در پاسخ اینکه: چرا نام کوروش بزرگ در ادبسار ایرانِ پسا اسلام، مانند دیوان حافظ،گلستان و بوستان سعدی، دفترهای چند گانۀ مولوی بلخی، و دیگر سخن پردازان خوش پرداز ایرانی نیامده، گفتیم: برای اینکه زیست بوم مسلمانی پروانۀ چنین کاری را نمی داده است، نمونه هایی از دیدگاه شیخ ابو محمد، مصلح الدین سعدی شیرازی را ارمغانتان کردم که در سرآغاز گلستانش هم میهنان زرتشتی و مسیحی خود را «گبر و ترسا» و «دشمنان کریم!» و سد البته بسیار سزاوار کشته شدن دانسته است…
پس از کتاب سوزیهای مسلمانان در کران تا کران ایرانشهر که در بخش های نخستین این جستار از آن یاد کردیم، اگر هم نامی از کوروش بزرگ بر جای مانده بود، چرا ما باید از کسی مانند سعدی و یا دیگر فرزانگانی همتای او چشم آن داشته باشیم که از یک «دشمن کریم!» به نیکی یاد کنند و کرد و کار گبرانه اش را بستایند؟!. این درست است که سعدی بنی آدم را پدید آمده از یک ریشه و بن می داند. ولی اینهم درست است که سعدی مانند بسیاری از دیگر مسلمانان پای ورز، هنگامی که از بنی آدم سخن می گوید تنها هم کیشان مسلمان خود را «بنی آدم» می شمارد، نه گبر و ترسا و هندو و برهما و کافر و ملحد و مُشرک و مرتد و برده و کنیز و دیگر نا مسلمانان را… مگر چندین سد سال پس از سعدی، شیخ دیگری بنام شیخ احمد جنتی که در دامن همان فرهنگ پرورش یافته بود، در برابر دوربین های تلویزیونی، همۀ مردم نامسلمان جهان را حیوان ننامید و نگفت: بشر غیر از اسلام همان حیواناتی هستند که بر روی زمین می چرند و زمین را فاسد می کنند!..» و مگر تکیه گاه سخن شیخ احمد جنتی آیه های قران از سوره توبه نبودند که می گوید: ای کسانیکه ایمان آورده اید محققا بدانید که مشرکان نجس و پلیدند!..
و باز مگر این الله نیست که می گوید: ای اهل ایمان با هر که از اهل کتاب که به الله و روز قیامت ایمان نیاورده و آنچه را که الله و رسولش حرام کرده حرام نمی دانند و به دین اسلام نمی گروند کارزار کنید تا آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند!.. و یا آیه ۵۵ از سورۀ انفال که می گوید: بدترین حیوانات نزد الله آنها هستند که کافر شدند و ایمان نمی آورند!.. و یا آیۀ سوم از سورۀ پانزدهم که می گوید: ای رسول ما کافران را به خور و خواب طبیعی و لذاّت حیوانی واگذار تا آمال و اوهام دنیوی آنان را غافل بگرداند!.. و یا آیه هفتاد و پنجم از سورۀ نحل که می گوید: الله مثلی زده (بشنوید)، آیا بندۀ مملوکی[برده یی] که قادر بر هیچ نیست[از خود هیچ اختیاری ندارد، اندیشه و گفتار و کردارش فرا چنگ دارندۀ او ست] با مردی آزاد که ما به او رزق نیکو عطا کردیم که پنهان و آشکار هر چه خواهد انفاق کند، این دو یکسانند؟ هرگز یکسان نیستند!.. آیا می توان گفت که سعدی بزرگوار، به نابرابری مردم در پیشگاه خالق پی نبرده بود؟!. آیا می توان پنداشت که سعدی بزرگوار ما «بردگان» و «کنیزان» و «غلامان» و «کفار» و دیگر «نامسلمانان» را نیز در ردۀ «بنی آدم» شمرده بود؟!. این درست است که سعدی فرموده است:
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار…
ولی اینهم درست است که از دید سعدی و دیگر هم کیشان او، تنها مسلمانان اند که اعضاء یک «امت بزرگ اسلامی» بنام (بنی آدم) شمرده می شوند نه همۀ مردم جهان؟!.
