پُشتوانه های شاهنامه
خاستگاه های دوگانه ودیدگاه های دو گونه
« دکتر جلیل دوستخواه»

در تاریخ ادبی سرزمین های گوناگون، اثرهایی که بتوان آن ها را گوهر زندگی و فرهنگ و چکیده ی آزمون ها و سُنّت های یک قوم یا گروهی از قوم های همزیست و به هم پیوسته دانست ، فراوان نیست. « حماسه ی ملی ایران » – که شاهنامه ی فردوسی بزرگترین جلوه گاه آن به شمار می آید- در فرهنگ و ادب ایرانیان و افغانان و تاجیکان و دیگر گروه های قومی ی دارای ریشه های زبانی و سرچشمه ها و پیشینه های فرهنگی یگانه با آنان (که همه شاخه های یک درخت تناورند)، چنین پایگاهی دارد و افزون بر آن، از دیر باز به عنوان یکی از قلّه های سر بلند ادب جهانی، رویکرد کارشناسان و پژوهندگان حماسه های کهن و شعر شناسان و ناقدان ادبی را به خود فراخوانده است.
امروز هزاره ها از روزگار شکل گیری ی روایت های حماسه ی ایران می گذرد و یک هزاره میان ما و سراینده و سامان بخشِ آن فاصله افتاده است. زمینه ها ی زندگی و نهادها و عنصرهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در جامعه ی دوران ما با عصرهای شکل گیری گام به گامِ روایت های پهلوانی، تفاوت های عُمده دارد. به همین سَبَب از دیدگاه کسانی چنین می نماید که در ساختار کنونی ی جامعه، روایت های روزگاران کُهن و سرگذشت های شهریاران و پهلوانان، زمان های گم شده و پُشتوانه های باستانی ی آنها ، دیگر نمی تواند پاسخ گوی نیازهای روانی و فرهنگی و اجتماعی انسان امروزین باشد.
اما دقت و پژوهشِ بیشتر، نشان می دهند که به رَغم گذشتِ زمانی دراز و دیگر گونی ی نهادهای مادّی و فرهنگی در جامعه، ایرانیان و دیگر ایرانی تباران و ایرانی فرهنگان با داستانهای پهلوانی، پیوندی ناگُسَستنی و گسترده و ژرف دارند و شاهنامه را آیینه ی تمام نمایی می شمارند که چهره های گوناگون زندگی اجتماعی ی نیاکانشان را بدانان نشان می دهد و احساس کُهن ریشگی و دیرینه بُنیادی را در آن ها نیرو می بخشد.
اکنون پرسیدنی ست که شاهنامه چه خاستگاهی داشته است و کدام پُشتوانه ها و بُنیادها و بُنمایه هایی انگیزه ی رویکردی چنین گسترده و شگفت بدان شده و آن را به گونه ی ادب نامه ، هنر نامه ، فرهنگ نامه و سرانجام دفتر خاطره ی ازلی و یادمان همگانی ی ایرانیان و ایرانی تباران و ایرانی فرهنگان در آورده است؟
در راستای دستیابی به پاسخی سزاوار و فراگیر بدین پُرسِش کلیدی، پژوهشی گُسترده تر و بیش از گنجایش یک گفتار ، بایسته است. اما نگارنده ی این نوشتار می کوشد تا در تنگنای کنونی و با اندک مایه آگاهی خویش، گامی به سوی دستیابی به پاسخی – تا اندازه ی یی روشنگر- برای این رازواره بر دارد.
بسیاری از دانشوران و جامعه شناسان و ناقدان ادبی در سده های اخیر بر بایستگی ی رویکرد به زمینه های جامعه شناختی ی هر اثر ادبی در هنگام بر رسی نقد آن ، تاکید ورزیده اند.
این رهنمود و تاکیدی است بُنیادی و درستی آن را دستاوردهای نقد ادبی ی دو سده ی پشتِ سر تایید می کند و البته در بحث در باره ی اثری بزرگ همچون شاهنامه نیز دُرُست در می آید قدرِ مسلم آن است که چنین اثری اتفاقی و محصول یک تفَنِّنِ محض یا زاده ی خیال و ذهن آفرینشگر یک تن نیست و ریشه در زمینه ی ویژه یی از رشد و کمال یابی زندگی اجتماعی و قومی ی ایرانیان دارد.
بی آنکه روا بدانم و بخواهم قامَت بلند شاهنامه را در قالب از پیش ساخته ی برخی از دبستان های اندیشگی بگنجانم و در سامانِ نگرش به طبقه های اجتماعی ، جایی برای آن دست و پا کنم ، می کوشم تا رها از هر گونه جَزم اندیشی و پیشداوری، نگاهی پژوهشی و جویا داشته باشم به خاستگاه های جامعه شناختی ی چند لایگی و در هم تنیده و پُشتوانه های گوناگون- و گاه نا همخوان – شاهنامه.
