فرهنگستان جهانی کورش بزرگ و شاهنامۀ فردوسی
با نگاهی ژرف به داستان جمشید و ضحاک به روشنی دانسته می شود که انگیزۀ سیه روزگاری ما مردم ایران، به هیچ روی فرمانروایی مشتی ملای با عمامه یا بی عمامه نیست که به زور تیغ و تازیانه و تفنگ و چوبه های دار بر ما فرمان می رانند!.. انگیزۀ این روزگار تیره تر از سیاه، دور افتادن ما از بیخ و بُن فرهنگ ایرانشهری است!.. این دستگاه فرمانروایی ضحاکی در روزگار ما، درست همانند دستگاه فرمانروایی ضحاک در شاهنامه، و پی آیند نا بخردیهای خود ماست!.. این مارهای آدمی خوار که بردوش های ما جا خوش کرده اند، دُرُست از بوسه گاه اهریمن نادانی، بر شانه های ما روییده اند… درست همانگونه که ایرانیان در روزگار جمشید، چراغ خِرَدشان را در گذرگاه باد گذاشتند، آن شهریار خورشید چهر را از تخت شهریاری پایین کشیدند و به سراغ فرو مایه مرد آدمی خوار دیو زده یی بنام ضحاک در سرزمین عراق شتافتند که شنیده بودند شاهی اژدها پیکر است!.. او را با بهترین گرامیداشت به ایران آوردند، و چوبدست شبانی خود را به دستش سپردند تا پیکرهای بی سرشان را به خون بیالاید و مغز جوانان شان را خوراک مارهای دوش خود کند!.. و به درازای هزار سال بر مغز و روان و جان و سرنوشت شان فرمان براند! ما نیز درست به همانگونه، جمشید روزگار خود را از تخت شهریاری پایین کشیدیم، او را به اندازۀ گوری پروانۀ آرمیدن در خاکی که بسیار دوست می داشت ندادیم!.. به سراغ دیو زاد اهرمن خویی که بجای دو مار، یک مارستان بزرگ بر دوش های خود داشت رفتیم و چوبدست شبانی خود را به دستش سپردیم و او را بر سرنوشت خود فرمانروا کردیم. از شوخی های روزگار اینکه این ضحاک را هم از همان سرزمین عراق به ایران آوردیم!..
اگر در سالهای پیش از آن خلالوش ایرانسوز اسلامی، ما را با داستان جمشید و ضحاک و فریدون، و با پیام ورجاوند نهفته در اینگونه داستانها آشنا کرده بودند، ما هرگز دچار این روزگار تیره نمی گشتیم، ولی نه تنها ما را با این خرد نامه آشنا نکردند، ونکه ما را از نزدیک شدن به آن نیز باز داشتند!..
آیت الّله سید محمد حسین حسینی تهرانی، همانند بسیاری دیگر از هم تباران ایران سوز خود، شاهنامه را به ریشخند و نکوهش گرفت و در « نور ملکوت قران»ش
نوشت: « اینهمه سرو سدا برای عظمت فردوسی و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره و دعوت خارجیان از تمام کشورها برای احیاء شاهنامه و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان بردۀ تهیدست برای چیست؟!. برای آن است که در برابر لغت قران و عرب که زبان اسلام و زبان رسول الّله است، سی سال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی بباد داده و شاهنامهء افسانه یی را گردآورده است.
قران فاتحه مباهات فخریه به استخوانهای پوسیده نیاکان را خوانده است، با وجود قران دیگر کدام مرد عاقلی است که به اوهام و موهومات بگرود، و بنام اعتبار پدران مرده و عِظام پوسیدۀ آنهادر میان قبر ها خوشدل گردد؟![عِظام= استخوانها] بنگرید چه کسی ما را از خوشدل شدن به استخوانهای پوسیده باز می دارد!.شوربختانه نه آن روز و نه امروز کسی از این بزرگ عمامه دار نپرسید و هنوز نمی پرسد، که بزرگا!.. اگر استخوانهای نیاکان ما پوسیده و بی اعتبارند! چگونه است که استخوانهای امامان شما نه تنها نپوسیده و با اعتبارند! ونکه درمان بخش دردهای بی درمان ما هم هستند؟!.