میان بینش کورش بزرگ و نگرش سعدی، دگرسانی از زمین تا آسمان است. آیا می توان گفت که سعدی بزرگوار یک یهودی و یک مسیحی و یک زرتشتی و یک بی دین و یک بت پرست و یک گاو پرست را با خود برابر، و خود را همراه با آنها بر آمده از یک بُن، و در پیشگاه آفریدگار همه را همسنگ و هم ارج می شمارد؟!. پاسخ این پرسش را، هم سعدی می داند و هم من و شما می دانیم که در یک کشور اسلامی بزرگ شده و بالیده ایم، و هم احمد جنتی می داند که غیر مسلمانان را در ردیف حیوانات شمارد، و هم حجت الاسلام دکتر محسن کدیور می داند که در گفتگوی با ماهنامۀ آفتاب، سامه های بد هنجار زیست اهل ذمه را در همبودگاه مسلمانان فرادید ما گذاشت.
سعدی در باب چهارم در فوائد خاموشی، در داستان همسایه می گوید: در عقد بیعِ ِ سرایی متردّد بودم، جهودی گفت: من از کدخدایان این مَحَله ام، وصف این خانه چنانکه هست از من پرس، بخر که هیچ عیبی ندارد، گفتم بجز آنکه تو همسایه یی!..
خانه یی را که چون تو همسایه است
ده درم، سیمِ کم عیار ارزد
لیکن امیدوار باید بود
که پس از مرگ تو، هزار ارزد
آیا می توان گفت که از دید سعدی این مرد جهود، با یک مرد مسلمان اعضای یک پیکر و برآمده از یک گوهرند؟!. گیرم که سعدی هم شنیده بود که سلطانی از (سلاطین گبران) بنام کورش، هزار و سد سال پیش از پیامبر اسلام، به یاری جهودان شتافت و نه تنها آنها را از بند اسارت ننگین ستمگران تاریخ رهایی بخشید، بلکه سیم و زر بسیارشان داد، و گروهی از افسران و رزمندگان ارتش خود را با آنها روانه کرد تا در میانۀ راه جهودان را از گزند دشمنانشان پاس بدارند…گروهی بنا و معمار و مهندس را با جهودان روانه کرد تا پا به پای آنها از دشت و کوه و بیابان بگذرند و خانه های افتاده شان را در سرزمین جهود خیز اورشلیم از نو بر پا کنند… خانه هایی که از دید کورش، بسیار بیش از ده درم سیم کم عیار می ارزیدند…. خانه هایی که جان پناه مردم بودند بی نگر به دین و آیین و جهان بینی و باورهای دینی شان…شمار بزرگی از خُنیاگران و نوازندگان زن و مردِ سرزمین خود را به همراه جهودان روانه کرد تا در راهِ دراز و فرساینده یی که پیش رو داشتند برای آنها آواز بخوانند، و با نغمه های شادی بخش خود، چرکاب خستگی از تن و روان جهودان بزدایند!.. یکبار دیگر با هم نگاه می کنیم: «…کوروش پادشاه فارس در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را نیز مرقوم داشت و گفت:«کوروش پادشاه فارس چنین می فرماید: کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد، تا به اورشلیم که در یهوداست برود و بناهای فرو افتاده را از نو بنا کند* و هر که باقی مانده باشد[کسانی که می خواهند در ایران بمانند] در هر مکانی که هستند اهل آن مکان [ایرانیان] او را به نقره و طلا و اموال و چهارپایان یاری رسانند… پس رؤسای آبای یهودا[بزرگان یهود] و بنیامین و کاهنان و لاویان با همۀ کسانی که خداوند روح آنها را برانگیخته بود برخاسته روانه شدند تا خانۀ خداوند را که در اورشلیم است بنا نمایند* و جمیع همسایگان ایشان[مردم ایران] ایشان را به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپایان و تُحفه ها علاوه بر هدایای تَبرّعی اعانت کردند و کورش پادشاه، ظروف خانۀ خداوند را که نبوکد نَصَر آنها را از اورشلیم آورده و در خانۀ خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد و به اورشلیم فرستاد.»
این درست است که سعدی گفته است:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی…
ولی آیا براستی سعدی کمترین غباری از محنتی که مسلمانان بر نا مسلمانان روا داشتند به دل راه داده است؟!.
