در بخش پیشین در پاسخ این پرسش که اگر کورش یکتا پرست بود، چرا در استوانه یی که از او برجای مانده مردوک بت بزرگ بابل را خدای بزرگ می نامد و می گوید بیارمندی او بابل را گشوده است؟.. گفتیم برای اینکه کورش دانش آموختۀ دبستان زرتشت بود، ، چنین شهریاری اگر جز آن می کرد سزاوار برنام «بزرگ» نمی بود.
کوروش یک سوشیانت بود. سوشیانت در زبان گاتهایی به کسی گفته می شود که برخوردار از نیروی پیش برندگی و سود رسانی است –کسی که آراسته به فر کیانی است، و با برخورداری از چنین نیرویی جهان را بسوی پیشرفت و فراپویی می بالاند – کسی که در خرم کردن جهان می کوشد…
به چند نمونه از سروده های زرتشت نگاه کنیم تا بدانیم سوشیانت کیست، و کار و بارش چیست:
ای مزدا اهورا
این راهی که به من نمودی،
راه اندیشۀ نیک و دستور و آموزش
سوشیانس هاست،
و آن چنین است که
تنها کردار نیک در پرتو راستی
به شادمانی می انجامد،
آن پاداشی که تو به دانایان می بخشی.
در اینجا سخن از «ایمان» در میان نیست، سخن از خرم کردن جهان در میان است، سخن از «کردار نیک» «در پرتو خرد و اندیشۀ نیک» در میان است نه ایمان کور کورانه و دور از خردِ کار بند… همین جاست که می گوییم کورش یک «سوشیانس» بود، کورش کسی بود که با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، و در راستای هنجار آفرینش، نه تنها در شادونیدن جهان و بهروزگاری مردمان کوشید، بلکه خود نیز به گامۀ شادمانی که پاداش مزدا اهورا است رسید و در تاریخ جاودانه شد.
در سرود چهل و ششم می گوید:
ای مزدا اهورا،
کی سپیده دم آن روز فرا خواهد رسید ،
که راستی برای نگاهداری جهان بدرخشد؟
زرتشت چشم به راه روزی نیست که امام ناپیدایی از بُن چاهی سر برون کشد و با ریختن خون مردمان که باید تا زیر شکم اسبش فرا رسد جهان را به عدل و داد آراسته بگرداند، زرتشت چشم به راه روزی است که «راستی» برای «نگاهداری جهان» «بدرخشد» و «دروغ و نا راستی» [که دستاورد دینهای ابراهیمی است] از جهان برود..
ای مزدا،
سوشیانس های کشورها،
کسانی خواهند بود که،
با پیروی از اندیشۀ نیک ،
بایستۀ خود را به انجام رسانند.
کردار شان برپایۀ راستی و آموزشهای توست،
و به درستی برای چیرگی و بر افکندن خشم،
گمارده شده اند.
اینچنین
با اندیشه و گفتار و کردار،
مزدا را نیایش کنید،
و برای خشنودی او بکوشید،
و کار نیک را بر گزینید
در سرود ۴۳
مزدا اهورای همه توانا
چنین بر نهاده است
که خوشبختی از آن کسی است
که به دیگران خوشبختی رساند.
من برای پیشرفت و نگاهداشتن آیین راستی،
خواهان استواری و توانایی ام.
ای پارسایی!
آن پرتوی را که پاداش زندگی نیک منشانه است،
به من ارزانی بدار.
و همچنین بهترین پاداش ها
از آنِ کسی خواهد بود
که خواستار روشنایی است،
و به دیگران روشنایی بخشد.
کورش نیامده بود که مردم بابل یا دیگر مردم زیر فرمان خود را وا بدارد تا دین و آیین او را بپذیرند، کوروش آمده بود تا به دیگران شادمانی بخشد، آمده بود تا به دیگران روشنایی بخشد، کار یک شهریار شادی پراکنی و مهر گستری و دانش افشانی است، کاری که کوروش کرد.
