چرا نام کوروش در شاهنامه نیست – بخش دوم

20–29 دقیقه

بخش دوم

با اینهمه چنین نیست که هیچ نام و نشانی از کوروش بزرگ یا از هخامنشیان در شاهنانه پیدا نکنیم،  استاد فریدون جنیدی در این زمینه می نویسد: پادشاهی هخامنشیان دو هنگام را در بر می گیرد: نخست: هنگام کورش و کمبوجیه، دو دیگر، هنگام داریوش و فرزندانش.بدینسان می توان آنرا با دو نام کورشیان و داریوشیان خواند.  هنگام داریوشیان در شاهنامه به دارای دارایان= دارا پسر داراب نامزد گردیده است و بسی از رویدادهای زمان داریوشیان در این هنگام بازگو شده است چونان، ساختن دارابِگرد = تخت جمشید امروزین، و کاخ شوش در خوزستان، فردوسی می گوید:

یکی شارسان کرد زرنوش نام 

به اهواز گشتند و از او شادکام

…

آنچه که بر نوشتۀ استاد فریدون جنیدی می توان افزود این است که:

داراب گِرد یک واژۀ دو بهری است، بهر نخست آن،  داراب که نام، و همان داریوش است، و بهر دوم گِرد به چم شهر و زیستگاه مردمان است مانند داراب گِرد و سیاوش گِرد که آماج از این نام شهر دارا و شهر سیاوش است. داراب گرد به ریخت داراگِرد هم آمده و تازیان نیز آن را داراب جرد می گویند، ابو یوسف پیشاوری گیتاشناس نامدار ایرانی در «حدود العالم» در باره دارب گرد یا شهر داریوش نوشته است: «شهریست خرم و آبادان و بسیار خواسته[پسرشار از دارایی] و از وی مومیایی خیزد که به همه ی جهان جایی دیگر نبود و اندر نواحی وی کوهها است از نمک سپید و سیاه و سرخ و زمرد و هر رنگی و از او خوانها کنند نیکو»

استاد فریدون جنیدی گزارش کندن کانال از دریای سرخ به رود نیل و دریای مدیترانه و دیگر کانال ها را که در یونان کنده شدند، نشان دیگری از جای پای هخامنشیان  در شاهنامه  می داند، فردوسی در این زمینه گفته است:

ز پستی برآمد به کوهی رسید

یکی بیکران ژرف دریا بدید


بفرمود کز هند، وز رومیان

بیارند کارآزموده ردان


گشایند از این آب دریا دری

رسانند رودی به هر کشوری


چو بگشاد از آن آب، داننده بند

یکی شهر فرمود، پس سودمند


چو دیوار شهر اندر آورد گِرد

ورا نام کردند دارابگِرد

نشان دیگر:

 آتشی که در دو آتشدان سنگی کوه رحمت، کنار تخت جمشید (کاخ نوروزی دارا = دارابگِرد یا شهر

داریوش ) فروزان بوده است:

یکی آتش افروخت از تیغِ کوه    

پرستیدن آذر آمد گروه 


زهر پیشه ای کارگر خواستند    

همه شهر از ایشان بیاراستند

استاد فریدون جنیدی می افزاید: و برای آگاه شدن از کار کارگران همه کشورهای زیر فرمان هخامنشیان نیک است که به سنگنوشته های داریوش در تخت جمشید و شوش بنگریم، و نیز اکنون بجاست که نگاره های دیوارهای تخت جمشید را که داستان آوردن پیشکشی ها از سر تاسر آن مرز بزرگ باز می گوید در شاهنامه ببینیم:

فرستاده آمد ز هر کشوری 

ز هر نامداری و هر مهتری


ز هند و ز فغفور و خاقان چین 

ز روم و ز هر کشوری همچنین
همه پاک، با هدیه و باژ و ساو

نه پی بود با او کسی را  نه تاو !

در شاهنامه داراب پسر همای آمده است و همای ریختار دیگری از هومای= (هُو«ماد») یا کشور نیک «ماد» است و چنانکه می دانیم کورش از سوی مادر، پیوسته مادیکان بود، و چرا از مای = ماد در شاهنامه به گونه زن یاد کرده شده؟ زیرا که در زبان های ایرانی باستان سرزمین و شهر و کشور در سخن به گونه زن بکار می رفته است چنانکه این ویژگی هنوز در زبانهای آریایی اروپا، و نیز در زبان تازی دیده می شود

…

گمان می کنم آنچه که تا اینجا گفته شد در پاسخ اینکه چرا نام کورش در شاهنامه نیست بسنده باشد.

