در بخش پایانی این جستار به این پرسش می پردازیم که :
اگر کورش در بین ایرانی ها شخصیت معروف و بزرگ و با عظمتی بوده، در تمام ایران شخصی پیدا کنید که نام پدر بزرگ یا یکی از اجدادش کوروش باشه!»
چه پرسش اندیشه انگیزی!..
اگر چه به روشنی پیداست که آماج پرسنده، یافتن پاسخ نیست، افشاندن تخم بد بینی در دل جوانهای خام و دانش نیاموختۀ کشور است، با اینهمه امیدوارم همانگونه که من با شکیبایی پرسشهای او را به پاسخ نشستم، او نیز با شکیبایی پاسخ های مرا بشنود و جوانمردانه در پخش آنها بکوشد، و اگر با هر بخش از سخنان من همراه نبود، من با گرامیداشت بسیار او را به هم گویی در هریک از رسانه های پارسی زبان فرا می خوانم تا بیارمندی یکدگر هر نکتۀ مانده در تاریکی را روشن کنیم.
امروز بجای هرگونه پاسخ به این پرسش، که چرا در سراسر ایران کسی نیست که نام پدر بزرگ یا یکی از نیاکانش کورش باشد، بخشی از نامۀ رستم فرخزاد به برادرش، که فردوسی بزرگ آن را در شاهنامۀ خود گزارش کرده است، با هم نگاه خواهیم کرد، به هیچ سخن دیگری نیازی نیست. چنانچه از این نامه در خواهیم یافت، رستم فرخزاد، شکست بد فرجام سپاهیان خود از مشتی مسلمان بیابانگرد بی فرهنگ، و روزگار بد هنجاری که در پی این شکست، بهرۀ مردم ایران خواهد شد را، به روشنی می دیده است. اگر چه در این نامه فردوسی بزرگ از دست زور آور سرنوشت و چرخۀ روزگار نیز سخن گفته است، ولی برای پیش بینی چنین شکست بد فرجام که ملتی بزرگ را به درازای بیش از هزار سال در بند ملتی دگر کند، نیازی به دانش رمل و استرلاب و اختر بینی نبود، هر آدم فرهیخته یی می توانست با نگاهی به سامه های بدهنجار آن روزگار که در پی زشتکاریهای واپسین شاهان ساسانی، بویژه خسرو پرویز و پسرش شیرویه، و برخی از سران ارتش، و برخی از رهبران دینی، و دشمنیاری فرومایه مردی بنام روزبه که سپس تر با نام سلمان فارسی در تاریخ ایران و جهان شناخته شد، و بد تر از همه فروپویی بینش و منش و کنش ایرانیان.. شکست بد فرجام ملت ایران از مشتی دزد بیابانگرد بی فرهنگ که برای دزدی و تاراج و چپاول دارش و دسترنج ایرانیان، و دستیازی به زنان و دختران خوبچهر ایرانی آمده بودند را پیش بینی کند. درد دل اندوهبار برزویه، دانشمند جوان، و پزشک ویژۀ دربار شاهنشاه انوشیروان، در پیشگفتار کلیله و دمنه دریچه یی از سامه های بد هنجار آن روزگار را فرادید ما می گذارد: در این روزگار تیره که دهش و بزرگواری مردمان روبه کاهش نهاده است و فروزه های نیک مانند خُجَستگی نهاد و برتری خِرَد- استواری رای – جوانمردی – راستی در سخن – گسترش داد – مهربانی- دستگیری – بخشش – خویشتن داری – دانش دوستی – گرامیداشتِ دانشمندان – گُزینِش فرزانگی و فرزانگان – زبون سازی بی دادگران و پرورش کارگزاران و پشتیبانی از ستمدیدگان به فراموشی سپرده شده است!