گیرم که سعدی از کورش بزرگ نامی نشنیده و یا او را سزاوار ستایش ندیده بود!.. آیا می توان گفت که سعدی با چگونگی اسلام پذیری ایرانیان نیز آشنایی نداشته و نمی دانسته است که تازیان مسلمان برای مسلمان سازی ایرانیان، در کران تا کران نیابوم اهورایی او آسیابهای خون براه انداختند و هر بار پیرامون بیست هزار تن از رزمندگان مسلمان را با نانی که از گندم آرد شده در اینگونه آسیابها پخته می شد خوراک دادند؟!. آیا سعدی نمی دانسته است که تازیان مسلمان پسر بچه های هم میهن او را اخته می کردند و برای کامجوییهای جنسی بنام «غلام بچه» با خود می بردند!. آیا سعدی نمی دانسته است که تازیان مسلمان با زنان و دختران خوبچهر ایرانی به نوبت همخوابگی کردند و فرزندان پدر نا شناختۀ بسیار پدید آوردند، آنهایی که امروزه در میهن اسلام کوبیدۀ ما با نام «سید» شناخته، و بیش از فرزندان میهن گرامی داشته می شوند؟!.
از آنجا که سخن بر سر چیز دیگری است، در اینجا تنها به یکی دو نمونه از آن زشتکاریهای تازیان مسلمان و خموشی سعدی و مولوی و دیگران در این زمینه بسنده می کنم تا دانسته بشود چرا نام کورش بزرگ در کلان نامه های ادب ایران پسا اسلام نیامده است.
عباس اقبال آشتیانی – در رویۀ ۴۹ از تاریخ ایران پس از اسلام می نویسد: خالد تا ربیع الاوّل سال 13هجری در عراق بود و دراین مدت او و سپاهیانش به مردم بلادِ سرحدی ایران از کشتن و غارت اموال و به اسیری بردن زن و کودک صدمات بسیار زدند و در پاره یی موارد بدون هیچ اغراقی از کشتن مردم بی گناه به اسم اینکه اسلام قبول نکرده اند جوی خون راندند. آیا سعدی اینها را نمی دانسته است؟
عبدالحسین زرین کوب در دو قرن سکوت می نویسد:کشتار بی شمار و تاراج گیری به اندازه یی بود که هزاران زن و دختر ایرانی به بند کشیده شدند، شمار بزرگی از آنان به همراه نُه سد بار شُترُی زر و سیم بابتِ خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند، با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختۀ بسیار بر جای نهادند، هنگامی که این خبر به گوش عمر رسید دستها را بهم کوفت. گفت از این بچه های پدر ناشناخته به الله پناه می برم…» آیا مولوی بلخی اینها را نمی دانست؟!.
مسعودی تاریخ نویس مسلمان می نویسد: به هنگام ورود اسرای ایرانی به مدینه، عُمر خلیفۀ دوم اراده کرد تا زنان ایرانی را بفروشد ومردان ایرانی را نوکر عرب قرار دهد تا اینان عربهای ضعیف و علیل و پیر را بر پشت گرفته به دور کعبه طواف دهند.
حمدوالله مستوفی در تاریخ گزیده می نویسد: قتیبه بن مسلم باهلی سردار معروف اسلام که چندین هزار از ایرانیان را در خراسان و ماوراءالنهر کشتار کرد و در یکی از این جنگها به سبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کُشت که به تمام معنی کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخت و هجده هزار تن از رزمندگان خود را سه شبانه روز از آن نان خوراک داد و زنها و دخترهای ایرانیان را در حضور آنها به لشکر اسلام قسمت کرد!..
