پیاده شود مردم رزم جوی
سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد و بزرگی نیاید به بر
رباید همی این از آن، آن از این
ز نفرین ندانند باز، آفرین
نفرین و آفرین نام های دیگری برای همان نیک و بدند، نزد این زشتخو اهرمن چهرگان تازی پرستِ ایران سوز، نیک و بد، و شایست و ناشایست شناخته نمی شوند، آنچه که اینها می دانند دروغ و دغا و تقیه و دزدی و ربایش و کلاه گذاری و کلاه برداری و یکدگر را فریب دادن و ارزشهای مردمی را تباه کردن است…
نهانی بتر ز آشکارا شود
دل مردمان سنگ خارا شود
در سر زمینی که بیش از هفتاد هزار مسجد و حسینیه، و ده ها هزار امام زاده، و چندین سد هزار آخوند و روحانی و پیش نماز و سدها هزار تارنمای اینترنتی و سدها رادیو و تلویزیون دینی، بنام اسلام و مسلمانی در کار مغز شویی جوانان و نو جوانان کشورند، کمترین نشان از میهن پرستی و مردم دوستی و فرهنگ پروری دیده نمی شود، اسلام ناب محمدی جایی برای اینگونه اندیشه ها بر جای نگذاشته است…
نهانی بتر ز آشکارا شود
دل مردمان سنگ خارا شود.
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر همچنین بر پدر چاره گر
بیاد دارید فرموده های حضرت امام خمینی، قائد اعظم مسلمانان، و رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران را که در تباه کردن اخلاق و منش ایرانیان فرمود:
واجب بر همۀ ما، بر همۀ شماست که اگر توطئهیی دیدید و اگر رفت و آمد مشکوکی دیدید خودتان توجه کنید و اطلاع دهید. بر همه ما واجب است که جاسوسی کنیم. منع جاسوسی از حرفهای احمقانهیی است که از همین گروهها القا میشود که جاسوسی خوب نیست، اما برای حفظ اسلام و حفظ نفوس مسلمین جاسوسی واجب است. مردم باید پند بگیرند از آن مادری که پسر خود را آورد و بدست محاکمه سپرد و آن پسر اعدام شد. این یکی از نمونه های اسلام است و دیگران هم باید همینطور باشند. اولادها وبرادرها و فرزندان خودشان را اگر نصیحت نپذیرفتند معرفی کنند تا به مجازات خود برسند.
دانش آموزان عزیز باید با کمال دقت اعمال وکردار دبیران و معلمین را زیر نظر بگیرند که اگر خدایی ناکرده در یکی از آنها انحرافی ببینند بلافاصله به مقامات مسئول گزارش نمایند… فرزندان عزیزم در صورتیکه مشاهده کردند که بعضی از دشمنان در لباس دوست و همشاگردی میخواهند آنانرا جذب گروه خود کنند به مقامات مسئول معرفی نمایند وسعی کنند اینکارخود را به صورت مخفی انجام دهند…
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر همچنین بر پدر چاره گر
شود بندۀ بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید بکار
نگاهی به این بندگان بی هنر مانند سید علی خامنه یی و هاشمی رفسنجانی و احمد جنتی و خانوادۀ لاریجانی و حسن روحانی و احمدی نژاد و رییسی و قالیباف و سرداران خونریز و دزد و چپاولگر سپاه ننگین دامن اسلامی و امامان جمعه و جنایت، و قاضیان نشسته بر کرسی دادگری بیاندازید تا ژرفای این سخن فردوسی را که زبان رستم فرخزاد می گوید دریابید.. بشود که اینگونه سخنان تلنگری باشد بر مغز خفتۀ آنهایی که هنوز هم فردوسی بزرگ را یک مسلمان می پندارند!..