مجموعه روایت ها . داستان های پهلوانی / حماسی ی ایرانیان – که ما امروز آن ها را به نام ترکیبی ی کوتاهِ شاهنامه می شناسیم – از سده ها پیش از زمان فردوسی ( در هر دوره ی پیش و پس از اسلام) ، در آغاز به شکل گفتاری و روایتگری ی زبانی و سینه به سینه و سپس ( در چند سده ی نزدیک به روزگار ِ شاعر) به گونه های نوشتاری ( پراگنده و پیوسته / نثر و نظم)، در میان مردم ایران و در عرصه های گوناگون – و گاه به شدت نا همساز – زندگی ی لایه ها و گروه های اجتماعی و در گُستره ی اندیشه و آرمان ها و برداشت های ِ – نه همواره یکسان و همخوانِ – آنان شکل گرفته و تکوین یافته بوده است.
زمینه های بُنیادی شاهنامه را کوشش و مبارزه برای پایه گذاری ی زندگی ی ِ مُشترک همه ی ایرانیان در نَجد ِ ایران و همزیستی ی قومی در میان تیره های گوناگون آنان و پایداری در برابر هجوم ها و تاخت و تازهای بیگانگان و مُحرز ساختن هُویَّت ِ افتخار آمیز انسانی و ایرانی تشکیل می دهد. در ین راستا جنگ های خونین و دراز – و گاه سخت زیانبار و خانمان برانداز – میان ایرانیان و تازندگان به میهن در می گیرد . پهلوانان و رَزم آوران و انبوه سپاهیان، نقش های عُمده را درین پیکارهای سهمگین بر عُهده دارند و قربانیان و آسیب دیدگان این خونریزیها و ویرانگری ها نیز کسانی از میان هم اینانند که همانا توده ی کشاورزان و رَمه بانان و پیشه ورانند. در همان حال، شهریاران در سرتاسر این رویدادها و در داستان های نمایشگرِ این کشمکش ها، در نقش سالار و فرمانروای مردم و سردارِ بزرگ سپاهیان و ستون و پشت و پناه یگانگی و پایداری آنان، حضور چشمگیر و خویشکاری ی ِ انکار ناپذیری دارند و چگونگی ی پیوندهای مردم و پهلوانان با شهریاران و پذیرش فرمانروایی ی آنان به منزله ی فَرّه مَندان ِ شایسته ی شهریاری در ساختار رَده های اجتماعی و کارکردِ هِرَم قدرت در جامعه ی روزگار باستان ، در همان حال که طبیعی و بدیهی می نماید، پیچیدگی ها و تَنِش ها و تناقض های ویژه ی خود را دارد واز فرمانبرداری و سرسپردگی ی بی چون و چرای سُنتی و پیشینه دار و شناخته در برابر فرمان و خواست شهریار( هرچه باشد) تا پرخاش و تندی نسبت بدو و حتا سرپیچی و نافرمانی و شورش به زیان وی در نوسان است.
اما در رویکرد به متن شاهنامه و ژرفکاوی در یکایک داستان ها و میانوَردهای آن بر پایه ی این که هر روایَت در کدام یک از لایه های اجتماعی شکل گرفته و در چه گذرگاهی تکوین یافته و کمال پذیرفته باشد، چگونگی ی پُرسش دیگر گون می شود و تحلیل هایی از دیدگاه های متفاوت به دست می آید.
کاوش ها و ریشه یابی در مجموعه ی استوره ها و روایت های پهلوانی و متن های دینی – فرهنگی بر جا مانده از ایرانیان روزگار کُهن ، نشان می دهد که هر گروه از آنان، در کشاکش زندگی اجتماعی و برخوردهاشان با دیگر گروه ها ، ساختارها و تحلیل های جداگانه از هر یک از سرگذشت ها و رویداد ها و روایت های و داستان های قومی داشته که در آغاز به گونه ی زبانی و سینه به سینه و سپس به شیوه ی نوشتاری بدان شکل بخشیده و بر آیندِ آن را به نسل های پسین تر سپرده اند . در جمع بندی واپسین از چنین کاوشی، دو سر چشمه ی عُمده را در شکل بخشی به روایت ها و نقل آن ها باز می شناسیم .
یکم) دربار و آتشکده که دیدگاه و برداشتی – کم و بیش – یکسان داشته اند و روایت های آن ها از راه اوستا (به زبان اوستایی) و متن های دینی ی زرتشتی ( به زبان فارسی میانه / پهلوی ) به دست ما رسیده است . این گونه نوشتارها – جدا از جَنبه ی دینی شان – به طور عُمده کارنامه ی شهریاران و پارسایان و کوشندگان در راه دین است و نویسندگان و تدوین کنندگان آن ها ، از این گروه ها که از چیره دستان جامعه اند ، با آفرین و ستایش تمام سخن می گویند و شهریاران را بر خوردار از فَرّه ایزدی و دارای پیوند سر راست و بی میانجی با آفریدگار جهان می شمارند و پایگاه برخی از آنان را به جایی می رسانند که در کنارِ یَشت ها و سرودهای ویژه ی نیایش و پرستش ایزدان و مینُویان، یَشتِ ویژه یی نیز برای ستایش و آفرین آنان پدید می آورند.