اکنون بپردازیم به پرسش دوم: چرا روز جهانی کوروش بزرگ در هیچیک از تقویم های سازمان ملل ثبت نشده و مردم جهان روز جهانی کوروش را نمی شناسند؟!.

پاسخ : اگر ما ایرانیان که خود باید بیش از همۀ دیگر مردم جهان در پاسداری از ارزشهای فرهنگی و گرامیداشت والامندیهای خود بکوشیم اینگونه با داشته های خود می ستیزیم ، چرا باید از دیگر مردم جهان چشم آن داشته باشیم که در گرامیداشت بزرگان ما بکوشند و در گاه شمار خود روز بیست و نهم اکتبر را روز جهانی کوروش بزرگ، و بزرگترین رخداد در پویش تاریخ جهان به شمار آورند؟!.

با اینهمه برای شناخت جایگاه کورش در میان بلند پایگان جهان، می رویم به سراغ  فرزانگانی که نامهای بزرگ دارند:

پرفسور ایلیف سرپرست موزه لیورپول انگلستان می نویسد: در جهان امروز بارز ترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیادگذاری امپراتوری چندین دهه یی ایران مایه شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملت های منطقه و کشورهای مُسَخَر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست .

دکتر هانری بِر  دانشمند فرانسوی در نوشتاری زیر نام: تمدن ایران باستان می نویسد: این پادشاه بزرگ یعنی کورش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القلب و ظالم ملتهای دیگر عادل و رحیم و مهربان بود، زیرا اخلاق روح ایرانی اساس اش تعلیمات زردشت بوده است. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.

آلبر شاندور در نوشتاری زیر نام  کورش بزرگ می نویسد: شاهنشاهی ایران که پایه گذار او کورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشونت پی ریزی نشد. بلکه عکس آن صادق است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری گردید . ایرانیان بیارمندی یکدیگر و به یاری پادشاهان توانمند خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه ی نبوغ و نژاد پاک آنان است. نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان میدهد. آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز بر جای خواهد ماند .

ژنرال سر پرسی سایکس در باره این پارسی بزرگ می نویسد: خوش زبانی او از پاسخی که در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشکار است. مطالب کتاب مقدس [تورات] و نوشته های یونانی و سنت های ایرانی همه همداستان اند که کورش، شهریار بزرگ ایرانشهر سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست میخواندند. ما نیز می توانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریایی که سرگذشت اش بر تاریخ روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است .

ژنرال سر پرسی سایکس پس از دیدار از آرامگاه شاهنشاه کورش بزرگ می نویسد: من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا انجام دهم، و در هر سه بار این نکته را یاد آور شده ام که زیارت آرامگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. به راستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریایی (هند و اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمند تر و مهمتر باشد؟.

همین نویسنده در نوشتار دیگری زیر نام ایران باستان می نویسد: در شاهنشاهی کورش بزرگ، زیبایی – مردانگی – دلاوری – میهن پرستی دادگری و مهر گستری به روشنی دیده می شود. وی هیچگاه عیاشی نکرد . کاری که اکثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند. آزادی هایی که داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و افکاری داشت که به راستی متعلق به تاریخ نبوده است او از زمان خود بسیار پیشتر بود. کورش یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است. او در آغاز پادشاه سرزمین کوچکی بود . ولی پس از مدتی با اراده ای آهنین و دلی  آکنده از مهر میهن شاهنشاهی بزرگی را در تاریخ بنیاد گذاشت که در سراسر جهان پیشینه نداشت . در تاریخ جهان هیچ فرمانروایی نتوانسته بود اینچنین از راه مهر گستری و گرامیداشت باورهای دیگران سراسر خاورمیانه را فراچنگ خود گیرد . او هیچ گاه خوشگذرانی و تن آسایی نکرد . هیچ گاه مغرور نشد و همیشه در اندیشۀ مردم زیر دست خود بود. کورش در شوخ طبعی و مردم داری سر آمد زمان خود بود.