چگونه است که شما عمامه داران ایران سوز، همه ساله میلیاردها دلار پول مردمی را که موریانه وار خردشان را جویده و مغزشان را تباه کرده اید از راه استخوانهای امامان خرد ستیزتان می چاپید!..
هزار سال است که همه ساله در سوگ بزرگترین دشمنان این سرزمین اهورایی سرو کلۀ مردان خرد در بازار دین گم کردۀ ایرانی را به خون می آلایید! ولی ما نباید به نیاکان فرمَندمان بنازیم و از آن بزرگ زنان و بزرگمردان ایران ساز یاد کنیم؟!.
می گوید:.. فردوسی با شاهنامۀ افسانه یی خود که کتاب شعراست خواست باطلی را در مقابل قران عَلَم کند، و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد، خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید،واز عاقبتش در آخرت خبر نداریم، خودش می گوید:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
ما در زمان خود هر کس را دیدیم که خواست عَجَم را در برابر اسلام عَلَم کند و لغت پارسی را در برابر قران بِنهَد، با ذلت و مِسکنتی عجیب جان داده است!.
شگفتا که درست می گوید!.. نگاه کنید به سرنوشت کسانی مانند میرزا آقا خان کرمانی که گرایشی سخت به فرهنگ ایرانشهری داشت، و محمد علی میرزا او را در باغ شمال تبریز سر برید و سرش را پر از کاه کرد و به تهران فرستاد!.. نگاه کنید به سر گذشت زنده یاد احمد کسروی که به گناه ایران دوستی چگونه بدست هم تباران همین آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی، کشته شد!.. نگاه کنید به سرگذشت دردناک صادق هدایت که چگونه از نابخردیهای ما مردم، و از دست تبهکاریهای دین کارانی مانند همین آیت الّله سید محمد حسین حسینی تهرانی، بدست خود چراغ زندگانی خود را خاموش کرد!.. نگاه کنید به سرگذشت غم اگیز بزرگانی مانند کوروش آریامنش – فرود فولادوند -مسعود انصاری- شجاع الدین شفا – فریدون فرخزاد – منوچهر فرهنگی – رضا فاضلی – شایان کاویانی- و بس بسیاران دیگر که چگونه یا بدست راهیان سید محمد حسین حسینی تهرانیکشته شدند و یا چراغ زندگانی شان در تنهایی و بی کسی و تنگدستی به خاموشی گرایید!.
ما هرگز از خود نپرسیدیم که چرا آخوند اینهمه از شاهنامه، از این گنجینۀ خرد می ترسد؟!.
راستی این است که آخوندها از این نمی ترسیدند که بانوان نا آشنای با شاهنامه، دامن کوتاه بپوشند و شیرینی سفره حضرت عباس شان را از پاریس بیاورند!. از این نمی ترسیدند که زنان شیک پوش ولی نا آشنا با شاهنامه، شبانه روز در بازار های جهان بلولند، و گران بها ترین جامه ها را از فروشگاههای لندن و پاریس و نیویورک بخرند و با همان جامه های پاریسی و دامن های کوتاه، پای سفرۀ حضرت عباس بنشینند و شیرینی پاریسی و دانمارکی بخورند و زیورهای خود را به رُخ یکدیگر کشند!.. از این نمی ترسیدند که دانش آموختگان بیگانه با شاهنامۀ ما در دانشگاهها و دیگر کانونهای دانشیک «شبهای شعر» برگزار کنند و بجای رستم و زال و سیاوش و گُردیه و گُرد آفرید، از لنین و ارنستو چه گوارا و جمیله بوپاشا سخن بگویند و موریانه وار مغز جوانان ایرانی بجوند!.. از این نمی ترسیدند که دولت شاهنشاهی ایران جاده بسازد – سد بسازد – استادیوم ورزشی بسازد – زمینهای کشاورزی را برای کِشت مکانیزه هموار کند – نیروهای سه گانه ارتش را به بالاترین گامه در جهان برساند- سپاه دانش و سپاه بهداشت بسیج کند – دبستان و دبیرستان و دانشگاه و هنرستان رایگان راه بیاندازد- خوراک رایگان به دانش آموزان بدهد- ایرانیان را بدون دریافت روادید به کران تا کران جهان بفرستد- پیشرفته ترین راههای زمینی و هوایی و دریایی را در کران تا کران ایران و جهان بگستراند- برنامه های شادی بخش از رادیو و تلویزیون به مردم ارمغان کند- آمفی تاتر بسازد- ارکستر فیلارمونیک راه بیاندازد، و هزار و یک کار دیگر کند!..