آیا در جایی خوانده یا شنیده اید که سعدی بزرگوار ما، یا هر یک از دیگر سخن پردازان خوش پرداز ایرانی، از اینهمه درد و رنجی که هم کیشان مسلمان آنها بر هم میهنان نامسلمان آنها روا داشتند سخنی به میان کشیده و با آنها همدردی کرده باشند!.گیرم که از زمان مسلمان سازی مردم ایران بدست تازیان تا به روزگار سعدی زمان درازی گذشته و آبها از آسیاب افتاده و خونها شسته شده بود، ولی از سعدی تا به روزگار سلطان محمود غزنوی و چگونگی مسلمان سازی مردم هند بدست ترکان مسلمان که این بار از میهن او به سوی هند لشکر کشیده بودند، زمان درازی نگذشته بود… محمود در کشتار و غارت و چپاول مردم هند بنام اسلام و مسلمانی، همان راهی را پیش گرفت که تازیان مسلمان در راه مسلمان سازی مردم ایران پیش گرفته بودند. گردیزی در رویۀ ۶۸ از تاریخ خود درد و رنجی که سپاهیان محمود در راه گسترش اسلام بر مردم هند روا داشتند را چنین گزارش می کند: بگرفتند و غارت کردند … و بسیار غنائم و برده یافت… چندان مال غنیمت یافتندی که وی را قیاسی نبود … همی کندند و همی سوختند و مال آن ولایت را بتاراج همی بردند… و بتانی که از زر و سیم بودند بی حد و بی اندازه بود…یک پاره یاقوت کُحلی یافت به وزن چهارسد و پنجاه مثقال… یک بت زرین هشت هزار و سیصد مثقال زر پخته بود …. غنائم غنوح بیست و اند بار هزار هزار درم ( یعنی بیست و چند میلیون) و پنجاه و سه هزار برده سیسد و پنجاه فیل…
در باره گشودن سومنات که از همۀ دیگر نیایشگاههای هند بزرگتر بود، می نویسد: لشکر اسلام اندر افتادند و کشتنی کردند هر چه منکر تر مالی عظیم از آنجا حاصل کردند، چه بتان سیمین و جواهر نشان و چه گنج از دیگر غنیمت ها…غلاده از گردن کودکی از ایشان بیرون کردند…قریب سدهزار برده از اطفال از پسرکان و دخترکان آن ولایت فایدت یافتند… در هجومی دیگر به قلعۀ بهیم که هندیها صنم اعظم را در آن حفظ می کردند انواع ذخائر و اعلاق جواهر یافته شد و پس از گشایش آن از نفایس و ذخائر و زواهر و جواهر و بنات معادن و دفاین خزاین چیزی یافت که اَنامِل کتاب، و ادراج حُساب از حد و عَدِ آن قاصر آید… هفتاد هزار بار هزار [=هفتاد میلیون] درم شاهی بود و هفتسد هزار و چهار سد من زرینه و سیمینه … و یک خانۀ بزرگ بود از سیم ساخته، سی گز طول و پانزده گز عرض…
ابن اثیر هم در گزارش چگونگی یورش به سومنات می نویسد: قندیلهایی از گوهرهای گرانمایه با زنجیری از زر ناب…بت های زرین و سیمین، و پرده های آویخته و مرصع به گوهرها… فزون از بیست هزار هزار[دو میلیون] دینار.. عده کشته شدگان بیش از بیست هزار تن بود…
یمینی در گزارش خود می نویسد: در واقعۀ تانشیر در هند، سپاهیان اسلام چندان خون بریختند که نهر زَخار از حکم طهارت بیرون شد و مَشارب آن بر هر شارب حرام گردید… نوشته اند برخی از بزرگان هند و کسان و سپاهیان برای آنکه بدست محمود و سپاهیان اسلام نیافتند خود کشی می کردند.. و اینهمه برای اینکه: رخسارۀ اسلام به گلگونۀ نصرت جلا داده شود و مادۀ فساد و الحاد و کفر و عناد در آن نواحی منقطع گردد…
آیا سعدی این آیه را نخوانده بود که می فرماید: ای اهل ایمان، با هر که از اهل کتاب که به الله و روز قیامت ایمان نیاورده و آنچه را که الله و رسولش حرام کرده حرام نمی دانند و به دین اسلام نمی گروند کارزار کنید تا آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند!..
آیا سعدی نمی دانست که پرداخت جزیه، آنهم همراه با ذلت و تواضع برای اهل ذمه تهی از رنج و محنت نبوده است؟!.
آیا هرگز در جایی خوانده یا شنیده اید که سعدی یا مولوی یا خاقانی یا ناصرخسرو و دیگر سخن پردازان ایران پسا اسلام(بجز فردوسی بزرگ) از درد و رنجی که هم کیشان مسلمان آنها بر نا مسلمانان روا می داشتند همدردی کرده باشند؟!.