خداگونگی شهریاران در این روایت ها بدان پایه است که کمتر گَردِ نادرستی و ناراستی و نارسایی و گناه بر دامان آنان می نشیند و اگر هم در جایی سخن از دُژمَنِشی و بد کُنشی کسی از آنان به میان آید، بی درنگ قلم بخشایش بر آن کشیده می شود و پردازنده ی روایت، به پوزش تراشی می کوشد و اندیشه یا کردار نکوهیده نا روا را به «بُوِش» ( سرنوشت/تقدیر) یا به تاثیر گذاری ی دیوان و جاودان در شهریار بد اندیش و بدکردار نسبت می دهد.
به طور کلی درین روایت ها نشانی از نگرش انتقادی و لَحنِ نکوهش آمیز نسبت به شهریاران نکوهیدنی به چشم نمی خورد از برادر کُشی ی سَلم و تور آزمَند و سُست رایی و تباه کاری نوذر و آزکامگی و خیره سری توس و خودکامگی و سبکساری و هوس بازی ی کاووس و نقش او در فراهم آوردن زمینه ی پناهندگی ی سیاوش به دشمنِ شماره یک ایران و پایان خونین و اندوهبار آن رویداد و خود شیفتگی و جاه پرستی ی گُشتاسب و به دامگاه مرگ فرستادنِ پسرش اسفندیار برای نگاه داشتنِ تاج و تختِ خود، کوچکترین اثری در متن های زرتشتی دیده نمی شود. گویی چنین رویدادها و کُنش هایی در کارنامه یِ زندگی اینان و بر لوح خاطره ی قومی ی ایرانیان به ثبت نرسیده بوده است!
تنها گناه نا بخشودنی که گهگاه در این گروه از روایت ها بر پاره یی از شهریاران خود کامه بر شمرده می شود، بَرتَنی و غرور و فراموش کردنِ بزرگی و بر تری ی بی چون و چرایِ آفریدگار و کوشش برای دستیابی به نیرو و توانی فرا انسانی و چیرگی بر دستگاه آفرینش و – در یک سخن- خود خدا انگاری ست. اما هیچ گاه از گناهانی چون بیدادگری نسبت به فرودستان و کشتار بیگناهان یا به کُشتن دادن آنان و چپاول دارایی مردمان و همانند آن در کارنامه های ایشان سخنی به میان نمی آید. یعنی در نگرش تدوین کنندگان و روایتگران این روایت ها ، گناه تنها بار دینی دارد و در هنگام نا دیده گرفته شدنِ پایگاه والا و بی همتای آفریدگار و مینُویانِ همیارِ او مِصداق می یابد و سزاوار پاد افَرَه شناخته می شود ، وگرنه اَستومَندان( آفریدگار و باشندگانِ زمینی) حقّی ندارند تا نا دیده گرفتن آن، گناه به شمار آید و گناهکار به کیفر ارزانی گردد!
برای نمونه، هنگامی که نوذر خود کامه شیوه ی داد و دِهِش پدر و نیای خود( منوچهر و فریدون) را فراموش می کند و راه بیدادگری با مردمان را در پیش می گیرد و دست به مال اندوزی می گشاید، کشور دستخوش نا خشنودی و آشوب و شورش می شود و نوذر که خود را تنها و آسیب پذیر می بیند، نا گزیر دستِ یاری خواهی به سوی سام دراز می کند و در نامه یی از او- که در آن هنگام با سپاهیان ایرانی در گُرگساران به سر می برد- می خواهد که بی درنگ خود را به پایتخت برساند و با نیرو و چاره اندیشی ی خود، خیزش و شورش مردم را فرو بنشاندو آب رفته ی شهریاری ی او را به جوی باز گرداند! سام – که برخلاف پسر و نبیره اش ( زال و رستم) هوادار بی چون و چرای سامانِ ایستا و دیرینه ی شهریاری و فرمانبُردار چشم و گوش بسته ی شهریار ست و در سزاوار شمردنِ آن سامان و فرمان هیچ گونه دو دلی به خود راه نمی دهد- از این خبر سخت پریشان خاطر می شود و سر از پا نمی شناسد و بی درنگ با سپاه راه پایتخت را در پیش می گیرد.