آنها از رویکرد جوانان ایرانی به شاهنامه و به فرهنگ ایرانشهری می ترسیدند!.. از این می ترسیدند که جوانان ایرانی به خواندن و بر رسیدن شاهنامه و دیگر بُن مایه های کهن ایران بگرایند!.. به سخن دیگر، دشمن آخوند شاه نبود، شاهنامه بود!.. آنها از شاه نمی ترسیدند، از شاهنامه می ترسیدند!. آخوندها بخوبی می دانستند هر زمان که بخواهند به آسانی خواهند توانست بدستیاری چماق داران شان، رو سری را (بزور تو سری) بر سر زنان شیک پوشِ نا آشنای با شاهنامه بنشانند!. زنانی از جنس سیمین دانشور و زهرا رهنورد و شیرین عبادی بدون تو سری هم کفن سیاه را به سر می کردند و به کفن پوشی خود می بالیدند!..
آخوندها می دانستند هر زمان که بخواهند به آسانی خواهند توانست از آن “شبهای شعر” به سود خود بهره بر دارند و پس از سوار شدن بر گردۀ مردم، تازیانه های خونریز خود را بر گردۀ فسرده کسانی مانند احمد شاملو و سیاوش کسرایی و دیگر برگزار کنندگان آن شبهای شعر فرود بیاورند!..
آخوندها چرا می بایست از ارتشی می ترسیدند که افسران و اسپهبدانش بجای اینکه شاهنامه بخوانند نوحه می خواندند و بجای آنکه بر شاهنامه بوسه بزنند، بر قران بوسه می زدند!..
چرا می بایست از ارتشی می ترسیدند که خطبۀ عقد افسرانش را آخوند خوانده بود… ناف افسرانش را آخوند بریده بود!. نام افسرانش را آخوند برگزیده و در گوششان خوانده بود!.
ارتشی که بلند پایه ترین افسرانش می بایست پشت سر یک آخوند نماز می خواندند، چه هراسی می توانست در دل آخوند بیاندازد!..
آنها از ارتشی می ترسیدند که افسرانش هر بامداد بجای سدای گوش خراش مؤذن، با شاهنامه و کوس و تبیره و کرنا به پیشباز خورشید بروند و هر شامگاه با شاهنامه و کوس و تبیره و کرنا به خورشید بدرود بگویند…
چرا آخوند اینهمه از شاهنامه می ترسید و هنوز می ترسد؟.. برای اینکه این خرد نامۀ جان افروز، نه چراغ، و نه چلچراغ، ونکه خورشیدی است درخشان که زرینه پرتو اش خرد ما را بیدار، و راه زندگی را پر فروغ می کند…این خرد نامۀ فردوسی است که به ما می گوید:
خردمندِ پیروزِ با سنگ وهنگ
به نیک و به بد خود شناسد درنگ
«هنگ» همان بزرگی و سنگینی و گرانمایگی و فرهیختگی است… «سنگ» هم در اینجا باز همان فرزانگی و سنجیدگی و گرانمایگی است…
می گوید: کسی که زندگی خود را در پرتو خردِ نیک آراسته باشد، راه از چاه، شایست از ناشایست و نیک از بد خواهد شناخت، و مانند ما ایرانیان، خود را و دودمانهای آیندۀ خود را دچار سیه روزگاری نخواهد کرد، و بدست خود آتش به خَرمن هستی خود نخواهد زد، و سرزمین تاریخی خود را اینچنین به گند زشتکاریهای خود نخواهد آلود… سرزمینی را که به گفته زنده یاد مهدی اخوان ثالث:
روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بود،
نَشیدِ همگِنانش، آفرین را و نیایش را
سرودِ آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی
به فَرِ سور و آذین ها، بهاران در بهاران بود…
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور،
چنان چون آبخوستی روسپی، آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده
و صیادان دریا بارهای دور
و بُردنها و بُردنها و بُردنها
و کَشتی ها و کَشتی ها و کَشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها….
….