پروانه بدهید یکبار دیگر به سخنان حجت الاسلام دکتر محسن کدیور با ماهنامۀ آفتاب نگاهی داشته باشیم تا فراخی این گسترۀ ستمبارگی را بهتر دریابیم…
می گوید: تفاوت حقوق مسلمان و غیر مسلمان از ضروریات شرعی است بدن مسلمان طاهر محسوب می شود اما یکی از اعیان نجسه کافر است به جمیع اقسامش از مُشرک و مُرتد و کافر اصلی و کافر ذمی و اهل کتاب ، یعنی مطلق غیر مسلمانان نجس شمرده می شوند!. و از نجاست شرعا باید اجتناب کرد!.. به لحاظ مالی ارزش مسلمان با ارزش غیر مسلمان کاملا متفاوت است. دیۀ یک مرد مسلمان ده هزار درهم است دیه یک مرد ذمی[ مسیحی یا یهودی یا زرتشتی به شرطی که شرایط ذمه را پذیرفته باشند] هشتسد درهم است، اهل کتاب غیر ذمی[یعنی زرتشتیان و مسیحیان و یهودیان که شرایط ذمه را نپذیرفته باشند] و پیروان دیگر ادیان و مذاهب، و کفار و مشرکین اصولا دیه ندارند یعنی اگر کسی آنها را بکشد، قاتل نه قصاص می شود و نه از قاتل دیه گرفته می شود به لحاظ شرعی چنین کسانی «نفس محترمه» نیستند! خونشان احترام ندارد، ارزش ندارد، این دین حق است که باعث احترام جان می شود، پایبندی به دین و عقیدۀ باطل «غیر اسلام» جان انسان را بی ارزش می کند کافر در حکم مُرده است، به لحاظ حقوقی چنین افرادی در حکم اموات هستند از این رو نه حق دیه به آنها تعلق می گیرد نه حق قصاص، اگر کسی می خواهد جان و مال و ناموس و آبرویش تضمین بشود می باید به شرف اسلام مشرف و مسلمان شود .
آیا درست نخواهد بود اگر بگوییم: آنجا که سعدی از همدردی بنی آدم سخن می گوید، نگاهش تنها به مسلمانان است نه به مردم جهان!.. کسی مانند سعدی که از سراسر بوستانش رنگ و بوی بیزاری از نامسلمان می تراود، چگونه می تواند هندو و برهما و گاو پرست و بی دین را برآمده از یک ریشه و بن، و هم ارزش با خود بشمارد و کرد و کار شهریار خورشید چهری مانند کوروش بزرگ را بستاید؟..
همان بزرگواری که گفته است:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
هنگامی که سر و کارش با دگر اندیشان می افتد می گوید:
بُتی دیدم از عاج در سومنات
مُرَصَع چو در جاهلیت مَنات
این همان «سومنات» است که در پی لشکر کشی مسلمانان خواندیم که: لشکر اسلام اندر افتادند و کشتنی کردند هر چه منکر تر مالی عظیم از آنجا حاصل کردند، چه بتان سیمین و جواهر نشان و چه گنج از دیگر غنیمت ها…غلاده از گردن کودکی از ایشان بیرون کردند…قریب سد هزار برده از اطفال از پسرکان و دخترکان آن ولایت فایدت یافتند… عده کشته شدگان بیش از بیست هزار تن بود…سپاهیان اسلام چندان خون بریختند که نهر زَخار از حکم طهارت بیرون شد و مشارب آن بر هر شارب حرام گردید…
سعدی از دیدن مردمی که به نیایش یک بتِ ساخته شده از عاج می روند می گوید:
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حییّ جَمادی پرستد چرا؟
چرا یک باشندۀ زنده باید یک باشندۀ بیجان را بپرستد؟.. درست همین جاست که برتری منش و جهان بینی کورش بزرگ دیده می شود.کوروش یک مزدا پرست بود، ولی هنگامی که به نیایشگاه بزرگ بابل در آمد فرمان به شکستن بُت های سنگی نداد، بلکه در گرامیداشت مردم بابل، «مردوک» بُت بزرگِ آن مردم را «خدای بزرگ» نامید و پیروزی خود را از پشتیبانیهای بیدریغ او بشمار آورد…
جهان بینی و منش کوروش با بینش و منش سعدی در هیچ کجا سر برابری ندارند… کوروش «مردم» را می بیند نه دین و آیین مردم را…
و سعدی (دین) شان را می بیند نه »مردمی» بودن شان را…
مُغی را که با من سر و کار بود
نکو گوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من
مُغ پیشوای دین زرتشتی است و برهمن پیشوای دین برهمایی، ولی از دید سعدی این دو، یکی شمرده می شوند، خواهیم گفت چرا…
سعدی بتکدۀ سومنات را نیز با برداشتی از آنچه که در پهنۀ ایرانِ پسا اسلام می گذشت، بقعه می نامد، نه نیایشگاه…
که مدهوشِ این ناتوان پیکرند
مقید به چاه ضلالت درند
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفکنی بر نخیزد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
آیا کوروش هم با مردم بابل بدین گونه سخن گفت؟!.