بزرگان ایران – که از دست و پا زدن نومیدانه ی نوذر بیدادگر و آمدن جهان پهلوان و سپاه گران او به یاری شهریار آگاه می شوند ، پیش دستی می کنند و به پذیره ی سام می شتابند تا پیشتر از آن که نوذر بتواند با گزارشی خود ساخته و پرداخته، ذهن سام را به دلخواه خویش بر آشوبد و او را به فرو نشاندن خیزش مردم و خاموش کردن بانگ دادخواهی ی آنان وادارد، سام را به درستی با چگونگی ی مَنِش و کُنش نوذر و بیداد و رنج و شکنجی که بر بیگناهان روا داشته است، آشنا سازند و به همدلی و همگامی با مردمی که کارد بر استخوان و جان بر لبشان رسیده است، برانگیزند. آنان پس از گزارش رویدادها و نشان بد گمانی و نا باوری ی خود به شایستگی ی نوذر برای پایدار ماندن بر اورنگ شهریاری و رهایی بخشیدن ایران از آشوب و ایرانیان از آسیب و بیداد ، سام را به بر هم زدن آن بنیادِ نادرست و پذیرشِ شهریاری فرا می خوانند:
چو ایرانیان آگهی یافتند
سوی پهلوان تیز بشتافتند
پیاده همی پیش سامِ دلیر
برفتند و گفتند هر گونه دیر
ز بیدادیِ نوذرِ تاجور
که بر خیره گم کرد راه پدر
جهان گشت ویران ز کردار اوی
غُنوده شد آن بختِ بیدار اوی
نگردد همی بر ره بخردی
ازو دور شد فَرّه ایزدی
چه باشد اگر سام یَل، پهلوان
نشیند برین تخت، روشن روان
جهان گردد آباد با دادِ اوی
مَرو راست ایران و بنیادِ اوی
همه بنده باشیم و فرمان کنیم
روان ها به مهرش گروگان کنیم
اما سام بیدی نیست که از این بادها بلرزد و در پاسخ به گلایه ی بزرگان ایران از بیدادِ نوذر و فراخواندن خود او به پذیرش شهریاری ، با تاکید بر بایستگی ی پیروی از آنچه خود آن را ( پسندِ کردگار) و گرامی داشتِ(نژاد کیان) می خواند، حتا گفت و شنود در باره ی آن فرا خوان را کاری شگفت می شمارد که کسی در نهان نیز زِهره یِ پرداختن بدان ندارد و پذیرش آن از سوی خود را امری «مُحال» می داند.
سام در دنباله ی گفتار خویش ، به پوزش تراشی برای دُژ کرداری ی نوذر می پردازد و با کار بُرد کلیدواژهایی آشنا برای همسخنان خود، می کوشد تا آنان را از « خشم شاه » درین جهان و « آتش ِ {دوزخ}» در آن جهان بیمناک و به «آمرزش کردگار سپهر» دلگرم و امیداوار سازد و به پشیمانی از سرکشی و شورش و نو کردن پیمان با نوذر وادارد ( که بر پایه ی روایت شاهنامه ، درین کار کامیاب هم می شود):
دلش گر زراهِ پدر گشت باز
برین بر نیامد زمانی دراز
هنوز آهنی نیست زنگار خَورد
که رخشنده دُشخوار شایدش کرد
من آن ایزدی فَرَّه باز آورم
جهان را به مهرش نیاز آورم
شما زین گذشته پشیمان شوید
به نَوّی ز سر بازِ پیمان شوید
گر آمرزشِ کردگارِ سپهر
نیابید و از نوذر شاه مهر
بدین گیتی اندر بود خشم شاه
به برگشتن، آتش بود جایگاه!
بزرگان ز گفته پشیمان شدند
به نَوّی ز سر بازِ پیمان شدند
آمدن گزارش این رویداد در شاهنامه، ردّ پای روشن و گویایی از یکی از روایت های گروه یکم را در حماسه ی ملّی نشان می دهد که به شیوه یی شگفت با همتای همان روایت در گروه دوم ( که گزارش آن را جداگانه خواهم آورد) به هم آمیخته و در هم بافته شده است .
در اوستا ( به تحقیق و در متن های فارسی ی میانه ( تا آنجا که من بر رسیده ام) نشانی از این روایت- حّتا به شیوه ی ویژه ی تدوین کنندگان و نویسندگان این متن ها دیده نمی شود . در یَشت ها ( آبان. و فروردین/پنجم و سیزدهم) تنها دوبار از « خاندانِ نوذر» در پیوسته شمردن دو تن ( ویستَور و هوتَوسا) بدان (و نه از خودِ نوذر) نام برده شده است . در بخش های اوستا هم از این خاندان یاد نشده است .
از جم (جمشید) و کاووس ، به منزله ی دو تن از بلند آوازه ترین و شکوهمندترین شهریاران در اسطوره ها و افسانه های ایرانی، بارها در اوستا و متن های پهلوی نام برده شده و در گزارش کارنامه ی آنان ، در مرحله یی، از گناهکاری ی آن ها و گُسَستن فَرَّهِ از ایشان و تیره روزی و شوربختی ی آن ها سخن به میان آمده است اما گناهکاری و فَرّه گُسَستگی شان- چنان که پیشتر هم اشاره کردم – همه در ناسپاسی به آفریدگار و روی برتافتن از فرمانبرداری از دستگاه گرداننده و سامان بخشِ آفرینش بر شمرده می شود.