یک ملت خرد ورز و هوشمند:
به هوش و به اندیشه وهَنگ و رای
زمین و زمان آوَرَد زیر پای
نه مانند ما مردم دور افتاده از شالوده های فرهنگ ایرانشهری، که بی هیچ اندیشه و هنگ و رای، با انقلابمان زمین و زمان را به گند کشیدیم!..
خرد را کنی بر دل آموزگار
بکوشی که نَفریبدَت روزگار
مردمی که با خرد همپرسگی کنند، یک روز فریب رادیو بی بی سی لندن- روز دیگر فریب خُمینی گُجستک، یک روز فریب محمد خاتمی، روز دیگر فریب میر حسین موسوی ویک روز فریب حسن روحانی را نخواهند خورد و از دام یک فریب به دامگه فریب دیگر نخواهد افتاد!..
زشمشیرِ دیوان خرد جوشَن است
دل و جان دانا بدو روشن است
«جوشن» جامه یی است ساخته شده از چنبره ها و تخته های آهن که بهنگام جنگ می پوشند تا تن را از گزند جنگ ابزار دشمن در پناه نگهدارند..فردوسی بزرگ خرد راجوشنی پولادین می داند که آدمی را از گزند باد و باران روزگار، و از شمشیر دیوان ایران ستیزی مانند بی بی سی لندن و آخوند و حزب توده و مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق در پناه خواهد داشت، دریغا که ما این پند ها را آویزۀ گوش نکردیم!..
گذشته سَخُن یاد دارد خِرَد
بدانش روان را همی پَرورد
«گذشته سَخُن» را می توان نام دیگری برای کارنامه یا «تاریخ» و سرگذشت پیشینیان دانست، مردمی که تاریخ خود را ندانند و گذرگاه پر فراز و فرودی که نیاکانشان از آن گذشتند، و پیروزیها و شکست های بسیار آزمودند را نشناسد، هرگز سپیده دم پیروزی و بهروزگاری را نخواهند دید!.آگاهی از تاریخ، برای نیست که به گذشته ها بر گردیم، برای این است که با آگاهی از آنچه بر ما گذشت با گامهای استوار بسوی آینده گام برداریم…
چو خواهی ستایش پس ِمرگ تو
خِرَد باید ای نامور برگِ تو
«برگ» همان ساز و نوا و سامان و کارمایه های زندگی است، می گوید: اگر می خواهی نام ارجمندی از خود بر جای گذاری، تنها از راهِ خرد ورزی است که می توانی چنین کنی وگرنه، تاریخ نام بدکاران و دُژ اندیشان را نیز در یاد خانۀ خود نگهمیدارد، نامهای بد آهنگی مانند: چنگیز خان مغول- امیر تیمور لنگ- سلطان محمود غزنوی – شاه سلطان حسین صفوی- هیتلر – استالین – خُمینی – خلخالی – صدام حسین- سید علی خامنه یی – احمد جَنتی – علی شریعتی- محمود احمدی نژاد و دیگرانی از این دست، هرگز از یاد خانۀ تاریخ زدوده نخواهند شد، همانگونه که نامهای خُجسته یی مانند کورش بزرگ داریوش بزرگ –آرش کمانگیر – بابک خرمدین رضا شاه بزرگ – احمد کسروی… از یاد خانۀ تاریخ سترده نخواهند شد. تاریخ تنها از کسانی به نیکی یاد خواهد کرد که با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک جهان را به سوی شادمانی پیش برده باشند!.
سَخُن خوب گوید چو دارد خرد
چو باشد خرد رَسته گردد زبَد
مردمی که آراسته به گردن آویز خرد باشند، هرگز بازیچۀ شترنگ بازان سیاسی نخواهند شد و در پی چیزی که نمی دانند چیست نخواهند رفت و فریاد “جمهوری اسلامی!” سر نخواهند داد و یک دیو خشم خونین درفش را “قائد اعظم” نخواهند نامید!.. یک ملت خردمند گلۀ گوسپند نیست که یک گرگ درنده خوی بی آزرم را به رهبری بر گزیند و بگوید:
ما همه سرباز تو ایم خمینی
گوش بفرمان تو ایم خمینی
سخنان خوب و خرد پذیر خواهد گفت، بجای رفتن به مسجد و حسینیه و زیارت گورهای بزرگترین دشمنان میهنش، به نامه سرا و تاتر و سینما و موزه و ورزشگاه و باشگاه خواهد رفت!..