به گیتی نماند کسی را وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از دهگان و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهگان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها بکردار بازی بود
واژۀ دهگان در شاهنامه در بیشتر جاها برای ایرانیان بکار رفته است. شکست ایرانیان از تازیان بیابانگرد بی فرهنگ که از بیابانهای گرم برخاسته بودند، زمینۀ روی کار آمدن و تاخت و تاز ترکان بیابانگرد بی فرهنگ از بیابانهای سرد را فراهم خواهد کرد، تن آمیزی تازیان و ترکان با زنان و دختران ایرانی، نژادی از جنس خاندان خمینی و رفسنجانی و جنتی و خامنه یی و لاریجانی و علی شریعتی و مطهری و علی اصغر حاج سید جوادی و عبدالعلی بازرگان و دیگران پدید خواهد آورد که نه می توان آنها را ترک نامید، نه ایرانی و نه عرب… آمیزۀ بد شگونی که به دیو نزدیکتر است تا به آدمی…
نه دهگان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها بکردار بازی بود
درست مانند سخنان همین جوان، حامد زمانی که بکردار بازی است نه به کردار یک پرسشگری که در جستجوی دانش است، نه همانند کسی که می خواهد بداند، درست مانند سخنان حجت الاسلام محسن کدیور که از یک سو دریغا گوی روزهای طلایی امام است!.. و از سوی دیگر با ولایت فقیه سر ناسازگاری نشان می دهد، و چشم در چشم مردم ایران می گوید که در گرماگرم جنبش سبز مردم نمی گفتند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ، می گفتند هم غزه هم لبنان جانم فدای ایران!..
همه گنج ها زیر دامن نهند
بکوشند و کشور به دشمن دهند
یک روز می گویند جنگ برکت الهی است، پس جنگ جنگ تا پیروزی… می گویند راه قدس از کربلا است، ولی پس از درو کردن جان سدها هزار جوان ایرانی و از کار انداختن چرخهای پیش برندۀ کشور، جام زهر را سر می کشند و می گویند صلح بهتر از جنگ است!..
یک روز می گویند انرژی هسته یی حق مسلم ماست، ما ترمز قطارمان را هم کنده ایم و بی ترمز تا
پیروزی فرجامین که همانا داشتن بمب اتمی است پیش می رانیم… و پس از بر باد دادن چندین میلیارد دلار دارایی مردم ایران و آسیبی که از راه تحریم های اقتصادی بر کشور می زنند و زنان ایرانی را برای سیر کردن شکم کودکانشان به روسبیگری وا می دارند، چاه نیروگاههای اتمی شان را با بتن پر می کنند و این واپس نشینی را پیروزی می نامند و پیروزی خود را به جشن می نشینند!..
همه گنجها زیر دامن نهند
بکوشند و کشور به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که رامش بهنگام بهرام گور
در فرهنگ ایران، شادی ارجمندترین دهش خداوندی است، شادی در گوهر و در سرشت دادار آفریدگار است، اگر اندکی ژرف تر لایه های گوناگون این فرهنگ را بکاویم خواهیم دید: خدایی که در اندیشۀ هستی شناسانۀ ایرانیان آفریده شد، قهار[چیره شونده] – جَبار[زورگو و متکبر] – مَکار[مکر کننده. فریب دهنده] – مُنتَقِم[کینه کش-انتقام گیرنده] – ذو مُنتَقِم[بسیار سخت انتقام گیرنده] – مُذِل[ذِلت دهنده]- قابِض[درهم شکننده] خافِض[پست کننده] و جز اینها نبود… خدایی بود خنیاگر، نغمه پرداز – رامشگر – چغانه زن – شور آفرین و شادی بخش که دم به دم نغمه های نو به نو می نواخت و جان و جهان را تر و تازگی و شادمانی می بخشید. « او به یاری آسمان شادی را آفرید، بدان روی برای او شادی را فراز آفرید که آفریدگان به شادی در ایستند…» (اساطیر ایران- مهرداد بهار- رویه45)
بر بنیاد چنین اندیشه یی بود که شاهنشاه داریوش بزرگ فرمان داد بر روی تخته سنگی بجا ماندنی بنویسند: اهورا مزدا خدای بزرگی است که این زمین آفرید – که آن آسمان آفرید – که مردم آفرید – و شادی را برای مردم آفرید…
در همین فراز کوتاه می توان همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای فرهنگ ایرانشهری را به تماشا نشس ، دراین تماشاگه جان افروز، در نخستین گامه پی می بریم که اهورا مزدا که همان خداوند جان و خرد باشد، خدای بزرگی است، ولی نه به آن بزرگی که در پیکر گیتی نگنجد و در فراسوی هستی، در ناکجا آبادی که نمی دانیم کجاست عرشی برای خود بسازد و بیارمندی یک باشندۀ خیالی بنام جبرییل به سراغ شابانان بیابانگرد برود و آن ناکسان را به پیامبری برگزیند، و با یک رشته فرمانهای خرد ستیز و جهانسوز این بکن آن نکن، این بُکش آن بُکش، جان وجهان را بیازارد، آب را بیازارد، گیاه را بیازارد، جانور را بیازارد، و نغمۀ شادمانی را از روی زمین بردارد. در هستی شناسی ایرانی اهورا مزدا همان اندازه بزرگ است که گیتی بزرگ است، به سخن دیگر، گیتی همان اهورامزدای پیکر پذیرفته است، پس گیتی همان اهورا مزدا و اهورامزدا همان گیتی است، بیرون از گیتی هیچ اهورای دیگری در کار نیست.