کردار ستوده و خوی پسندیده کهنه گشته است، راست راه بسته و کژ راه گشاده، دادگری ناپیدا و بیداد گری هویداست. دانش بدور افتاده است و نادانی خواستار بسیار دارد! پستی و فرومایگی بر همه فرمانروا گشته و بخشایش و جوانمردی گریزان! دوستی ها سُست و دشمنی ها نیرومند گشته است، نیکمردان رنجور و خوارند و بد کاران آسوده و گرامی، نیرنگ بیدار است و پیمانداری و نیک منشی در خواب، دروغ هنایده و پر بار است و راستی از یاد رفته و دور افتاده، هوده گریخته است و بیهوده پیروز، پیروی از خواهش های تن خویی پسندیده است و بی ارزش گردانیدن دستور های خرد روشی ستودنی، ستمدیدۀ بیگناه پست شده است و ستمگر گناهکار گرامی! آز چیره است و خرسندی در شکست، جهان فریبکار با این نهاد ها شاد است و با گشایش این درها تازه روی و خندان…»
اکنون می پرسم: چنین مردمی با چنین بینش و منشی، آیا نمی بایست چشم براه همان سرنوشتی باشند که دامنگیرشان شد؟.. جا دارد که در همین جا نگاهی هم به دردنامۀ محمد قزوینی داشته باشیم تا زمینه برای بررسی نامۀ رستم فرخزاد آماده تر گردد.
زنده یاد محمد قزوینی چیرگی تازیان، و به تاراج رفتن زبان پارسی را پیایند فرومایگیهای برخی از همان دسته از ایرانیان می داند که برزویۀ پزشک چهرۀ زشتشان را فرا دید ما گذاشت، نیاکان همان کسانی که در سال 57 به خیابانها آمدند و با فریادهای استقلال آزادی جمهوری اسلامی، و با جیغ و دادهای گوش خراش و ایران بر باد ده: ما همه سرباز تو ایم خمینی / گوش به فرمان تو ایم خمینی… آتش به خرمن هستی خود زدند!
محمد قزوینی می نویسد: «… اگر تقصیری در تاراج زبان عربی بر زبان فارسی بر کسی متوجه است می دانید به گردن کیست؟ اول به گردن خلیفۀ ثانی ، عمر ابن خطاب است که قشون عرب را به طرف ایران سوق داد، و سپس به گردن بعضی ایرانیان خائن و عرب مآبان آن وقت (شبیه به فرنگی مآبان و روس و انگلیس پرستان امروزه که بلاشک نسبت اینها به خط مستقیم به آنها منتهی می شود) از اولیای امور و حکام ولایات و مرزبانان اطراف که به محض اینکه حس کردند که در ارکان دولت ساسانی تزلزلی روی داده و قشون ایران در دو سه واقعه از قشون عرب شکست خورده اند، خود را فوراً به دامان عربها انداختند و نه فقط آنها را در فتوحاتشان کمک کردند و راه و چاه را به آنها نمودند، بلکه سرداران عرب را به تسخیر سایر اراضی که در قلمرو آنها بود و هنوز قشون عرب به آنجا حمله نکرده بود، دعوت کردند و کلید قلعه ها و خزینه ها را دو دستی تسلیم آنها نمودند، به شرط آنکه عربها آنها را به حکومت آن نواحی باقی بگذارند. کتب تواریخ از اسامی شوم آنها پر است و یکی از معروفترین آنها (ماهویۀ سوری) مرزبان مرو، قاتل یزدگرد سوم است که بعدها در زمان خلافت علی به کوفه آمد و حضرت امیر به دهاقین و اساورۀ خراسان حکمی نوشت که همگی باید جزیه و مالیات قلمرو خود را به او بپردازند…»
مردمی که با خود چنین کرده باشند، آیا شایسته نخواهند بود، که عربی بنام علی، که بزرگترین دشمن سر زمین و فرهنگ و ملیت شان بود بر آنها فرمان براند و بگوید که مالیات خود را به کدام خونریز تبهکار بدهند یا ندهند؟!.
آیا دامنۀ اینگونه فرمانبرداری تا بدانجا کشیده نخواهد شد که نه تنها جزیه و مالیات قلمرو خود، بلکه والامندی خود را نیز در پای او بریزند و از یک خونریز بزرگ، یک اَبَر مردِ خدا گونه بسازند؟!..