ای مزدا اهورا،
با خِرَد پاک خود،
و در پرتو راستی،
دانش برخاسته از اندیشۀ نیک را
به من ببخشای،
تا از زندگی دراز شادمانه برخوردار گردم.
پس به راستی،
بهترین نیکی ها به کسی خواهد رسید،
که در زندگی مادی و مینویی،
راه راست خوشبختی دیگران
که ما را به درگاه اهورا می رساند،
به ما بیاموزاند.
کار شهریاری همانند کوروش این بود که راه راست خوشبختی را به دیگران بیاموزاند نه آنکه آنان را به پذیرش دین خود وا بدارد…
ای مزدا، سرانجام،
در پرتو دانش نیک و پاکی و پارسایی،
دلدادگان تو به تو می پیوندد
…
ای مزدا هنگامی ترا پاک شناختم
که در یافتم، تو با نیروی خود،
خواست ما را برآورده می سازی،
و دروندان و راستان را به کیفر می رسانی،
و با فروغت، که از راستی نیرومند است
و به دلها گرما می بخشد،
ما را از توان اندیشۀ نیک
برخوردار می گردانی.
…
ای مزدا اهورا،
آنگاه ترا پاک شناختم که،
اندیشۀ نیک بر من فراز آمد،
می گوید آنگاه ترا شناختم که اندیشۀ نیک بر من فراز آمد، نمی گوید از آسمان بر من فرود آمد!..[یعنی از هستی خودم، نه از آسمان ، نه از روح القدس، نه از جبرییل!..]
و من آموختم و در یافتم که،
گسترش آیین تو در میان مردمان دشوار است،
اما من،
آنچه را که به نزد تو بهترین است،
به انجام می رسانم.
…
ای مزدا،
همان گونه که مرد دلیر و توانا،
به دوست خود شادمانی می بخشد،
تو نیز با شهریاری خود،
و در پرتو راستی،
به پیروان من
شادمانی ارزانی بدار.
من بپا خواهم خاست،
و همراه با همۀ آنهایی که
سرایندۀ سخن اندیشه انگیز تو هستند،
پشتیبان آموزشهای شادی بخش تو خواهم بود.
این کاری بود که کوروش کرد…
…
ای اهورا،
باشد که
در پرتو اندیشه و گفتار و کردار نیک،
زندگی مادی ما نیرو گیرد،
پارسایی و توانایی مَینُوی
زندگی مادی ما را تابان بگرداند،
و اندیشۀ نیک
کارهای ما را به پاداش نیکو برساند.
کوروش دانش آموخته در چنین دبستانی بود، چنین شهریار خورشید چهری که آراسته به اینگونه آموزه های جهان آرا بود، چرا در بابل، در برابر مردمی که برآنان چیره گشته بود می بایست از اهورامزدای خود سخن می گفت؟! آیا زیباتر و مردمی تر نبود که در گرامیداشت آنان خدای آنان را خدای بزرگ خود بنامد همانگونه که کرد؟..
یکبار دیگر می پرسم اگر کورش در بابل از اهورامزدا سخن می گفت و به گونۀ آشکار و پنهان مردم را به پرستیدن او وا می داشت، آیا شایسته بود که او را بزرگ بنامیم؟!!
اکنون می رسیم به بخش دیگری از پرسش حامد زمانی که می پرسد: چرا در تاریخ و ادبیات ایران نامی از کوروش نیست؟ سعدی – حافظ و دیگر شعرا، نامی از کوروش کبیر نبردن ؟ مگر شخصیتی قابل ستایش و بزرگی نبوده است؟ چرا حتی فردوسی که کتابش داستان شاهان است!.. نامی از کورش نبرده است؟..