چو از سَر خِرد رفت واز چَشم شَرم
همان نام وننگ وهمان سرد و گرم
مردمی که چراغ خرد را در گذرگاه بادهای توفندۀ رادیو بی بی سی بگذارند!.. مردمی که گله وار سر در پی خمینی و خلخالی و رفسنجانی و خاتمی و میر حسین موسوی و مصباح یزدی و محمود احمدی نژاد و احمد جنتی و حسین شریعتمداری و حسن روحانی و دیگرانی از جنس آنها بگذارند، و در هر چرخه انتخاباتِ مجلس اسلامی و گزینش رییس جمهور مانند گوسپندان ناآشنا با آیین مردمی در کشتارگاه به رده بایستند و به کشندگان خود رای دهند، چه می دانند که نام چیست و ننگ کدام است!..
ندارد از این هیچ نامرد باک
چه آن مرد، زنده چه در زیر خاک
آن پشت به میهن کرده های بی باک از جنس: علی شریعتی ها و مرتضی مطهری ها و نورالدین کیانوری ها و مریم فیروزها و جلال آل احمد ها و سیمین دانشورها و علی اصغر حاج سید جوادی ها و عبدالکریم سروش ها و عبدالکریم لاهیجی ها و صادق زیبا کلام ها و دیگر تازی پرستان آخوند پرور، که با زهر پراکنی ها و بدآموزیهای بد فرجام خود میهن ما را دچار آنچنان تباهی کردند که اکنون ترسِ برای همیشه از دست دادنش، خواب از چشم آزادگان ربوده است، مرده و زنده شان یکی است! تا زنده اند زمین را به ننگ هستی خود می آلایند و هنگامی که مردند نام ننگین شان جان و جهان را آزار می دهد!..
نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی است
که کار جهان و رَه ایزدی است
در اینجا آماح از « مرد» «مردم» هستند نه جنس نرینه!..
هنر این نیست که مانند داریوش اقبالی زنجیر در دست بگیری و مانند سوگواران حسین آواز بخوانی!..
هنر این نیست که مانند گوگوش برای دیو خشم خونین درفشی مانند خمینی آقا جانم آقا جانم بخوانی!..
هنر این نیست که مانند لیلی فروهر بزرگترین دشمن
سرزمین و فرهنگ و زبانت را بستایی و علی جانم علی جانم سر دهی بی آنکه بدانی علی که بود و با تو و نیاکان تو و سرزمین اهورایی تو چه کرد!..
هنر این نیست که مانند سید محمد حسین شهریار گدایان جهان را رو به سوی خانۀ علی کنی که :
برو ای گدای مسکین در خانۀ علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بی آنکه بدانی یا از خود بپرسی که علی آنهمه نگین های پادشاهی را از کجا آورده بود؟! مگر نه از غارت و چپاول دارش و دسترنج مردم ایران؟!.
هنر، اندکی خرد داشتن است!.. هنر در شناخت دوست و دشمن است!.. هنر در ستیز آشتی نا پذیر با دشمنان میهن است!..
دلی کز خِرد گردد آراسته
چو گنجی بود پُر زَر و خواسته
« خواسته»همان سرمایه – داشته – و دارایی است. مردمی که از خرد بهره مند باشند، می توانند بدون داشتن نفت و گاز و زر وسیم و آهن هم، سری در میان مردم سر بلند جهان بر افرازند!..
مردم بسیاری از سرزمینهای پیشرفتۀ جهان هیچک از اینها
را ندارند، ولی آخوند و مسجد و حسینه و امام زاده و چاه جمکران هم ندارند!..
کسی کوخرد جوید و ایمنی
نتازد سوی کیش اهریمنی
مردمی که در پرتو خورشیدِ خرد گام بر دارند، با کف سد پای برهنه در خارزار خرافه باوری جست و خیز نخواهند کرد!.. مردم بهره مند از خرد، در سوگ بزرگترین دشمنان میهن شان، پیکر کژ و کوژ خود را به گِل نمی کشند و با زنجیر و قمه، بر تن و کلۀ بی مغز خود نمی کوبند!..