محمد قزوینی در دنبالۀ این درد نامه می گوید: فی الواقع پاره یی از ایرانیان به محض قبول دین اسلام گویا از تمام وجدانیات انسانی و عواطف طبیعی که منافات با هیچ دینی هم ندارد منسلخ می شوند، قُتَیبه ابن مُسلم باهلی سردار معروف حجاج که چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگها به سبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کشت که به تمام معنی کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخته تناول نمود و زنها و دخترهای ایرانیان را در حضور آنها به لشگر عرب قسمت کرد، ایرانیان قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش زیارتگاه قرار دادند و همه برای تقرب به خدا و قضای حاجات «تربت آن شهید را!» زیارت کردند، ولی بزرگترین شاعر ایران و بانی رفیع ترین بنای مجد و شرف ملی ایران، یعنی فردوسی توسی را پس از وفات، به عوض اینکه قبه و بارگاهی بر سر قبر او بنا کنند ، معاصرین قدر شناس! او حتی جسدش را نگذاردند در گورستان مسلمانان دفن کنند، مقتدای آنان شیخ ابوالقاسم گرکانی( که خود ایرانی تبار بود) گفت: او ستایشگر گبران و کافران بوده است.»
بنگرید ژرفای فروپویی یک ملت را، و پیدا کنید بیخ و بن این هزاران امام زاده را که امروزه در سرزمین تاریخی ما بالا برافراشته اند، و سد ها هزار متولی این هزاران امامزاده را، که چگونه موریانه وار، مغز و خرد و روان هم میهنان ما را می جوند و تباه می کنند!.. و اگر کسی دلیری کند سخنی وارون آنها بگوید، همان مردمِ خرد در بازار خرافه باوری گم کرده، در برابرش بالا بر خواهند افراشت که: آقا با عقاید مردم چکار دارید؟!. چرا به عقاید مردم توهین می کنید؟!. ولی تا بخواهی از زرتشت و کورش و فردوسی و شاهنامه و دیگر ارزشهای فرهنگ ایرانشهری سخن بگویی، انگِ شوونیست و فاشیست و ناسیونالیست بر پیشانیت خواهند کوبید، و اگر نتوانند تیری در مغزت شلیک کنند(همانگونه که در مغز کورش آریامنش شلیک کردند)- یا دشنه یی در شکمت فرو کنند(همانگونه که در شکم منوچهر فرهنگی فرو کردند، یا همانگونه که با دشنه جان از فریدون فرخزاد ستاندند)، آنچنان به ریشخندت خواهند گرفت که نتوانی در همبودگاه خود سر بلند کنی… با این پیشگفتار اکون بپردازیم به نامۀ رستم فرخزاد به برادرش، پیش از آغاز جنگ میان ایرانیان و تازیان:
یکی نامه سوی برادر به درد
نِبِشت و سَخن ها همه یاد کرد
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار
از این بند دو نکته به روشنی پیداست، نخست اینکه ایرانیان، باورمند به دادار آفریدگار یکتا بودند و نیازی به این نداشتند که مشتی دزد بیابانیِ زندگی سوز به سرزمین فرهنگ خیزشان یورش بَرَند و به زور آسیابهای خون، و دستیازی به زنان و دختران خوبچهرشان آنها را مسلمان کنند و بند بردگی الله و رسول و امام و جانشینان امام را جاودانه بگردن شان بیندازند!.. دوم اینکه پیداست که خود رستم فرخ زاد در پی بد آموزیهای موبدان روزگار خود تا چه اندازه از آموزه های اشوزرتشت ورجاوند دور افتاده و مانند پیروان دینهای ابراهیمی، نیک و بد روزگار را از کردگار می داند!.. در هستی شناسی ایرانی که در پرتو آموزه های آموزگار بزرگی مانند زرتشت سامان پذیرفت، اهورا مزدا تنها آفریدگار نیکی است، نه بدی… بدی پدید آمده از «اَنگرَه مَینُو»ست نه از اهورا مزدا… جدا شدن از بیخ و بن فرهنگ ایران یکی دیگر از انگیزه های بنیادین شکست ایرانیان از تازیان بود، و نا گفته پیداست که مردم ایران تا زمانی که بیخ و بن فرهنگ خود را نشناسند و آن را همانند گردنبند گرانبهایی گردن آویز خود نکنند، آش همین خواهد بود و کاسه همین…
که این خانه از پادشاهی تهی است
نه هنگام پیروزی و فرهی است
یعنی چه: این خانه از پادشاهی تهی است؟!. مگر یزدگرد سوم بر تخت پادشاهی ایران ننشسته بود؟؟
چرا نشسته بود!. ولی رستم فرخزاد خانه را از پادشاهان کارآمد، و شهریاران والامنش مانند کورش و داریوش و شاپور ذوالاکتاف و بهرام گور و دیگران تهی می بیند!. نه اینکه خانه از پادشاهانی از جنس یزدگرد و شاه سلطان حسین صفوی و فتحعلی شاه قاجار تهی مانده باشد…
چنین است و کاری بزرگ است پیش
همه سیر گردد دل از جان خویش
با چنین خانۀ تهی مانده از چنان پادشاهانی، من در گیر چنین نبرد سرنوشت ساز گشته ام!.. نبردی که شکست فرجامین آن از دید هر کارشناس جهان دیده یی، از دور پیداست..
همه بودنی ها ببینم همی
و زان خامُشی بر گزینم همی
من با کوله باری از آزمون های تلخ و شیرین، و با شناخت ژرفی که از فروپویی کشورم از روزگار خسرو پرویز به این سو دارم، همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای پی آیند این نبرد بد فرجام را می بینم، ولی دم بر نمی آورم!.. از آن خامُشی بر گزینم همی
چو آگاه گشتم از این راز چرخ
که ما را از او نیست جز رنج بَرخ
برخ یعنی بهره.. می گوید: من با نگاهی به آنچه که پشت سر گذاشتیم، با نگاهی به مردم میهنم که از ریشه های فرهنگ ایرانشهری و از اندیشه و گفتار و کردار نیک دور افتاده اند، به روشنی می توانم در یابم که دورۀ بهروزگاری مردم میهنم بپایان رسیده است…
به ایرانیان زار گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
نه تنها برای مردم ایران، بلکه برای شهریاران ساسانی هم که شهریاران بزرگ بودند بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فرو بخت
کز این پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
رستم می داند که شکست ایرانیان در این نبرد سرنوشت ساز، کاری به ستاره و ماه و خورشید و فلک و باد و باران و چرخ گردونگر ندارد!.. انگیزۀ این شکستِ شرم آور، پیایند کرد و کار زشت خسرو پرویز، و شیرویه، و رهبران دینی و مردم دور افتاده از فرهنگ خود، و فرومایگان پشت به میهن کرده یی مانند سلمان فارسی است، ستاره چه گناهی دارد!..