خُب! ما این پرسش را پیشتر پاسخ گفتیم، اگر فردوسی که تنها سیسد سال از یورش تازیان به دور بود، نامی از کورش نشنیده بود، چرا باید چشم آن داشته باشیم که دیگر بزرگان فرهنگ و ادب سرزمین ما که هریک چندین سده پس از فردوسی زاده شده اند نامی از کوروش شنیده باشند!..
«زیست بوم مسلمانی» چنین پروانه یی به حافظ و به سعدی و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب سرزمین ما نمی داد…
در جایی که سعدی، هم میهنان خوب زرتشتی خود را «دشمنان کریم!»، و مسلمانان سر بُر و آدمکش روزگار خود را «دوستان کریم!» می داند، چه انگیزه یی می توان یافت که اگر نامی هم از کورش برجای مانده بود، کسانی مانند مولوی بلخی یا سعدی شیرازی از یک «گبر» و «دشمن خدا» یاد کنند..
در همین جا این نکته شایان یاد آوری است که سعدی زبان عربی را خوب می دانست و قران را به زبان عربی خوانده بود و برابر آموزه های قران دست به آدمکشی هم آلوده بود!.. این را خودش می گوید!..
در همان سر آغاز گلستان پرده از روی جهان بینی خود بر می دارد آنجا که می گوید:
ای کریمی کز خزانه ی غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
سعدی بخوبی می دانست که «دشمنی با کریم» همان «محاربه با خداست» ، و می دانست که در اسلام کمترین پاد افره «محاربه با خدا» مرگ است، با اینهمه با دلیری هر چا بیشتر هم میهنان زرتشتی و مسیحی خود را «دشمنان کریم» می خواند و زمینۀ آزار آنها بدست مسلمانان جان ستیز را فراهم می آورد…
این اندیشه، و اینچنین جهان بینی، کمترین پیوندی با اندیشه و بینش و منش و جهان بینی ایرانی ندارد، اگر هم چیزکی از یادواره های کورش و نام او برجای مانده و به زمان سعدی رسیده بود، بی کمترین گمان سعدی در نابود کردنشان پیشگام می شد… بدنیست که در همین جا بخشی از گفتگوی محسن کدیور با ماهنامه آفتاب را که در تیرماه ۱۳۸۲ انجام گرفت برای شما بیاورم تا بدانید که چرا سعدی و همتایان او اگر هم نامی از کورش برجای مانده بود آن را بر زبان یا بر خامه نمی آرودند و مانند عُمر و سعدوقاص و خالدابن ولید و قتیبه ابن مسلم باهلی دیگر پیروان خرد سوختۀ تازی پرست در نابود کردنش می کوشیدند!..
«آفتاب» می پرسد: شما در دو مقالۀ « ارتداد و برده داری» به صراحت گفته اید :قرائت سنتی از اسلام یا اسلام در این دو مورد با حقوق بشر نا سازگار است …
آیا موارد تعارض اسلام سنتی با اندیشۀ حقوق بشر به همین دو مورد منحصر می شود؟. اصولا آیا اسلام با حقوق بشر سازگار است؟. آیا در این چهار چوب می توان به حقوقی قائل بود که به انسان «از آن حیث که انسان است» مستقل از دین و فرهنگ… و تعلق بگیرد ؟؟ .
حجت الاسلام دکتر محسن کدیور در پاسخ این پرسش می گوید: « تعارض اسلام تاریخی با قرائت سنتی از اسلام با اندیشۀ حقوق بشر به برده داری، یا مجازات اعدام مرتد منحصر نمی شود، موارد تعارض خیلی بیش از اینهاست!..