افلاطون در نوشتاری زیر نام  قوانین می نویسد: پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان گشتند . در زمان کورش بزرگ  فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگها شرکت می کردند. از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی می کرد و به آنان اندرز می داد که بر کسی ستم نورزند و مال کسی را نگیرند و بکوشند که همواره پیک شادی برای دیگران باشند. آزادی و مهر ورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی در دوران کوروش به زیبایی انجام می گرفت.

هرودوت در تاریخی که بنام خود او (تاریخ هرودوت نامیده می شود می نویسد: هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش برابر بشمارد . از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود.کوروش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی بسیار برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی داشتند،  بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش می کردند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او به پیشباز هر خطری می رفتند.

هارولد لَمب دانشمند نامی امریکایی در نوشتاری زیر نام کورش بزرگ می نویسد: در شاهنشاهی ایران باستان، که کورش نماد آن است آریایی ها در تاجگذاری به کردار نیک – گفتار نیک – پندار نیک سوگند یاد می کردند که پشتیبان ملت و کشورشان باشند و نه خودشان. که این امر در سدها نبردِ آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است .

گزنفون در کوروپدی یا کوروش نامه می نویسد: از فروزه های برجسته کورش دادگری و گسترش آن در میان مردمان زیر فرمان بود. کورش نابغه یی بزرگ – مردی والا منش – آشتی جوی و نیک کردار بود. او دوست مردم و در جستجوی دانش و فلسفه و راستی بود. کورش بر این باور بودکه پیروزی بر کشوری این حق را به کشور پیروز نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. او برای پدافند از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار می گرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت و سر زمین خود را به آنچنان نیرویی آراسته کرد که هیچ دولت یا گروهی هوای تاخت و تاز به ایران را در سر نپرورانند. او در نبردها، هرگز آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد . او ملتهای مغلوب را شیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کورش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود وی را خداوندگار می نامیدند. او برترین مرد تاریخ – بزرگترین – بخشنده ترین – پاک دل ترین انسان تا این زمان شناخته است .

کنت دوگوبینو تاریخ نگار و سفیر پیشین فرانسه در تهران در بارۀ کوروش بزرگ می نویسد: تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کوروش در تاریخ جهان باقی گذاشت – در اندیشه  میلیونها مردم جهان پدید آورد. من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند، ولی کورش در صدر آنها جا دارد. تا کنون کسی به جهان نیامده که بتواند با او برابری کند، کورش همانگونه که در کتابهای ما آمده، مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد در تاریخ آن زمان که انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود… شاهنشاهی کورش در سراسر تاریخ هرگز نظیر نداشته است . او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد..

نیکلای دمشقی در بارۀ این شهریار خورشید چهر ایرانی می نویسد:کورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از همۀ شاهان دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود .

پرفسور کریستن سن ایران شناس – استاد زبان اوستایی و پهلوی در باره آن شهریار بزرگ ایرانشهر می نویسد:شاهنشاه کورش نمونه یک پادشاه “جوان مرد” بوده است. این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده میشده . در قوانین او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته و سرلوحه دولتش بوده است. این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته اند.

آلبر شاندور فرانسوی در نوشتاری زیر نام شاهنشاهی کورش بزرگ می نویسد: کورش یک سال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود. برای کسی که دشمن خودش بود. او پیرو آیین جوانمردی و آزاد منشی،  و برای اینکه ثابت کند که آماج او  فتح و جنگ و کشتار نیست، بلکه تنها به عنوان پادشاهی که ملتش او را برای صلح پذیرفته است قدم به بابل گذاشت، و در آنجا تاجگذاری کرد. او آمده بود تا به مردم بابل آزادی اجتماعی و دینی و سیاسی ببخشد . در همین حین کتیبه های شاهان همزمان او حاکی از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بیگناه و بریدن دست و پای آنان خبر میدهد .

پرفسور گیرشمن در  «ایران از آغاز تا اسلام» می نویسد: کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی برجای گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکخواه و مهر گستر بود . او آنچنان از خرد پیروی می کرد که هر زمانی کشوری را می گشود، نخستین چیزی که به مردم آن سرزمین می بخشید آزادی، بویژه آزادی در گزینش دین و مذهب بود، کوروش همواره فرمانروای جدید را از میان مردم آن سرزمین بر می گزید . او هرگز شهر ها را ویران نکرد و دست به کشتار مردم بیگناه نگشود. ایرانیان کورش را پدر، و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند میخوانند.