رهایی نیابم سر انجام از این
خوشا یاد نوشین ایران زمین
خوشا روزگاری که ایران بر کران تا کران جهان پایگاه سروری داشت. خوشا روزگاری که بگفتۀ مهدی اخوان ثالث:
ایران، شبچراغ روزگاران بود…
نشیدِ همگِنانش، آفرین را و نیایش را
سرودِ آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فَرِ سور و آذین ها، بهاران در بهاران بود…
ولی این ایران، دیگر آن ایران سر بلند و روشن و درخشان نیست…
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور،
چنان چون آبخوستی روسپی،
آغوش زی آفاق بگشوده،
در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده…
چنین ننگ آشیان نفرت آبادی چگونه تاب پایداری در برابر این دزدان بیابانی خواهد داشت که افزون بر اینکه می خواهند دارش و دسترنج ما را بچاپند، و زنان و دخترانمان را به کنیزی، و پسرانمان را به غلامی ببرند، می خواهند اسلامشان را نیز بر ما چیره بگردانند و تا سده های بسیار بر مغز و روان و اندیشه ما ایرانیان فرمان برانند…
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
این شکست نه از جنس آن شکست هایی است که پس از یک دوره افت و خیز بتوان همه چیز را دوباره از نو بساخت، این شکست، پایان دورۀ سربلندی ملت ایران و آغاز یک دوره ی دراز بردگی و بندگی در برابر عرب است، دورۀ زشت و سیاه و درازی که ایرانیان نامهای خود را نیز به فراموشی خواهند سپرد و سگ درگاه علی بودن را بزرگترین مایه سربلندی خود خواهند شمرد، دورۀ زشت و شرم آوری که مردم ایران بگفتۀ زنده یاد علی دشتی: در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند، هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند، زبان تازیان را آموختند و آداب آنها را فرا گرفتند، لغات نا رسای آن بیابانگردان را تدوین و صرف نحو آن را درست کردند و برای اینکه فاتحان آنان را ببازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی و پستی و بیشرمی خود داری نکردند. در مسلمانی از خود عربها پیشی گرفتند…( و مانند علی شریعتی ها و عبدالعلی بازرگان ها و عبدالکریم سروش ها و جلال آل احمد ها و ناصر پور پیراها و بس بسیاران دیگر) در مقام تحقیر دین و عادات گذشته خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شان عربها و بزرگان عرب (مانند علی ابن ابی طالب و حسین ابن علی و رضا و ابوذر غفاری و بلال حبشی و سعد ابی وقاص و خالد ابن ولید) و دیگران تلاش کردند… اصل شرف و جوانمردی و مایۀ سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند، هر مثل جاهلانه و هر جملۀ بی سر و ته اعراب جاهلیت و هر سخن یاوه یی که عربها گفته بودند را، نمونه حکمت و چکیدۀ معرفت و اصل زندگانی شمردند، به اینکه مولای فلان قبیله و کاسه لیس سفره فلان امیر باشند اکتفا کردند، افتخار می کردند که عربی دخترشان را بگیرد تا فرزند او را سید بنامند و از فرزندان خود گرامی تر بدارند، مباهات می کردند که نام عربی بر خود بگذارند!. فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب بکار افتاد و هفتاد در سد معارف اسلامی را ببار آورد. در آغاز کار بزور آسیابهای خون مسلمان شدند، ولی پس از دو سه نسل در مسلمانی از عربها نیز پیشی گرفتند، برای تقرب به دستگاه حاکمه بنای چاپلوسی و مداهنه را گذاشتند تا به حدی که از هر چه رنگ و بوی ایرانی داشت بیزاری نشان دادند. برای اینکه حاکم و امیر شوند نخست بندۀ فرمانبردار امرای عرب شدند تا از آن خوان یغما نصیبی ببرند و دیری نپایید که امر برخود آنها نیز مشتبه شد بطوریکه در قرن سوم و چهارم، ایرانی دیگر خود را صفر، و حجاز را منشاء تمام انعام خداوندی تصور کرد…»
در چنین دورۀ آلوده به ننگی بود، که ایرانیان نامهای بزرگترین دشمنان میهن را بر فرزندان خود گذاشتند، نام کسانی که پدرانشان را کشتند، کسانی که با زنان و دختران و مادران و خواهران شان به نوبت همخوابگی کردند، کسانی که پسر بچه هایشان را اخته کردند و برای کامجوییهای جنسی به غلامی و بردگی بردند و بزور تازیانه و تیغ آنها را وا داشتندکه روزانه چندین نوبت در برابر شان خاکسار شوند. در پیشگاهشان زانو بر زمین و پیشانی بر خاکشان بسایند، و خوراک روزانۀ خود را از میان ریگزارها و لجنزارهای آنها برگیرند و نیم خورده های آلوده به گندشان را همانند بهترین خوراک بدندان کشند… دامنۀ این خود زنی و خود خوار شماری تا بدانجا فرا گسترده شد که تازی زادۀ ایران ستیزی بنام آیت الله مرتضی مطهری نوشت: اسلام برای ایران و ایرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود یا آب گوارایی که بکام تشنه ای ریخته شود!..