احکام شرعی از دیدگاه اسلام در چند محور با اسناد حقوق بشر ناسازگار است. به عبارت دیگر در مقایسۀ اسلام تاریخی با ضوابط حقوق بشر به چندین محور تعارض می رسیم. بر هر یک از این محور ها فروع و مسائل متعددی مبتنی است، به نحوی که تنها فهرست این مسائل خود متن یک کتاب را تشکیل می دهد…
محور اول : عدم تساوی حقوقی غیر مسلمانان با مسلمانان
در احکام اسلامی تبعیض غیر قابل انکاری بین معتقدان ادیان مختلف می یابیم. از این دیدگاه انسان ها به سه، بلکه به چهار درجه تقسیم می شوند! انسانهای درجه یک مسلمانان فرقۀ ناجیه هستند! انسانهای درجه دو مسلمانان دیگر مذاهب اسلامی هستند! اهل کتاب یعنی مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان به شرطی که شرایط ذِمه را بپذیرند و همچنین غیر مسلمانانی که با دولت های اسلامی معاهده امضا کرده باشند، انسانهای درجه سوم محسوب می شوند! دیگر انسانها یعنی کافران حربی که کلیه غیر مسلمانان غیر ذمی و غیر معاهد را در بر می گیرند انسان های درجه چهار خواهند بود. انسانهای درجه یک یعنی مسلمانان فرقه ناجیه از تمامی حقوق و امتیازهای دینی برخوردارند. انسانهای درجه دو یعنی مسلمانان دیگر مذاهب اسلامی از اکثر حقوق شرعی برخورداند، اما از برخی حقوق شرعی و بسیاری امتیازات دینی محرومند. انسانهای درجه سه یعنی اهل کتاب ذِمی، و کفار و معاهد، از اکثر حقوق شرعی بی بهره اند، و انسانهای درجۀ چهار یعنی کفار غیر ذمی و غیر معاهد تقریبا فاقد هرگونه حق اند و حرمتی ندارند. این تفاوت های شرعی از بدیهیات فقهی است!. در مباحث شرعی و احکام فقهی، عنوان «مومن» با عنوان «مسلم» تفاوت دارد. «مومن» یعنی مسلمانی که متدین به مذهب حق است، به مسلمان متدین به دیگر مذاهب اسلامی عنوان «مخالف» اطلاق می شود. مثلا از دیدگاه عالمان شیعه مومن یعنی مسلمان شیعه و مخالف یعنی مسلمان اهل سنت!. در مناصب دینی مانند ولایت امر – مرجعیت – قضاوت – شهادت – امامتِ جمعه و جماعت علاوه بر اسلام ایمان نیز شرط است . یعنی مسلمانان دیگر مذاهب اسلامی در شش منصب یاد شده فاقد شرط لازم هستند، شهادت شان مسموع نیست قضاوت شان معتبر نیست، نمی توانند والی، امام جمعه یا امام جماعت باشند!. در مستحقان خُمس و ذکات، ایمان شرط شده است، بنا براین به فقیر و مسکین و یتیم مخالف (کسی که از ما نیست) نمی توان شرعا از وجوه شرعی پرداخت کرد. خمس و زکات مختص مسلمانان مومن است.
آیا کورش با مردم زیر دست چنین کرد؟ برای نشان دادن برتری منش کورش بر آموزه های مردم ستیزانۀ محمد، برویم به سراغ تورات تا ببینیم که کورش با یهودیانی که پیرو دین او نبودند چگونه رفتار کرد…
این شهریار خورشید چهر ایرانی، افزون بر آزاد سازی یهودیان همۀ سیم و زری که نبوکد نَصَر از یهودیان به غارت برده بود را به اسراییل باز گرداند و از مردم خود که ایرانیان بودند خواست که یهودیان را با پول و چهار پا و همۀ دیگر زیستمایه های بایسته یاری رسانند و با مهر ویژۀ ایرانی پاسخگوی نیازشان باشند، با هم نگاه کنیم:
«… کوروش پادشاه فارس در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را نیز مرقوم داشت و گفت: کوروش پادشاه فارس چنین می فرماید: کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد، تا به اورشلیم که در یهوداست برود و بناهای فرو افتاده را از نو بنا کند* و هر که باقی مانده باشد[آنانی که می خواهند در ایران بمانند] در هر مکانی که هستند اهل آن مکان[ایرانیان] او را به نقره و طلا و اموال و چهارپایان یاری برسانند… پس رؤسای آبای یهودا[بزرگان یهود] و بنیامین و کاهنان و لاویان با همۀ کسانی که خداوند روح آنها را برانگیخته بود برخاسته روانه شدند تا خانۀ خداوند را که در اورشلیم است بنا نمایند*و جمیع همسایگان ایشان[مردم ایران] ایشان را به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپایان و تُحفه ها علاوه بر هدایای تَبرّعی اعانت کردند و کورش پادشاه ظروف خانۀ خداوند را که نبوکد نَصَر آنها را از اورشلیم آورده و در خانۀ خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد و به اورشلیم فرستاد.