و اگر او نیز چنین می گفت، آیا هنوز هم شایسته بود که او را «بزرگ» بنامیم؟!. این دو گونه برخورد را در ترازوی داوری به سنجه بگذارید تا دانسته بشود کدامیک از این دو بزرگوار (بنی آدم را اعضای یک پیکر ) شمرده اند…
سعدی داستان خود را چنین پی می گیرد:
برین گفتم آن دوست، دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم در من گرفت
نا گفته پیداست که شما باورمند به هر دین و آیین را «مقید به چاه ضلالت» بنامید به خشم خواهد آمد، چرا باید از خشم آن دوست در شگفت شد؟ اگر آن بت پرست از هند به شیراز می آمد و در مسچد به سعدی مسلمان می گفت: چرا الهی را می پرستی که هم قهار است و هم جبار است و هم مکار است و هم مذل است و هم منتقم و هم ذو منتقم؟!.. چنین باشنده ستم بارۀ نابخردی چه ارزش پرستیدن دارد؟.. سعدی و دیگر مسلمانان مسچد نشین با او چه می کردند؟!..
در سال ۱۳۲۲ خورشیدی یک جوان ایرانی مسلمان بنام ابو طالب یزدی به همراه همسرش به زیارت کعبه رفت و به هنگام طواف در مسجدالحرام دچار دل آشوبه شد و شکوفه زد، و برای اینکه زمین را آلوده نکند، آن را در دامن خود ریخت، مسلمانان با دیدن این رُخداد آنچنان به خشم آمدند که در همان خانۀ کعبه با مُشت و لگد بجان آن بیچاره افتادند و سرانجام به فرمان قاضی شرع با شمشیر گردنش را زدند…
مسلمانی که تاب دیدن شکوفه زدن یک هم کیش خود در نیایشکده را ندارد، چگونه است که در سرزمین بیگانه، به نیایشکدۀ بت پرستان می رود و بت شان را به ریشخند می گیرد؟!.
مغان را خبر کرد و پیران دِیر
ندیدم در آن انجمن روی خیر
مُغ پیشوای زرتشتیان است، نه بت پرستان، دِیر هم جایی است که مغان در آنجا مانش می گزینند و به نماز و نیایش می پردازند.. کاری به بت پرستان ندارد، و شگفتا که سعدی اینمها را نمی داند!..
فتادند گبران پازند خوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
«گبر» نامی است که پس از اسلام از سوی مسلمانان به زرتشتیان داده شد.. و «پازند» گزارش زند، و زند گزارش اوستا به زبان پهلوی است.. آیا سعدی اینها را نمی دانسته است؟ خواهیم دید که می دانسته است، و خواهیم گفت که چرا چنین گفته و این همه را بهم دوخته است….
این گبران پازند خوان همانند سگی که در پی استخوان افتد بجان سعدی می افتند… فراموش نکنیم که از دیدگاه سعدی و از دیدگاه همۀ مسلمانان جهان سگ از پلید ترین جانوران شمرده می شود… بنگرید که این مرد بزرگوار با چه گشاده دستی هم میهنان زرتشتی پازند خوان را که اندیشه و گفتار و کردار نیک، و دوری گزیدن از دروغ و ناراستی را در بالاترین ردۀ آموزش دینی خود جا داده اند، در جرگۀ سگ که از دید او، پلیدترین جانداران است جا می دهد… ایکاش سعدی بزرگوار زنده بود تا از او می پرسیدیم که آیا هنوز هم آن مُغِ برهمنِ کاهنِ سگ تبار را، هم تراز با خود و برآمده از یک ریشه و بن، و هم ارزش با خود می داند؟!.
چو آن راه کژ پیش شان راست بود
ره راست در چشم شان کژ نمود
از دید سعدی هر راهی بجز اسلام کژ راهه یی بیش نیست..
که مرد ار چه دانا و صاحب دل است
به نزدیک بی دانشان جاهلست
فرو ماندم از چاره همچون غریق
برون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندر است
سلامت به تسلیم و لَیِّن اندر است
لَیِّن یعنی نرمخویی – نرم رفتاری- دوری از خشونت و سختی…سعدی در اینجا دست به دامن تقیه و تزویر می شود:
مهین برهمن را ستودم بلند
که ای پیر تفسیر استا و زند
مهین برهمن بیگمان اشاره به همان بت بزرگ برهمنان دارد… و پیر تفسیر گوی اَستا که همان اوستا…
و زند که برگردان اوستا بزبان پهلوی است، هیچ کاری به مهین برهمن و بت بزرگ برهمنان ندارد، ولی خواهیم دید که این بهم ریختگی، نه از روی نا آگاهی سعدی آنچنان که بس بسیاران گمان برده اند، بلکه از جای دیگری است..