در پی فرو رفتن چنین غذای متبوع، و آب گوارا به حلق گرسنۀ مردم ایران بود که ایرانیان نامهایی مانند: ابوبکر – عمر – علی – حسن – حسین – خالد – سعد – اسکندر – تیمور – چنگیز- و فضل الله… فاطمه- رقیه- سکینه- زیبن- سمیه را بر فرزندان خود گذاشتند، نه نامهایی مانند زرتشت و سوشیانس و جاماسپ و گشتاسپ و لهراسپ و کورش و داریوش و سیاوش و بابک و کاوه و فریدون و… آرتمیس و گُردیه و گردآفرید و ایراندخت و آتوسا و سیندخت و یوتاب و آریادخت و… دیگران را. این پاسخی است به حامد زمانی که چرا نام پدر بزرگ هیچ ایرانی کوروش نیست. ایرانیان در پی شکست از تازیان مسلمان، کدامیک از ارزشهای فرهنگ ایران شهری را توانستند نگهدارند که نام بزرگان ایرانی یکی از آنها باشد؟..
تبه گردد این رنج های دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
هم میهنانم! تاریخ آوردگاه زور آوران زمانه است، در گذر از فراز و فرود رخدادهای تاریخ، ملت ها دچار افت و خیز بسیار می شوند، در نبردی پیروز، و در نبرد دیگری شکست می خورند، چه بسیار بار ها پیش آمده که ملتی، کوتاه زمانی پس از یک شکست بزرگ، نه تنها دو باره از خاکستر شکست خود سر بر کشیده، و آزادی و سربلندی خود را باز یافته است، بلکه از روزگار پیش از شکست هم فراتر رفته است، نمونه های بسیار برجسته اش، دو کشور آلمان و ژاپن که در جنگ دوم جهانی با شکستی بسیار سخت خاکستر نشین شدند ولی دیری نپایید که نه تنها سری در میان ملت های سر بلند جهان بر کشیدند، بلکه گوی پیشتازی از بسیاری از کشورهایی که آنان را شکست داده بودند ربودند، ولی همانگونه که رستم فرخزاد پیش بینی کرده بود، شکست ایرانیان از تازیان از این جنس نبود، این بار، بند بردگی و بندگی تازیان چنان بر پر و بال ایرانیان بسته شد که نه تنها تا هزار و چهارسد سال پس از آن شکست شرم آور، توان گسیختن آن بند ها را پیدا نکردند، بلکه در هرچه استوارتر نمودن آن بندها بدست خود کوشیدند و در مسلمانی از خود عربها هم پیشی گرفتند… نشیبی دراز است پیش فراز…
رستم می دانست که دورۀ فرمانروایی تازیان بر ایرانشهر، درازتر از دورۀ ضحاکی خواهد بود… ایرانیان پس از هزار سال توانستند کاخ سد ستون ستمبارگیهای ضحاک را در هم بکوبند، ولی در برابر تازیان نه تنها واکنشی از خود نشان ندادند، بلکه پس از هزار و چهارسد سال فرمانروایی اسلام، خواهان «اجرای قصاص» و «حدود» و «تعازیر اسلامی» شدند و در گرماگرم یک تکاپوی جهانی که همۀ ملتهای جهان، چهار اسبه به سوی پیشرفت و فراپویی می تاختند، ایرانیان حکومت اسلامی بر سر کار آوردند و در سایه سار فرهنگ شبان رمه یی اسلامی، پایه های ولایت فقیه را برای یک دورۀ دراز شالوده ریزی کردند!..