کوتاه سخن این که درین روایت ها هر چه هست در فراسویِ زندگانی آدمیان و جامعه ی مردمان می گذرد . برای مثال، تدوین کنندگان و نگارندگان این روایت ها پروای آنچه را که پس از بر تنی و خود کامگی و بیدادگریِ جمشید در میان ایرانیان می گذرد و شوربختی و تیره روزی که بهره ی آنان می شود و به چیرگری ی اژی دهاک (ضحّاک) تباهکار می انجامد ( و در شاهنامه بر بنیاد روایت های مردمی، وصف زنده و گویایی از آن آمده است)، ندارند و اشاره یی بدان نمی کنند.
چهره های درخشان آزادگی و مردمی و پهلوانی ی ایرانیان، کسانی چون: کاوه، ایرج، زال، رستم، سهراب، سیاوش، اسفندیار، و دیگران، یا در روایت های درباری و دینی حضور ندارند و یا به اشاره ی کوتاهی به نام آنان بسنده شده است، بی آنکه از کارنامه ی بلند آوازه و سرگذشت اندوهبار بیشتر آنان و بیدادی که از نوذرها، کاووس ها و گُشتاسب ها برآن ها رفته است ، سخنی به میان آید!.
هر گاه تنها این رشته روایت ها برای ما باقی مانده بود و چیزی جز آن ها در دست نداشتیم ، گمان می بُردیم که جهانِ آرمانی ی ایرانیان در اسطوره ها و حماسه شان، همان دنیای هرزه و یاوه و پر زَرق و بَرق و اشراف مَنِشانه ی کسانی چون نوذر و کاووس و گشتاسب، و مَنِش و کُنشِ نمونه ی این قوم ، همان اندیشه و کردار پلید و پَلَشتِ این آزمندان و خود کامگان بوده است .
دو) توده ی گمنام و به ظاهر خاموش و فرمانبردار که آسیب پذیرترین و رنج بُردارترین و نا کام ترین بخش جامعه بودند. همه ی دستاوردهای اجتماعی و برآیندهای آفرینش و پویایی از کار و کوشش آنان بود و پایه های هِرَم سنگین قدرت و شکوه دربار و چیرگی و نفوذ آتشکده بر دوش های خسته و رنجور آن ها جای داشت، اما برای باز گفتن داستان های پُر رنج و شکنج نیاگان خویش و چکیده آزمون های تلخ و شیرین و شگرف و سهمگین دلیران و پهلوانان خود، افزار و رسانه یی جز زبان ها و حافظه هاشان ( آن هم، چه بسا پوشیده و پنهان) نداشتند.
چنین بود که هزاران تن از مردم ساده و بی هیابانگِ ژرفای جامه و به ویژه زنان و مردان خوش یاد و گشاده زبان، در درازنای هزاره ها و در گُستره ی زندگی راستینِ ایرانیان و به دور از خوابزدگی در تنگنای «افسانه» ی دربار و افسون آتشکده، پر تَب و تاب ترین و زنده ترین و پویاترین داستان ها و روایت های قومی را دهان به دهان باز گفتند و گنج شایگان حماسه ی ملی و فرهنگ ایران ، این مرده ریگ ارجمند نیاگان را بدان گونه که دلخواه توده مردم ( سازندگان این فرهنگ) بود و نه بدان سان که شهریار و موبد می پسندیدند و روا می داشتند، به گنجور زمان و به حافظه ی امانتدار مردمان سپردند و به میانجی ی همین رسانه، که تا سده ی ها کِلک و دفتر و دبیر و دیوانی نگارنده و نگاهدارنده ی آن نبود ، برای نسل های پسین به یادگار گذاشتند.
در روایت های توده ی مردم ، برخلاف روایت های دربار و آتشکده، نه تنها تاکید عمدی بر «فَرّهمَندی» شهریاران نمی رود و ستایش اغراق آمیزی از شکوه و قدرت آنان به چشم نمی خورد، بلکه رویکرد بدانان ساختمایه ی دیگری دارد. یعنی شهریاران ، همچون پهلوانان و سپاهیان و دیگر مردمان، بخشی از نقش آفرینان رویدادها و داستان ها بشمار می آیند و نه چیزی فراتر از دیگران و به هیچ روی تافته ی جدا بافته و ابر مردانی وابسته یا پیوسته به جهان مینَوی نیستند که بتوانند همه چیز و همه کس را در چنبره ی فرمان و قدرت بی چون و چرای خود در آورند. آنان نیز همانند هر یک از آدمیان « خویشکاری» یِ ویژه ای دارند که باید بورزند و ارج و بزرگی و ستودگی ی آن ها در گرو ورزیدن همین خویشکاری ست.
خویشکاری آنها راندن کارها به داد و دِهِش و نگاهبانی از زندگی و کامروایی ی مردمان و نگاهداری ی پایداری و سرفراز ایران در برابر بیگانگان و تازندگان بدین سرزمین ست .