گزارشگران تاریخ از کارهای دیگر کورش سخن گفته اند که در تورات یادکرد روشنی روشنی از آنها نشده، برای نمونه:آن گروه از بنی اسراییل که خواهان بازگشت به نیابوم خود بودند، بی گمان در میانۀ راه بدست دشمنان دیرینه[فلستینیان و دیگر تبارهای آن سرزمین] کشته می شدند و زنان و کودکان و دارایی شان بدست دشمنان به تاراج می رفت. کورش بزرگ با منشی شاهانه سپاهی از رزمندگان ایرانی را همراه آنان فرستاد تا از گزند دشمنان دورشان بدارند.
یهودیانی که به سرزمین نیاکانی خود باز می گشتند بسیاری از توانمندیهای خود را از دست داده بودند، باز سازی خانه های فرو افتاده، بازسازی شهرهای سوخته و ویران، و نیایشگاههای با خاک یکسان شده کار آن مردم توان از دست داده نبود، و آن پارسی بزرگ اینهمه را می دانست، از این رو شماری از سازندگان کارآمدِ ایرانی را همراه آنان فرستاد تا در کار نوسازی روستا و شهر و کشور یاری رسانشان باشند.
یهودیان می بایست با پاهای فرومانده و زخمین، راه درازی تا سرزمین خود را می پیمودند، راهی که نه تنها گذرگاههای سخت گذر، بلکه غم و رنج فراوان به همراه داشت، شهریار والاتبار ایرانی برای کاستن از آنهمه درد و رنجِ راهیان اسراییل، خُنیاگرانی همراه آنان فرستاد تا با نغمه های شادی بخش از درد و رنج آن کوچوران از اسپ فرو افتاده بکاهند. بدین گونه بخش بزرگی از فرزندان یعقوب، توانستند در پرتو منش شاهتمۀ آن شهریار خورشید چهر به نیابوم خود باز گردند و زندگی را دو باره از سر گیرند.
بر می گردیم به سخنان کدیور در گفتگوی با آفتاب:
در اسلام حرمت برخی از گناهان مطلق نیست بلکه نسبی است!.. یعنی اینگونه نیست که یک عمل خاص نسبت به همگان گناه و معصیت شمرده شود!.. بلکه تنها ارتکاب آنها نسبت به مومنان معصیت است، در حالی که انجام همان کار نسبت به دیگران مجاز و مباح شمرده می شود. برای نمونه غیبت مومن حرام است اما غیبت مسلمان مخالف حرام نیست یعنی بدون ترس از آخرت می توان پشت سر مسلمان مخالف حرف زد. بهتان به مومن حرام است اما تهمت و افترا به دیگران معصیت و گناه محسوب نمی شود و مباح و مجاز است!.. نمّامی کردن و دو بهم زنی بین مومنین حرام است اما بین دیگر مسلمانان را بهم زدن حرام و مخالف شرع مقدس اسلام نیست!.. هجو کردن مومن حرام است اما هجو و ریشخند کردن دیگر مسلمانان معصیت محسوب نمی شود!.. به سخن دیگر غیر مومنان فاقد احترام اند آبرویشان هدر است مهدور الاحترام اند!.. به زبان شرعی «عرض محترمه» ندارند…
نگاهی هم به قران بیاندازیم تا راستینگی سخنان حجت الاسلام محسن کدیور را دریابیم:
« بگو ای پیغمبر آیا شما را آگاه سازم که کدام قوم را نزد خدا بدترین پاداش است، کسانی را که الله بر آنها لعن و غضب کرده و آنان را بوزینه و خوک مسخ نموده… و امت عیسی که پس از نزول مائده ی آسمانی و مشاهده اعجاز مسیح باز کافر شدند و مسخ به خوک گردیدند!..»