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
این سخن بدین چم نیست که از این پس تخت پادشاهی و دیهیم و تاج در میان نخواهد بود، خواهد بود!. ولی آنکه بر تخت شهریاری ایران تکیه خواهد زد و خون ملت ایران را در شیشه خواهد گرفت، ایرانی نخواهد بود، یا از تخم و ترکۀ علی و حسن و حسین و رضا و عبدالرضا خواهد بود مانند خلفای اموی و خلفای عباسی، و یا از تبار ترکان غزنوی و سلجوقی خواهد بود مانند محمود غزنوی، و یا از ترکان مغول مانند چنگیز و تیمور، و یا از تبار فرومایگان پشت به ارزشهای مردمی کردۀ خودکامه، مانند خمینی و خامنه یی و دیگر آخوندهای پوسیده مغز گندیده دهان…
بپوشند از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر، نه اختر، نه رخشان درفش
این سخن بدان چم نیست که تخت و تاج و زرینه کفش و گوهر و اختر و سونا و لامبرگینی و مازاراتی و غالی های ابریشمی و کاخ های چند ده ملیون دلاری در میان نخواهد بود!..خواهد بود!. ولی از آنِ ایرانیان نخواهد بود، از آنِ تازیان و تازی زادگان و دیو زادگان اهرمن خویی بنام آخوند و آخوند زاده ها خواهد بود!..
برنجد یکی دیگری بر خورد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
آماج از «آن یکی» ملت ایران است، و «آن دیگری»، تازیان و تازی زادگان و تازی پرستان و بچه آخوندها هستند که دسترنج مردم ستم کشیدۀ ایران را می خورند، تا کنون هزاران کیلو خشت زر ناب، و دگر کالاهای گرانبها از جیب مردم ایران، برای ساختن گور حسین و گور دیگر تازیان هزینه کرده اند، از جیب مردمی که بیشینۀ آنها در زیر خط فقر بسر میبرند و هزاران مادر ایرانی برای سیر کرد شکم کودکانشان تن به خود فروشی می دهند…
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
یکی از این زشتخو اهرمن چهرگان فرمانروای بر ایران را نشان دهید پیمان بسته و آن را نشکسته باشد!.. خمینی که شبان و پیشوای این دیو زادگان اهرمن خو بود، در میان انبوهی از خبرنگارانی که در پاریس پیرامونش گرد آمده بودند گفت:
حکومت اسلامی بر پایه های آزادی، دموکراسی، دادگری، و حقوق برابر میان همۀ تبارهای ایرانی مانند کرد و بلوچ و ترکمن و آذری و دیگران استوار خواهد بود!.. ولی پس از سوار شدن بر گردۀ فسردۀ مردم ایران، هنگامی که به او گفتند، حضرت آیت الله شما در پاریس و در قم چنین و چنان گفتید، گفت: تقیه می کردم!..
هنگامی که به او گفتند: حضرت آیت الله چرخ زندگی مردم از کار افتاده است، مردم چشم براه اجرای پیمان هایی هستند که شما برای بهبود اقتصاد کشور به آنان نوید دادید، گفت: اقتصاد مال خر است ، مگر ما برای کاه و یونجه انقلاب کردیم؟!. مگر ما اینهمه خون دادیم که خربوزه ارزان بشود؟!.
هنگامی که هم میهنان کرد و بلوچ و ترکمن، اجرای پیمان های او را که در پاریس بسته بود از او خواستند، پاسخ خود را با گلوله های آتشین دریافت کردند…
هنگامی که هنوز بر گردۀ مردم جابجا نشده بود گفت:
باید اختیارات دست مردم باشد، این یک مسالۀ عقلی است، هر عاقلی این مطلب را قبول دارد که مقدرات هر کسی باید دست خودش باشد… ولی هنگامی که نشیمنگاه خود را بر گردۀ مردم استوار فرمود، از فرهنگ شبان رمه یی سخن بمیان کشید و گفت: اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت بعهده فقها است، از گرفتن خُمس و زکوه و صدقات و جزیه و خراج تا اجرای حدود و قصاص و حفظ مرز ها و نظم شهر ها ، همه و همه ، همانطور که خداوند پیغمبر اسلام را رییس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهای عادل هم بایستی رییس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی را مستقر گردانند… در حکومت اسلامی باید فقها متصدی امور باشند، ایشان هستند که بر تمام امور جزایی و اداری و برنامه ریزی کشور مراقبت دارند، نباید بگذارند قوانین اسلام معطل بماند یا در اجرای آن کم و زیاد بشود… فقها اوصیای دست دوم رسول اکرم اند و اموری که از طرف رسول الله به ائمه واگذار شده است برای آنان نیز ثابت است، فقیه، وصی رسول اکرم است، و در عصر غیبت، هم (امام المعلمین) و هم ( رییس المله) است، فقها حجت بر مردم اند، همانطور که حضرت رسول حجت خدا بود و هیچکس حق تخلف از او را نداشت. همۀ امور و تمام کارهای مسلمین به آنان واگذار شده است و هر کس تخلف کند از آنها ، از خداوند تخلف کرده است!..