در گامۀ دوم سخن از«مردم» در میان است نه از ایرانیان و انیران و مُسلم و مُشرک و مرتد و کافر و سرخ و سیاه و مومن و بت پرست… در این هستی شناسی که جانمایه فرهنگ ایران است، هیچ گروهی بپاس باورش یا نژادش یا تبارش یا تنگ دستی و فراخ دستی اش نسبت به گروهای دیگر نه برتری دارد نه کمتری، اگر برتری هست در جهان بینی، و در کار و کوشش آنها در راستای بهسازی و نوسازی جهان است تا دستیاران خدا در کار آفرینشِ جهان باشند و زمین را جشنگاهی بسازند برای خود و برای آب و خاک و گیاه و جانور، و برای همۀ دیگر باشندگان روی آن.
و سرانجام می رسیم به این نکته که اهورا مزدا «شادی» را برای «مردم» آفرید…پیش از آنکه سخن از خوراک و نوشاک و پوشاک و آیین شهریاری و کشورداری و زناشویی و بچه داری و هزار و یک آموزۀ دیگر در میان باشد ، سخن از آن «شادی ناب» به میان می کشیده می شود که اهورا مزدا برای مردم آفرید. این سخن جانفزا که به فرمان شاهنشاه داریوش بزرگ بر تخته سنگی برای ما بیادگار گذاشته شد، بی گمان نمی تواند با سخن اشو زرتشت ورجاوند در سرود سی و چهارم یسنا پیوندی نهادینه نداشته باشد، زرتشت در این سرود می گوید:
مزدا اهورای همه توانا،
چنین برنهاده است،
که شادمانی از آن کسی است
که به دیگران شادمانی بخشد…
زرتشت راه رسیدن به این خان بزرگ شادمانی را به ما نشان می دهد، برای رسیدن به سرچشمۀ شادمانی، یک راه بیشتر نیست، همۀ راههای دیگر فریبنده و بیراهه و گمراه کننده اند: فزونخواهی، مال اندوزی، اختلاس، فرمانروایی بر دیگران،داشتن دارایی های کلان، ناموری، پیروزی در کارها… و هزار ویک بیراهۀ دیگر هیچکدام ما را به سرچشمۀ آن شادی ناب اهورا آفریده نخواهند رساند، یگانه راه رسیدن به این شادیِ نابِ گزند نا پذیر این است که در شادونیدن دیگران بکوشی، از پدر و مادر و همسر و فرزند و خواهر و برادر بگیرید که «دیگران» اند… تا همسایه و همشهری و هم میهن و همۀ دیگر مردم و همیۀ زیستمدان روی زمین…اگر شادی آنها رابرتر از شادی خود دانستی، آنگاه راههای شادی ناب اهورایی به روی تو گشود خواهند شد.
ایرانیان که خود را دستیاران خدا در کار آفرینش جهان می دانستند از راههای گوناگون می کوشیدند تا شادی را بر زمین بگسترانند، از این رو به هنگام فراشد و فروشد خورشید، بجای مؤذن ها و اذان های گوش خراششان، گروهی خُنیاگر به نواختن کوس و تبیره و کرنا می پرداختند…
نوشته اند که بهرام گور شمار بزرگی خُنیا گر از هند به ایران آورد تا در کوچه و خیابانها برای مردم ساز بنوازند و آواز بخوانند و دست افشانی کنند.