در این رشته از روایت ها، سنجه ی اصلی ی باز شناختن نیکی و بدی ی هر شهریار ، اندیشه و کردار اوست و فَرّه مندی به تنهایی انگیزه ی مشروع و بر حق شناخته شدن کسی نمی شود . به دیگر سخن ، تا کسی خویشکار و نیک منِش و نیک کُنش نباشد، فَرّه مَند بشمار نخواهد آمد .
یکی از درخشانترین و چشمگیرترین نمونه ی چنین برداشتی از ارج و پایگاه شهریارِ خویشکار را فردوسی در پایان داستان ضحاک ، در جمع بندی ی کارنامه ی فریدون در دوره ی خیزش و پیکار برای سرنگونی ضحاک آورده است:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مُشک و ز عَنبَر سرشته نبود
به داد و دِهِش یافت این نیکویی
تو داد و دِهِش کن فریدون تویی
شاعر، بیدرنگ پس از این برداشت و وصف کلی، به گزارش دقیق « داد و دِهِش» و «کار ایزدی» فریدون می پردازد تا خواننده ی روایت ، بداند که به راستی سخن از چگونه کرداری در میان ست:
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نُخُستین جهان را بشُست از بدی
یکی پیشتر، بند ضحّاک بود
که بیدادگر بود و نا پاک بود
اُ دیگر که گیتی زنا بخردان
بپَردَخت و بِستد ز دست بدان
سدیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
این تنها یک نمونه بود که آوردم، وگرنه در سراسر شاهنامه، نمونه های بسیاری از این گونه برخوردها و برداشت ها نسبت به شهریاران را می یابیم که به باور من همه ی آن ها باز مانده ی و یادگار روایت های توده ی مردم از داستان های ملی و یادمان های کهن است .
در همین راستاست که می بینیم ستوده ترین و شکوهمند ترین شهریاران اوستا و دیگر متن های زرتشتی، در شاهنامه مردانی پر نخوت و غرور و غرق در زر وگوهر ، اما دَرون تُهی و فرومایه و سبکسار و آزکامه و بیدادگر و آلوده به هر ناروا و نا شایستی وصف می شوند و در پهنه ی رویدادهای گوناگون، رو در رویی و تضادّ آشکار آنان با پهلوانان- که نمایندگان آرمانی ی همه مردمانند- سخت چشمگیر است ، تو گویی که در دو رشته روایات های کهن و متن های در برگیرنده ی ی گزارش ها ، سخن از دو توس و دو کاووس و دو گُشتاسپ جداگانه و یکسره نا همگون در میان ست!
اما در پژوهش های شاهنامه شناختی و کوشش برای یافتن رهنمودی روشن به پُشتوانه ها و خاستگاه های کار فردوسی ، هنوز پاسخی پذیرفتنی به این پرسش کلیدی داده نشده که: روایت های دوگانه و دو گونه از چه راه هایی به شاعر رسیده و ترکیب و ساختار کنونی آنها چگونه پدید آمده است؟
پاره یی کار را بسیار ساده گرفته و تنها با برداشت از نام شاهنامه و نگرش به لایه ی زبرین آن و برخی اشاره های سر بسته و نا روشن خودِ فردوسی به خاستگاه های کارش و نیز سخنان نه چندان روشنگرِ دیگران در باره ی پُشتوانه های حماسه ی او ، همان شاهنامه ی گم شده ی فراهم آورده به فرمان ابومنصور عبدالرّزّاق را سر چشمه ی روایت های شاهنامه ی فردوسی دانسته اند و بس. اینگونه پاسخ و برداشتِ آسان یافتنی، در واقع هیچ چیزی را روشن نمی کند. زیرا امروز نه متن شاهنامه ی ابومنصوری را در دست داریم که با شاهنامه ی فردوسی بسنجیم و به برآیندهای درست و رهنمون برسیم و نه از دیگر خاستگاه های احتمالی ی روایت های فردوسی آگاهی ی روشنی به ما رسیده است که بر بُنیاد آن ها بتوانیم چیستانِ شکل گیری ی شاهنامه ی او را با بهره گیری از روایت های گوناگون بگشاییم.
کسانی هم که از بهره گیری ی سر راست شاعر از پاره یی داستان ها و میانوردهای ی باز مانده به زبان پهلوی سخن به میان آورده و از جمله ، اشاره ی او در سرآغاز « بیژن و منیژه» را رهنمودی به درستی این برداشت خود گرفته اند. این در حالی است که دیگران پهلوی دانی فردوسی را باور ندارند و دلیل هایی هم برای این نا باوری ی خود می آورند و دسترس داشتن شاعر به دفتر های فارسی ی میانه را انگاشت محض می شمارند .
گروهی از پژوهشگران نیز از خوتای نامگِ پهلوی ( خداینامه در فارسی) در شمار پُشتوانه های کار فردوسی یاد کرده اند . این کتاب که در دوره ی ساسانیان( گویا از زمان انوشیروان تا روزگار یزدگرد سوم ) از روایت های پهلوانی ی کهن فراهم آورده شده بود ، در آغاز سده ی دوم به وسیله ی روزبه پسر دادویه ( مشهور به ابن مقَفَّع) از پهلوی به عربی ترجمه شد و سپس دیگرانی هم به گزارش آن پرداختند که بیشتر این گزارش ها با نام سِیَرُالملُوک شهرت یافت.