و در رویۀ 107 کشف الاسرار نوشت: پیغمبر اسلام برای مستراح رفتن- مجامعت کردن – شیردادن – چندین حکم خدایی و فرمان آسمانی آورده و برای هیچ چیز کوچک و بزرگ نیست که تکلیف معین نکرده باشد!.. قانونهای اسلام مانند قانون مالیات و قضا و نظام و ازدواج و طلاق و حدود و قصاص و جلوگیری از مسکرات و ساز نواز و زنا و لواط و قوانین تطهیر و تنظیف و وضو و غسل و امثال آنها قوانین ثابت الهی هستند…»
در گفتگو با خبرنگار مجله اکسپرس در پاریس گفت: اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى شمارد و هم عمل مىكند. حقى را از هيچ كس نمىگيرد. حق آزادى را از هيچ كس نمى گیرد، اجازه نمىدهد كه كسانى بر او سلطه پيدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند..
ولی هنگامی که بر کرسی ولایت فقیه جا خوش کرد، در فرمانی که به کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در سال 67 انجامید نوشت:
… از آنجا که منافقین خائن به هیچوجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه می گویند از روی حیله و نفاق آنها است. و نیز جاسوسی آنان برای صدام حسین. و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر مواضع نفاق خود پافشاری می کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند. رحم بر محارب ساده اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید نا پذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینۀ انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع بر عهده ی آنان است ، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند (اشداً علی الکفار ) باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می باشد. والسلام. روح الله الموسوی الخمینی»
فرمان دیگری که از دادستانی کل کشور با شمارۀ 32500 در روز دهم مهر ماه 1360 از سوی دادستانی انقلاب اسلامی نوشته شد همۀ کرانه های پیدا و نا پیدای حقوق بشر اسلامی را برهنه و بی هیچ رُخک و چهره پوش فرا دید مردم جهان گذاشت این فرمان را که نشان دهندۀ چگونگی پیمانداری تازیان و تازی پرستان است با هم نگاه کنیم:
از: دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی ایران
به : کلیه دادستانهای انقلاب استان و شهرستانها.
برابر اعلام و در خواست سپاه پاسداران، در مواقعی که برادران پاسدار در جریان درگیری های خیابانی و جبهه ی جنگ زخمی و به بیمارستان ها اعزام می شوند و نیاز فوری به تزریق خون دارند، گاه به علل نداشتن خون و عدم امکان فوری به تهیه خون منتهی به فوت مجروح می گردد . لذا برای رفع این مشکل دستور فرمایید بطور محرمانه افرادی که محکوم به اعدام شده و اجرای حکم در باره ی آنان بلادرنگ باید اجرا گردد، قبل از اجرای حکم صادره توسط مامورین پزشکی که مورد اعتماد باشند، خون محکومین را بوسیله سرنگ در ظروف مخصوص منتقل و به نزدیکترین بهداری یا بانک خون محل تحویل دارند تا در اولین فرصت، فوری مورد استفاده ی برادران پاسدار که زخمی می شوند قرار گیرند.
یاد آوری می شود از جهت اینکه نسبت به این اقدام اشکال شرعی بر آن متصور نگردد، چگونگی از محضر مبارک ولایت فقیه، امام خمینی و رهبر و بنیانگزار جمهوری اسلامی، استفتاء گردید.
«دادستان کل انقلاب جمهوری اسلامی ایران»
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پایان بخش ششم