آیه ۶۰ – سورۀ مائده
دنبالۀ سخنان کدیور: تفاوت حقوق مسلمان و غیر مسلمان از ضروریات شرعی است بدن مسلمان طاهر محسوب می شود اما یکی از اعیان نجسه کافر است به جمیع اقسامش از مُشرک و مُرتد و کافِر اصلی و کافِر ذِمی و اهل کتاب، یعنی مطلق غیر مسلمانان نجس شمرده می شوند!. و از نجاست شرعا باید اجتناب کرد. مسلمان حق ندارد با غیر مسلمان ازدواج کند چنین ازدواجی شرعا باطل است. یکی از موانع ارث کفر است کافر از مسلمان ارث نمی برد هر چند مسلمان از کافر ارث می برد!. به لحاظ مالی ارزش مسلمان با ارزش غیر مسلمان کاملا متفاوت است. دیۀ یک مرد مسلمان ده هزار درهم است دیه یک مرد ذِمی[ مسیحی یا یهودی یا زرتشتی] به شرطی که شرایط ذمه را پذیرفته باشند هشتصد درهم است ، اهل کتاب غیر ذمی[یعنی زرتشتیان و مسیحیان و یهودیان]که شرایط ذِمه را نپذیرفته باشند و پیروان دیگر ادیان و مذاهب، و کُفار و مشرکین اصولا دیه ندارند یعنی اگر کسی آنها را بکشد، قاتل نه قصاص می شود و نه از قاتل دیه گرفته می شود به لحاظ شرعی چنین کسانی «نفس محترمه» نیستند! خونشان احترام ندارد ، ارزش ندارد، این دین حق است که باعث احترام جان می شود، پایبندی به دین و عقیدۀ باطل[غیر اسلام] جان انسان را بی ارزش می کند، کافر در حکم مُرده است، به لحاظ حقوقی چنین افرادی در حکم اموات هستند از این رو نه حق دیه به آنها تعلق می گیرد نه حق قصاص، اگر کسی می خواهد جان و مال و ناموس و آبرویش تضمین بشود می باید به شرف اسلام مشرف و مسلمان شود. البته اهل کتاب یعنی مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان با پذیرش عقد ذِمه با شرایطی می توانند در جامعه اسلامی از امنیت جانی، مالی و ناموسی بهره مند شوند و مهمترین شرط ذِمه پرداخت «جزیه» است. جزیه نوعی مالیات است که سالانه از سوی مردان این سه مذهب به دولت اسلامی پرداخت می شود. البته ولی امر حق دارد در صورت صلاحدید مازاد بر جزیه نیز از اهل ذمه اخذ کند . نحوۀ پرداخت جزیه می باید ذلیلانه باشد به گونه یی که اهل ذِمه همواره احساس خواری و فرو دستی کنند. اهل ذمه حق ندارند کلیسا و کنیسه و آتشکدۀ جدید در دارالاسلام احداث کنند. اگر حکومت اسلامی نسبت به معابد گذشتۀ اهل ذِمه احساس خطر کند حق دارد آنها را خراب کند. اهل ذِمه حق ندارند ساختمان های خود را مرتفع تر از ساختمان مسلمانان بنا کنند، آنها حق ندارند در مجامع عمومی به امور خلاف شریعت تظاهر کنند و اهل ذِمه حق ندارند نسبت به شرکت فرزندانشان در جلسات اسلامی ممانعت بعمل آورند. اهل ذِمه به محض تخلف در انجام شرایط ذِمه از دارالاسلام اخراج می شوند. عقد ذمه نسبت به آبروی آنها تضمینی ندارد. شهادت غیر مسلمان علیه مسلمان