ویل دورانت تاریخ نگار بزرگ آمریکایی در تاریخ تمدن می نویسد: کوروش از کسانی بود که برای فرمانروایی آفریده می شوند . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. به همین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستند از آن بگذرند و درباره او داستانهای بی شماری نوشته و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر نامیده اند. او کِرِزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را در پایگاه رایزنی خود نشاند و یهودیان در بند را از اسارت بابل رهایی بخشید. کوروش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی و داد و دهش و مردم داری بنیاد گذاشت .

کلِمان هوار خاور شناس نامدار فرانسوی در نوشتاری زیر نام «ایران و تمدن ایرانی» می نویسد: کورش بزرگ در سال ۵۵۹ قبل از میلاد بر اریکه پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا آن روزگار کسی در جهان ندیده بود. کورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود کرد. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابد شان را بازسازی نمود. وی پیرو دین یکتا پرستی مزدیسنا بود. ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود.

مولانا ابولکلام احمد آزاد فیلسوف هندی در نوشتاری زیر نام کورش بزرگ برگردان(عباس خلیلی) می نویسد: کورش همان ذوالقرنین قرآن است. وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان هدیه داد. سنگ نگاره او با بال های کشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد.

دیودوروس(سیسولوس) دانشمند نامدار سدۀ یکم زایشی می نویسد: کورش پسر کمبوجیه و ماندان در دلاوری و کارآیی خردمندانه حزم و سایر خصائص نیکو سرآمد روزگار خود بود. در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار می کرد. پارسیان او

را پدر می خواندند.

 اخیلوس (آشیل) شاعر نامدار یونانی در  تراژدی پارسه می نویسد: کورش یک آدم فانی، ولی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید.

دکتر جهانگیر اوشیدری در دانشنامه مزدیسنا می نویسد:کورش به سال ۵۵۹ قبل از میلاد بر اریکه شاهنشاهی بنشست و در سال ۵۲۹ قبل از میلاد وفات یافت. پس از تسخیر بابل با مردمان شکست خورده با مهربانی رفتار کرد و اسیران یهودی را که بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد نمود و اجازه داد به فلسطین باز گردند. او فرمانی صادر کرد که معبد اورشلیم را که بخت النصر ویران کرده بود با هزینه دولت ایران بازسازی کنند. کورش را در پارسه گرد که امروزه پاسارگاد نامیده می شود به خاک سپردند. او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیکی ستایش کرده اند. او پادشاهی سیاستمدار – شجاع – با فتوت – با عزم و اراده – با گذشت و مهربان بود. او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت . شهرهای ویران را دوباره آباد ساخت. او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد . منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل متحد و جهان است.

دکتر نیل مک گرگور، سرپرست دیرینکدۀ بریتانیا در بارۀ گل نوشتۀ کوروش بزرگ گفته است: این فرمان گرانمایه ترین الگویی است که فرمانروایان بزرگ جهان باید آن را در اداره کردن سرزمین های چند فرهنگی فرا دید خود داشته باشند،  این درست همان کاری است که توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین و جورج واشنگتن و دیگر پدران بنیاد گذار آمریکا در فراهم آوردن یاسای بنیادین یا «قانون اساسی»کشور خود کردند.

برای پیدا کردن رگه های منش کورشی در قانون اساسی آمریکا باید به  نخستین سالهای سدۀ شانزدهم برگردیم، به هنگامی که مردم آمریکا برآن شدند که از زیر یوغ فرمانروایی انگلیس به در آیند و دولتی خود ایستا و جدا سر برای خود پدید بیاورند. سه تن از مردان برجستۀ آن روزگار به نامهای: «توماس جفرسون» – «جورج واشنگتن» – و «بنجامین فرانکلین» ستونهای بنیادین این جداسری بودند.

اکنون ببینیم که این سه تن، بویژه توماس جفرسون چگونه زیر هنایش رفتار و منش کوروش جا گرفتند و چگونه قانون اساسی آمریکا بر پایه ی اندیشه های جهان آرای کوروش

 بزرگ، شهریار خورشید چهر ایرانی بنیاد گذاشته شد.