کسی را کِش از بُن نباشد خِرد
خردمندش از مردمان نَشمُرد
هزار سال پیش از آنکه برتراند راسل، فرزانۀ بزرگ نامِ
انگلیسی گفته باشد: جامعۀ گوسپندی شایسته حکومت
گرگان است! پیر خردمند توس گفته است:
کسی را کِش از بُن نباشد خِرد
خردمندش از مردمان نَشمُرد
کسی که کمترین بهره از خرد نبرده باشد، در ردۀ گوسپندان و گاوان و شتران است، نه در جرگۀ مردمان..
نگه کن که تا تاج با سرچه گفت
که با مغزت ای سر، خرد باد جفت
اگر همۀ تاج های جهان را به مردمی ارمغان کنند که خرد با مغزشان جفت نیست، آن تاج ها خاکستری بر سرشان خواهند بود نه تاج… آنچه که مردم یک سر زمین را در میان مردم سر بلند جهان بر می افرازد، دیهیم و تاج پادشاهی نیست، خردمندی و خرد ورزی آن ملت است…
بد و نیک برما همی بگذرد
نباشد دُژَم هر که دارد خرد
«دُژم» همان افسرده – اندوهگین – از غم فرو پژمرده و رنجور است… اگر ما مردم خرافه کوبیده، و خرد در گذرگاه دین گم کرده، اندکی خرد می داشتیم، امروز دچار اینهمه پریشان روزگاری و بهم ریختگی و افسردگی و آوارگی در چهارگوشۀ جهان نمی بودیم.
هر آنکس که دارد ز دانش خِرَد
سرِ مایۀ کارها بنگرد
مردمی که از ژرفای سیه روزگاری روزگار قاجار بیرون کشیده شدند، می توانستند با اندک ژرف نگری دو باره به آن روزگار تیره باز نگردند!.. چنین است که می گوییم: حکومت اسلامی، بیخ و بن سیه روزگاریهای ما نیست، این حکومت اهریمنی، دُمل چرکینی است که از باکتریها و قارچ ها و گند و پلیدیهای گوناگون که در گذرگاه تاریخ در ما خانه کرده اند پدید آمده است، ما اگر بخواهیم این دُمَل چرکین را از پیکر میهنِ خود بزداییم، باید نخست آن باکتریها و قارچ ها و گند ها و پلیدی ها را بشناسیم و آنها را از بیخ و بُن بخشکانیم، آنگاه دُمَل به خودی خود از میان خواهد رفت…
اگر به برداشتن دُمَل، بدون ریشه کن کردن انگیزه های پدید آمدن آن بسنده کنیم، این دُمَل باز هم در زمان دیگر و از جای دیگر سر بر خواهد کشید و آسیب های بیشتری بر پیکر ما خواهد زد. برای شناخت ریشه های گندیدۀ این دُمَل چرکین یکی از ساده ترین راهها شناخت تاریخ و افسانه ها و استوره هایی است که نیاکان فرمند ما برای ما برجای گذاشتند. شوربختانه ما آنگونه که باید به سرگذشت نیاکان، و به داستانهایی مانند آرش کمانگیر – هفت خوان رستم – گذر سیاوش از آتش – کشته شدن ایرج بدست سلم و تور – داستان جمشید و ضحاک و فریدون، و بسیاری از داستانهای شیرین و آموزندۀ دیگر که در شاهنامه و یا در برخی از دیگر نامه های کهن ایرانی آمده اند، آنگونه که باید بها ندادیم و ژرف نگری نکردیم. داستان رخداد کربلا و چگونگی تشنگی حسین و خانواده اش… دلاوریهای عباس برای رساندن مُشک آب به لب تشنۀ حسین… ستمبارگی های شِمر و یزید و دیگران… داستان بلال حبشی و ابوذرغفاری… داستانهایی مانند داستان اعرابی و زنش.. و داستان سگ اصحاب کهف… داستان سخن گفتن جن و اِنس و پرنده و خزنده و چرنده و مار و مور و هُدهُد و جانوران ریز و درشت دیگر با سلیمان که در قران آمده، داستان جن و حور و پری جایی برای پژوهشهای تاریخی و بررسیهای ژرف شاهنامه برجای نگذاشتند!..
فرهنگستان جهانی کورش بزرگ بر آن است که بیارمندی شمار بزرگی از استادان و شاهنامه شناسان جوانان دانش پژوه و دیگر جویندگان دانش را با درونمایۀ این خرد نامۀ کلان که شاه نامه های جهان است آشنا کند.