مسموع نیست، همچنان که قضاوت آنها برای مسلمانان فاقد اعتبار شرعی است. غیر مسلمانان نه تنها در طول حیاط بلکه در مرگ نیز با مسلمانان نا برابرند آنان را نمی توان در گورستان مسلمانان بخاک سپرد. غیر مسلمانانی که اهل ذمه نباشند یعنی همۀ مردم غیر مسلمان جهان «کافر حربی» محسوب شده از هیچ حقوقی برخوردار نمی شوند، جان و مال و ناموس و مالشان فاقد احترام و بزبان شرعی «هدر» است مهدورالدم(کسی که خونش حلال است ) – مهدورالمال ( کسی که دزدیدن مالش حلال است ) – مهدور آبرو ( کسی که ریختن آبرویش حلال است) می شود!.. اگر کسی متعرض آنها بشود مالشان را ببرد آبرویشان را بریزد، جانشان را بگیرد قابل تعقیب نیست حق قصاص ندارد دیه بر او تعلق نمی گیرد. اینها خساراتی است که او با عدم پذیرش اسلام یا عدم قبول عهد و ذِمه و امان به خود خریده است اگر می خواهد از حد اقل حقوق برخوردار شود می بایست شرایط ذمه و عهد آنان را داشته باشد و اگر می خواهد از حد اکثر حقوق برخوردار شود می باید به اسلام مشرف شود!..
واضح است که در اسلام «انسان از آن حیث که انسان است» یعنی فارغ از دین و مذهب از حقوق بر خوردار نیست، از این دیدگاه چیزی بنام «حقوق ذاتی انسان» وجود ندارد. در اسلام دین و مذهب و عقیده مقدم بر انسانیت اسلام است، بگو چه دین و مذهبی داری تا بگویم از چه حقوقی بر خورداری!.. این ایمان و اسلام است که منشاء حقوق است نه انسانیت انسان. انسان از آن حیث که مسلمان است دارای حقوق است نه مطلق انسان، لذا انسان مشرک (مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان) یا انسان کافر و ملحد فاقد حقوق است و چیزی بنام حقوق انسان یا «حقوق بشر» در اسلام بی معناست، ما در اسلام حقوق مسلمان داریم ولی حقوق بشر نداریم!.. حقوق مُسلم در شریعت اسلام چیزی معادل حقوق بشر در اندیشۀ معاصر است هر چند بنظر می رسد با چشم پوشی از برخی از احکام اخلاقی و استحبابی حتی همین حقوق مومن مسلمان نیز کمتر از حقوق بشر است. بنا براین مادۀ اول اعلامیه جهانی حقوق بشر مبنی بر اینکه «تمام افراد بشر با شان و حقوق برابر به دنیا می آید» یا مادۀ دوم مبنی بر اینکه «هر کس بدون هیچ گونه تبعیض به ویژه از حیث دین از تمام حقوق و آزادیهای مذکور در اعلامیه بر خوردار است» یا مادۀ سوم مبنی بر اینکه «هر کس حق حیات، آزادی و امنیت شخصی دارد» یا مادۀ هفتم مبنی بر اینکه «همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون هیچ تبعیضی که ناقض اعلامیه حاظر باشد و در مقابل هر تحریکی که به منظور چنین تبعیضی صورت گیرد از حکمیت یکسان قانون بر خوردار شوند » همگی در تعارض صریح و آشکار با احکام شرعی در اسلام است…
پایان بخش چهارم