مرا نیز با نقش این بت خوشست
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آمدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
چه معنی است در صورت این صنم؟
که اول پرستندگانش منم
برهمن از این تقیه، و از سخن فریبکارانۀ سعدی شادمان می شود و از سعدی می خواهد که شب را در همان نیایشکده بماند تا بامداد فردا انگیزۀ پرستش این بت بر او آشکار شود:
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در، اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز
مُغان گِرد من بی وضو و نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب
بَغل ها چو مردار در آفتاب
در اینجا کشیشان نیز که پیشوایان دین مسیح اند پا به میدان جهان بینی سعدی در «سومنات» می گذارند و با «برهمنان اوستا خوان» و «مغان پازند خوان» و «بت پرستان» این همان می شوند، تنها با این دگرگونی که تن کشیشان آنچنان آلوده به چرک است که بوی تن مردگانِ مانده در زیر آفتاب را می دهد… سعدی که داستان پرداز بسیار خوش پردازی است، در دنبالۀ داستان می گوید: برهمن شباهنگام ریسمانی بر بازوی بت ببست تا به هنگام فرا شد خورشید دست بت را تکان دهد… سعدی او را غافلگیر می کند… برهمن به خشم اندر می شود، و سعدی برای رهایی خود از چنگال آن «کشیش اوستا خوان پازند گویی» که بوی گندش جهان را پُر کرده بود بهترین راه را کشتن او می داند و آن «مُغِ» «گبرِ» «زرتشتیِ» «برهمنِ» «بت پرست» را به چاهی می اندازد و می کشد تا در کردار هم نشان دهد که: بنی آدم اعضای یک پیکرند…
بتازید و من در پی اش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم
چو از کار مفسد خبر یافتی
زدستش بر آور چو دریافتی
تمامش بکُشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
گیرم که این داستان، ساخته و پرداختۀ ذهن داستان پرداز خوش پرداز سعدی بود. کسی که می گوید:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
برای رهایی از یک گرفتاری که خود پدید آورده بود، راه گریز دیگری جز آدمکشی نداشت؟!. آیا زن و بچه و خانوادۀ این مرد بخت برگشته که ما ندانستیم کشیش بود یا مغ بود یا برهمن بود یا گبر پازندخوان بود را دچار غم و رنج و محنت نکرد؟!. آیا این بدآموزی نبود؟!.
آیا خمینی و خلخالی و خامنه یی و دیگر دینکاران فرمانروای بر میهن ما کاری جز این می کنند که سعدی با آن بت پرست بخت برگشته کرد؟
درهنگامۀ مرگبار یک خشکسالی بد شگون، سعدی با دوستی توانگر رویا رو می شود که زرد و زار و نزار شده و از او، جز پوستی بر استخوان نمانده است. سعدی از او می پرسد، از چه چنین درمانده یی؟ تو که دارایی بسیار داری، چرا به این روز بد گرفتار گشته یی؟
گر از نیستی دیگری شد هلاک
ترا هست، بط را ز طوفان چه باک؟
مرد رنجیده با نگاهی دگر گونه به سعدی می گوید:
که مرد ار چه برساحل است ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بی مرادی نیم روی زرد
غم بی مرادان دلم خسته کرد
چو بینم که درویش مسکین نخَورد
به کام اندرم لقمه زهر است و درد…
اکنون ما باید این داستان را بباوریم، و یا آن را ساخته و پرداخته ذهن داستان پرداز سعدی بدانیم… چنین مردی که غم دیگران او را چنین زار و نزار کرده است، آیا بهتر نبود که بجای کاهیدن تن و روان خود، دارایی خودش را از نهان خانه ها بیرون می کشید و فرا دست مردم بینوا می گذاشت تا هم بینوایان بخورند و از گرسنگی نمیرند و هم خودش در غم تهیدستان آنچنان زار و نزار و تکیده نگردد؟!. زرد رویی آن مرد توانگر، کدامین گره از کار گرسنگان می گشود؟!.
آیا بهتر نبود که سعدی بزرگوار داستان خود را به گونۀ دیگری می پرداخت که الگوی رفتاری برای توانگران روزگار ما باشد؟؟ دوم اینکه آیا آن مرد توانگر، همۀ بینوایان، از مسلمان و کافر و مرتد و بی دین و گبر و یهودی و ترسا و بت پرست را به یک چشم می دید؟.. ویا تنها غم مسلمانان دلش را اینچنین خسته کرده بود؟..