این احتمال که دستنوشتی از متن پهلوی ی خوتای نامگ و یا – دست کم- گزارش عربی ی آن تا روزگار سرایش شاهنامه بر جا مانده بود و فردوسی توانسته باشد از آن در تدوین روایت های حماسه اش بهره گیرد یکسره نا پذیرفتی و باور نکردنی نیست، اما هیچ رهنمود روشنی بدین امر در اشاره های خود او و یاد کردهای دیگران به چشم نمی خورد و به هر حال چیزی از این رهگذر آفتابی نمی شود. به ویژه که اصل و ترجمه های خوتای نامگ نیز همچون متن شاهنامه ابو منصوری از میان رفته است و درین راه نیز با درِ بسته روبروییم .
این انگاشت نیز که خوتای نامگ یا یکی از گزارش های عربی ی آن در میان دفترهای گوناگون روایت های حماسی ی ایرانیان در گنجینه ی « خداوندانِ کتب» و در دسترس فراهم آورندگان شاهنامه ی ابو منصوری بوده باشد و از آن بهره گرفته باشند چندان دور از ذهن نمی نمایند . اما برای پذیرش این فرض نیز دلیل قطعی و آشکار نداریم و با حدس و گمان نمی توان به برآیندی پژوهشی و استوار و گره گشا رسید.
به هر روی ، تعبیر هایی چون دفتر پهلوی ، نامه ی باستان ، نامه ی خسروان و جز آن که فردوسی بارها در اشاره به پُشتوانه و خاستگاه کارش به کار می بَرَد و در دیباچه ی شاهنامه به چگونگی ی دستیابی بدان نیز اشاره دارد، به باورِ بیشتر پژوهندگان بیانگرِ چیزی جز همان شاهنامه ی به نثر نگاشته ی ابومنصوری نیست و در واقع هم این باور درست می نماید و تا کنون دلیلی برای نپذیرفتن آن نداریم . از سوی دیگر، پذیرشِ برداشتِ کسانی که این گونه تعبیرهای شاعر را نشانه ی آشکارِ بهره گیری ی سر راست و بی میانجی ی او از دفترهای پهلوی و از آن جمله خوتای نامگ می شمارند آسان نیست و نیاز به پژوهشی گسترده و یافتن رهنمودهایی انکار ناپذیر دارد.
اما این پرسش کلیدی که: آیا شاهنامه ی ابو منصوری یگانه پُشتوانه ی کار شاعر بوده و یا اثرهایی جز آن نیز در زیرِ دست داشته است؟ همچنان بی پاسخ در پیش روی شاهنامه پژوهان برجا مانده و بسیاری از تحلیل های بایسته را در گروِ خود نگاهداشته است.
در معنایی گسترده تر ، این پرسش بدین گونه در میان گذاشته می شود که: آیا سراینده ی شاهنامه تنها به خاستگاه ها و پُشتوانه های نوشتاری (خواه شاهنامه ی ابومنصوری، خواه کتاب یا کتاب های دیگر) رویکرد داشته و از آن ها بهره گرفته است و یا روایت های زبانی و نقل های سینه ی به سینه نیز در حماسه سرایی ی او اثر بخشیده اند؟
آیا این همه اشاره های شاعر به « شنیدن از کسی» یا چیزی را « از گفتارِ کسی» آوردن در آغاز داستان ها و میانوردهای شاهنامه، رهنمون بدین انگاشت نیست که او، گذشته از دفتر یا دفتر های زیر دستش، در پای سخن هر « دهقان» و «آزاده» و « فرزانه» یی هم گوشی شنوا داشته تا روایتی دیگر گونه با نوشته ها و یا روایتی به کلی نا نوشته و ناشناخته را هم به گوش و به حافظ بسپارد و سپس بنگارد و در ساختار منظومه اش بگنجاند؟
آیا همچون پاره یی از پژوهشگران باید کار را آسان کنیم و بگوییم همه ی این « شنیدم» ها و « به / زگفتارِ» های آورده ی فردوسی، باز نوشت های وی از روی دفترهای پُشتوانه ی کار اوست و در واقع اشاره به « شنیده» های گردآورندگان و نگارندگان آن روایت ها دارد؟
درین صورت، آیا باور نکرده ایم که کار « شنیدن» روایت ها از زبان روایشگران و داستان گویان ، هرچه بوده، به پیشینان فردوسی پایان پذیرفته و برای او وظیفه یی جز بازنگاری و سرایش آن « شنیده» های در دفتر نگاشته، نمانده بوده و در دوره ی او و در حضور وی دیگر کسی هیچ روایت و داستانی باز نمی گفته است؟
آیا باید مانند برخی از روی آوران به شاهنامه، از سوی دیگر بام درغلتیم و بودنِ پُشتوانه های نوشتاری را در شکل گیری یِ کار فردوسی – دستکم در بخش پیش از ساسانیان در منظومه ی او – یکسره نا دیده گیریم و انکار کنیم و بخش اعظمِ شاهنامه را برآیند سُنتِ دیرپای ادب زبانی و مرده ریگ خُنیاگران و گُوسان های دوره گرد و بزم آرا بشماریم؟
این ها و بسیاری پرسشهای دیگر، همچنان برای شاهنامه پژوهانِ خواستار ردیابی ی خاستگاه ها و پُشتوانه های شکل گیری ی شاهنامه به میان کشیده می شود .