در نمایشگاه بین المللی واشنگتن دی سی افزون بر کهن ماندمانهای وام ستانده شده از موزۀ بریتانیا، یک نسخه از گزارش تاریخی گزنفون در بارۀ شیوۀ فرمانروایی کوروش بزرگ زیر نام   Cyropaedia {سایروپدیا} یا کوروش نامه خود نمایی می کند. این گزارش در سال ۱۷۶۷ به دو زبان یونانی و لاتین در اروپا چاپ شد و فرا دست همگان جا گرفت.

گزنفون یا  کسنوفون  Xenophon  فرزانۀ نامدار یونانی از شاگردان سغرات بود ولی بیشترین سالهای زندگی خود را در آسیا گذراند.

او در این گزارش از چگونگی ادارۀ یک سرزمین فراخدامنِ چند فرهنگی بدست کورش بزرگ یاد می کند و نشان می دهد که کامیابی های آن جهاندار بزرگ و پیروزگر همه بر آمده از سرچشمه های مهرگستری- مردم داری- شادی پراکنی- نرمخویی- راستگویی- راستکرداری-  پیمانداری – گرامیداشت جان- گرامیداشت زیردستان- و کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه نیک بوده است که خود بر آمده از فرهنگ ایرانشهری و جهان بینی مردم ایران بود.

توماس جفرسون نسخه یی از این گزارش را فرا دست خود داشت، نسخه یی که هم اکنون در کنگره آمریکا نگهداری می شود.

پیشگامان آزادی آمریکا و کسانی که شالوده های بنیادین آمریکای نوین را پایه ریزی می کردند به گزارش گزنفون در باره شیوه فرمانروایی آن پارسی بزرگ نگاهی ژرف داشتند.  نوشته اند که توماس جفرسون کوروش نامه را نه تنها بارها و بارها خوانده و باز خوانده بود، بلکه همکاران و هموندان خانوادۀ خود را نیز به خواندن و بررسیدن آن بر می انگیخت، در نامه یی به نوۀ خود نوشته بود: هنگامی که آغاز به فراگیری زبان یونانی کردی، نخستین نامه یی که باید بخوانی کورش نامه است. توماس جفرسون خود به دو زبان یونانی و لاتین چیره بود و به تاریخ و دانش مردم شناسی دلبستگی بسیار داشت.

جورج واشنگتن George Washington یکی دیگر از پیشگامان آزادی آمریکا بود که همانند توماس جفرسون   نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوۀ فرمانروایی کورش بزرگ داشت. او نخستین افسر پنج ستاره‌یی بود که بر ارتش آمریکا فرمانروایی کرد و ارتش انگلیس را شکست داد.

واشنگتن بیارمندی گروهی از رزم آوران آمریکایی و با یاری جستن از دولت های فرانسه و اسپانیا، ارتشی بزرگ فراهم آورد و نیروهای رزمی انگلستان را در جنگی که از سال ۱۷۷۵ آغاز و تا سال ۱۷۸۳ ادامه داشت درهم شکست.

پس از بدست آوردن این پیروزی بزرگ، در سال ۱۷۸۷ به دیگر فرهیختگانی پیوست که می بایست یاسای بنیادین یا [قانون اساسی] آمریکا را می نوشتند.  جورج واشنگتن در سال ۱۷۹۷ از سوی مردم آمریکا به ریاست جمهوری برگزیده شد و تا سال ۱۷۸۹ برنام « نخستین رییس جمهور آمریکا» را از آن خود کرد.

بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin  یکی دیگر از کسانی بود که در بُنیاد گذاری آمریکای نوین نامی بزرگ از خود برجای گذاشت.

بنجامین فرانکلین دانش پژوهی پرکار – نویسنده یی چیره دست – روزنامه نگاری پر توان و نخستین کسی بود که به سرپرستی گروه فیلسوفان آمریکایی برگزیده شد. زندگی پرماجرای او، و دستاوردهای کار و کوشش و دانش پژوهی، و کرد و کار سیاسی اش او را در پایگاه یکی از نامدارترین مردان آمریکا جا دادند… نام پر آوازۀ او در سکه ها – اسکناس ها – کشتی های جنگی و بسیاری از کانونهای آموزشی آمریکا و برخی دیگر از کشورهای جهان بجا مانده و یادش را جاودانه کرده اند.