همین جا نگاهی دگر باره بیاندازیم به گفتگوی حجت الاسلام دکتر محسن کدیور با ماهنامۀ آفتاب که گفت: در مستحقان خُمس و ذکات، ایمان شرط شده است، بنا براین به فقیر و مسکین و یتیم مخالف ( کسی که از ما نیست) نمی توان شرعا از وجوه شرعی پرداخت کرد. خمس و زکات مختص مسلمانان مومن است….
نکته یی که هنوز به آن پاسخ داده نشد این است که چرا شیخ بزرگوار ما مُغ زرتشتی و کشیش مسیحی و برهمن برهمایی و همۀ دینکاران نا مسلمان را این همان می شمارد؟..
آیا سعدی، آنگونه که بسیاری گمان برده اند، نمی دانست که برهمن کیست و کشیش کدام است!.. و آنکه اوستا می خواند نه کشیش است و نه برهمن، بلکه پیرو آیین دیگری است؟!.. بی گمان همۀ اینها را می دانست و بیش از اینها نیز می دانست، پس چرا در داستان خود، پیر دیر نشین و برهمن سومنات نشین و مغ آتشکده نشین را این همان شمرده است؟!. پاسخ بسیار ساده است! برای اینکه از دیدگاه سعدی همۀ اینها کافر و دشمنان الله، و در بی ارزشی، آنچنان اند که باهم بودن، یا از هم جدا بودنشان هیچ چیزی را دگرگون نمی کند… هنگامی که ما از حیوانات نجس، و یا از خرفسترا[حشرات] سخن می گوییم، در جدا شمردن شان کوشش زیادی بکار نمی بریم، حشره حشره است، یک حشرۀ پلید چه برتری نسبت به دیگر حشرات آزار دهنده دارد که ما بخواهیم زمان بگذاریم و آنها را از هم جدا کنیم، حشرات هر چه مرده تر بهتر!.. این درست همان نگاهی است که یک مسلمان باورمند مانند سعدی به دیگر مردم نا مسلمان جهان دارد… و با اندوه بسیار باید گفت که سعدی در این جهان بینی تنها نیست بیشینۀ سخن پردازان ایرانِ پسا اسلام چنین اند، با دلیری می توان گفت که چنین بینشی از آیه های قران سرچشمه می گیرد که جهان به دو پارۀ دارالاسلام و دار الحرب بخش بندی شده است، از این روست که بیشینۀ فرزانگان ایرانی پس از اسلام همۀ نا مسلمانان را در ردۀ «کافران» جا داده اند. سعدی نیز در پرداخت داستان خود از همین سرچشمه سود برده است. گزینش بت کدۀ سومنات برای زمینه داستان، نشان دهندۀ باوری است که سده های بسیار پیش از سعدی بر مغز و روان و اندیشه ایرانیان سایه افکنده بود، و چنین باوری با بنیش و منش کورش، و کورشیان نه تنها کمترین سازگاری ندارد بلکه در ستیز و در رو در رویی با آن است. کوروش وارون سعدی در دامن فرهنگی پرورش یافته بود که بهروزگاری و شادمانی را از آن کسی می داند که به دیگران شادانی بخشد. زرتشت در سرود چهل و سوم یسنا می گوید:
بهترین پاداش ها از آن کسی است
که خواستار روشنایی است
و به دیگران روشنایی بخشد
در پرتو چنین فرهنگی است که شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشتۀ خود می نویسد: اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید، که آن آسمان آفرید، که مردم آفرید و شادی را برای مردم آفرید.
اگر سعدی در زمان کوروش زنده بود، بی گمان کوروش به یاری او می شتافت و می کوشید که غبار کینۀ نا مسلمانان را از دلش بشوید و او را با همۀ «مردم جهان» آشتی دهد و به سعدی بباوراند که به راستی:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
و اگر کوروش در زمان سعدی زنده بود، بی گمان سعدی او را گبر و مغ پازند خوان و برهمای بت پرست و کشیشی نا شسته تن، و سد البته بسیار سزاوار کشته شدن و به ته چاه افکندن می شمرد!.. از کسی مانند سعدیِ مسلمان و دیگرانی همانند او نباید چشم آن داشت که اگر هم نامی از کورش و کرد و کار گبرانۀ! او شنیده بودند از او به بزرگی یاد کنند…
پایان بخش پنجم