درین باره تا کنون گفتارها و کتاب هایی نوشته شده است و بی گمان تا زمان رسیدنِ به پاسخ های رهنمون و روشنگر و پذیرفتنی که گِرِه ازین کار فروبسته بگشاید و راه را به سوی روزگارانِ پدید آمدن روایت های حماسه ی ملی ی ایرانیان هموار سازد، جُستار درین راستا پی گرفته خواهد شد.
گذشته از آنچه گفته شد، در رویکردی ساختار شناختی به شاهنامه و ژرف نگری در لایه های زیرین و تا رو پود در هم بافته ی آن، پژوهنده نا گزیر خود را با این دریافت روبه رو می بیند که روایت های دوگانه و دو گونه ی خاستگاه های کار فردوسی ( از هر راه که به شاعر رسیده باشد) بدین گونه که هست، در یک کلِ یگانه و ساختار یکپارچه و به هم پیوسته و تو در تو سامان پذیرفته است.
خواننده ی عادی ی شاهنامه، در نگاه نُخُست تَنِش ها و نا همخوانی های شگفت انگیز میان پاره های آن را یا نمی بیند یا بسیار کم رنگ می بیند و به سادگی از روی آن ها می گذرد و تنها به دریافت صورت « قصه» دل خوش دارد و « بعد چه می شود؟» داستان را پی می گیرد . اما خواننده ی پُرسا و کاوِشگر که به « درون و حال» می نگرد و همه ی لایه های داستان را می پژوهد، به آن «حِصّه» یی از ژرف ساختِ «قصّه» نیز که بهره ی «خرده بینان» ست می رسد و سرانجام خود را در دل جهان شگفت و رازگونه یی می بنید که این همه نا همخوانی از خاستگاه ها و پُشتوانه های گوناگون در آن فراهم آمده است و با این حال، یکپارچه و استوار می نماید و هست، همچو جوی ها و رودهایی گاه زلال و آیینه سان و گاه سیلانی و گل آلود که به دریا فرو می ریزند و در میان خیزاب های خروشان و آب خاست ها و آب کاست ها، سرانجام از هم آمیز ی آن ها اقیانوسی پهناور و ژرف و یگانه بر جای می ماند و یا چونان نغمه هایی گاه به نوازش نسیمِ جان بخش و شورانگیز بهاران و زمانی به غرش خشماگین توفان ویرانگر خزان ، که در زیر پنجه های استادی کاردان و هنرمندی آفرینشگر، از ترکیبِ زیر و بَم ها و فرود و فرازها و پیوست و گُسَست های آن ها با همه ی ناهمگونی هاشان، سمفونی ی یگانه و شکوهمند و جاودانه یی پدید می آید که « بانگ بلند دلکش» آن هماره و در همه جا تارهای دل آدمیان را به لرزه در می آورد . به گفته های هوشمندانه و رسای خود شاعر:
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یکسان روشنِ زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد
پس، جدا از پُشتوانه ها و خاستگاه های دو گانه و دو گونه ی شاهنامه، بهره گیری ی آگاهانه و زیرکانه شاعر از همه ی آن ها و اندیشه ورزی و خردگرایی و هنرمندی یِ والا و بی همتا ی او در – به سخن خوداو – «پی افگندن کاخی بلند از نظم» و معماری ی این کاخِ شگرف و « گزند نا پذیر از باد و باران » در گذشتِ روزگاران و کار بُرد چیره دستانه و استادانه ی این همه ساختمایه های گوناگون در برآوردن باورهای ستبرِ آن ، باید ارج نهاد و ستود .
جُستار برای ردیابی ی پُشتوانه ها و خاستگاه های شاهنامه به هر دستاوردی برسد حرف آخر درین راستا این است که هوش و خِرَد سرشار و بینش فراگیر فرهنگی و آفرینش هنری ی فردوسی، همراه با انسان باوری و ایران دوستی ی پاکدلانه و شکوهمندانه ی او، خود پشتوانه ی بی همتا و سازنده یی برای آفرینش چنین اثر بزرگی بوده است، وگرنه در واپسین تحلیل، از گرد آوری ی همه ی روایت ها و گزارش ها به تنهایی، چه چیزی بیشتر از آنچه طبری و ثعالبی بر ای ما برجای گذاشته اند بهره ما می شد؟