بنجامین فرانکلین آمریکا را سرزمین کارو کوشش- سرزمین دانش و نو آوری–سرزمین همزیستی و آمیزش فرهنگهای گوناگون- سرزمین سازمانهای جدا از دولت [ ان جی او] و سر زمین ناسازگاری با هرگونه خودکامگی دینی و سیاسی می دانست.  او بر این باور بود از راه روشنگری و دانش پراکنی می توان جهان بهتری برای دودمانهای آینده ساخت. او نیز همانند توماس جفرسون و جورج واشنگتن، نگاهی به آمریکا

و نگاهی به شیوه ی شهریاری کوروش بزرگ داشت.

قانون اساسی آمریکا با این سخن آغاز می شود: مامردم ایالات متحده…

این نخستین بار بود که در گفتمان های سیاسی سخن از «مردم» به میان کشیده می شد. تا آن زمان [سال ۱۷۸۰]  واژۀ «مردم» در فرهنگ کشورمدران و سیاست پیشگان و رهبران کشورها جایی نداشت!. در بخش خاوری کرۀ  زمین تیغ خونریز زور آوران و گردنکشان و سوار کاران فرمان می راند، و در باختر، آموزه های مردم ستیز ماکیاولی چراغ راه فرمانروایان ستم پیشه و خود کامه بود. ماکیاولی می گفت: حاکم یا فرمانروا شیرازه بند کشور است، مردم بار برانی بیش نیستند، بار برانی که بار  سنگین کشور داری و پایه های سنگین تر فرمانرایی را بر دوش خود دارند، تنها نا همسانی این دسته از بار بران[مردم] با دیگر بار بران چهار پا در این است که چارپایان نمی توانند خوراک و نوشاک و ستورگاه خود را فراهم کنند، از این رو فراهم آوردن خوراک و نوشاک و ستورگاه این دسته از باربران، خویشکاری دارندگان آنهاست، ولی مردم از آنجا که  خود می توانند خوراک و نوشاک و پوشاک خود را فراهم  کنند و خانه یی برای خود بسازند، فرمانروا از انجام این خویشکاری به دور است، بگفته ماری آنتوانت: مردم اگر نان ندارند بروند شیرینی بخورند!.. او می گفت: اگر پایه های تخت فرمانروایی سُست و لرزنده شوند، شیرازۀ کشور ازهم پاشیده خواهد شد و همه چیز در هم فرو خواهد ریخت!.. پس فرمانروا به هیچ روی نباید که پای بند منش نیک،  و خوی و رفتار مردمی باشد، فرمانروا هرجا که بایسته دید باید دروغ بگوید! فریب دهد! پیمان های دروغین ببندد! پیمان در پی پیمان بشکند! خون بریزد و از هیچگونه زشتکاری روی نگرداند!..

سال‌ها پس از ماکیاولی (در سدۀ هفدهم)  فرزانۀ دیگری بنام جان لاک و این بار از انگلستان برخاست و اندیشه های ماکیاولی را ناسزاوار و بایستۀ باز نگری شمرد.

جان لاک زبانهای یونانی و لاتین را بخو بی می‌دانست و گزارش گزنفون را در بارۀ شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ خوانده و به این دریافت رسیده بود که هیچ نیازی به این نیست که دولت‌ها سوار بر گرده ی مردم شوند و به زور و نا روا بر آنها فرمان برانند، پایه های دولت باید بر دل مردم استوار باشند نه بر گرده آنها.

جان لاک می گفت: اندیشه و باور و دانش بر آمده از آزمون است. هر آدمی که پا به هستی می گذارد باید از هوده های شایستۀ مردمی برخوردارباشد. این هوده ها بترتیب: هودۀ زنده بودن، هودۀ آزادی در اندیشه و گفتار و کردار، هودۀ پرداختن به کاری که دوست می دارد، و جدایی از چیزهایی که دوست نمی دارد، آزادی در گزینش دولتمردان و نمایندگان دادگزار، هودۀ دادرسی در دادگاهی که دارای گروه دادگران و دادگزار دادگر باشد، هودۀ واخواهی و نپذیرفتن برتری جوییهای بی جا و نپذیرفتن فرمانهای ناسزاوار و ناشایستۀ دولت.  از دیدگاه این فرزانۀ نامدار انگلیسی، خویشکاری دولت پاسداری از هوده های مردمی شهروندان است، چرا که دولت بهتر از هر یک از شهروندان در انجام این خویشکاری تواناست، انجام این خویشکاری است که درجۀ شایستگی یک دولت را نشان می دهد، اگر دولتی نتواند هوده های شهروندان خود را پاس بدارد، باید کنار برود و جای خود را به دیگرانی بسپارد که از سوی مردم برگزیده خواهند شد. تنها مردم اند که نشان خواهند داد که چه کسی شایستۀ فرمانروایی بر آنها است.

شگفتا که هزاران سال پیش از جان لاک فرزانه مرد دیگری از سرزمین فرهنگ خیز ایران بنام اشو زرتشت ورجاوند گفته بود:

ای مزدا اهورا،

تو به آدمی آزادی گزینش راه داده ای

تا راهبر راستین خویش را بر گزیند

و از راهبر دروغین سر بتابد. یسنا ۹/۳۱

ای مزدا،

هنگامی که در آغاز،

با اندیشه ی خویش،

برای ما تن و خرد و نیروی شناخت آفریدی

و به تن ما جان دمیدی

خواستی که ما باور خویش را

بدلخواه برگزینیم. یسنا ۱۱/۳۱

پس شما هیچیک،

به گفتار و آموزشهای ناراستکان[دولت های ستم پیشه]

گوش فرا مدهید،

زیرا ناراستکار [فرمانروایان خودکامه]

بی گمان، خانه و ده و شهر و کشور را

به ویرانی و تباهی می کشاند.

پس در برابر ناراستکار[فرمانروای خودکامه] بایستید و با او برزمید.  یسنا ۱۹/۳۱

پدران بنیاد گذار آمریکا، بویژه سه فرزانۀ نامداری که بار سنگین  فراهم آوردن یاسای بنیادین آمریکا را به دوش کشیدند: توماس جفرسون- جورج واشنگتن – و بنجامین فرانکلین، هم با جهان بینی ماکیاولی آشنایی ژرف داشتند. هم نوشته های اندیشه انگیز جان لاک را خوانده و بررسیده بودند و هم بخوبی می دانستند که جان لاک آنچه را که گفته و نوشته است، در پرتو اندیشه های جهان آرای کورش بزرگ گفته و نوشته است.

این سه سازندۀ بزرگ آمریکا با چنین کوله باری از دانش و بینش و آزمون بود که دست بکار نوشتن یاسای آمریکا شدند، و سخن را با چنین واژه هایی آغاز کردند:   ما مردم آمریکا.

این نخستین بار در تاریخ سیاسی باختر زمین بود که شالوده های کشورداری در دل مردم استوار می گشت نه بر پشت آنها…

هزاران سال پیش از اینکه توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین و جورج واشنگتن دست به کار نوشتن یاسای بنیادین آمریکا شوند، شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشتۀ گنجنامه در دامنۀ کوه الوند نوشته بود:

خدای بزرگ است اهوره مزدا که این زمین آفرید، که آن آسمان آفرید، که مردم آفرید، و شادی برای مردم آفرید…   

شاهنشاه داریوش بزرگ جانمایۀ فرهنگ ایرانشهری را زبانی کرده، و شاهنشاه کورش بزرگ آن را به کردار در آورده بود.

این دو شهریار والاتبار و بسیاری دیگر از شهریاران والامنش ایرانزمین نشان دادند نیرویی که کشور را بر پا می دارد و  شیرازه بندی می کند نیروی مردم است، نه نیروی شهریار… در زبان پارسی «شهر» همان «کشور» است و«یار» همان نام شیرینی است که تا همیشۀ تاریخ همانند نام «مادر» بر زبانها جاری خواهد بود، پس «شهریار» فرمانروا نیست!. یار مردم است!.. خویشکاری شهریار این است که خار رنج از پای مردمِ خود بیرون کشد و آنها را به خان شادمانی که بزرگترن دهش خداوندی است برساند، نه اینکه بر گردۀ آنها سوار شود. بدین ترتیب یاسای بنیادین آمریکا با برداشت از شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ نوشته شد.

نامش خجسته و پرتو مهرش همیشه بر سر فرزندان ایرانشهر و مردم جهان گسترانیده باد

پایان بخش دوم