اسلام که بزور تیغ و تازیانه، و بزور آسیابهای خون بر مردم ایران پذیرانده شد، این آیین شادی بخش را برانداخت و مؤذن های بد آوای اندوه گستر را بر جای خنیاگران گذاشت.
«… درآغاز فروپاشی سامانۀ ساسانیان، کمتر ایرانی میتوانست گُمانه زنی کند که در سدههای آینده، نیایش گاهها و آتشکده هاشان ویران و فراموش خواهند گشت و به جای آنها آئینهایی مانند عاشورا، تاسوعا وعید قربان بر گزار خواهند شد. کمتر کسی می توانست باور کند که آیین سوگ سیاوش فراموش خواهد شد، آرامگاه بزرگمرد تاریخ ایران – کورش – در غبار گم خواهد شد و مردم ایران به جای دیدار از آن، به زیارت گورهای نمایندگان سیاسی قوم چیره شده بر ایران در «مشهد، قم، نجف و کربلا» خواهند شتافت. در آن روزگار تاریک شکست، کمتر ایرانیای میتوانست باور کند که روزی روزگاری جشن های تیرگان، بهمنگان، اردیبهشتگان و مهرگان به فراموشگاه تاریخ خواهند رفت، و به جایش «نیمهی شعبان» و «مراسم ماه رمضان» و «عاشورا و تاسوعا» برگزار خواهد شد. اما شوربختانه، همهی این رخدادهای شوم دامن گستردند. تباهی فرهنگی، فراخدامن شد. فرومایگی و زانوسائی در برابر بیگانگان گسترش یافت و بخش گستردهای از مردم ایران، خود کارگزارِ اندیشهها، روشها، آئینها و جهاننگری دشمنان خود شدند، و دیگر هممیهنان خود را که پایداری می کردند سرکوب کردند. تودههای ایرانی، نام ویران کنندگان سرزمین و فرهنگ خود را برفرزندان خود نهادند. نامهای عمر، علی، محمد، حسن، حسین، فاطمه، رقیه، مهدی و رضا که جای خود دارند، ایرانیان حتا نامهای اسکندر، چنگیز، تیمور و حسن فضلالله را بر فرزندان خود نهادند. به جای پاسداری از راه و نام کوروش و زرتشت و بابک و رستم فرخزاد، در هر دهکورهای برای خود «امامزاده و زیارتگاههای اسلامی» برپاکردند و یکسره به رمالها، خرافهسازان و آخوندهای وارداتی دل بستند. به جای خنیاگران باربدی و نکیسائی، زوزه کشانی مانند آهنگران آمدند. زبان پارسی تا گلوگاه در زبان تازی فرو رفت. سوگواری جای جشن و شادمانی را گرفت. تودههای ایرانی رخت سیاه پوشیدند و با قمه و زنجیر برسر و روی خود زدند، و برای دست یابی به خوشبختی، سر درچاه جمکران فروبردند و به امامزادهها دخیل بستند. ابن خلدون در « مقدمه» می نویسد: روند انحطاط یک تمدن را میتوان از روند افول موسیقی آن فهمید. ( میر زا آقا عسگری مانی)
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که رامش بهنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام
بکوشش زهر گونه سازند دام
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
بنگرید که این بزرگ مرد تاریخ و فرهنگ ایران، فردوسی بزرگ، هزار سال پیش، امروز ما را به چه روشنی دیده است…
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
بنام دین، دارش و دسترنج مردم ایران را می چاپند… بنام دین جنگ های خانمانسوز بر پا می کنند… بنام دین به شمار روزهای سال چوبه های دار بر پا می کنند… بنام دین روسبی خانه های اسلامی و صیغه خانه ها بر پا می کنند…
بنام دین آدم می کشند، پتیارگی می کنند، کران تا کران ایران و جهان را به گند اندیشه های خود می آلایند…
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
نبید همان می و باده است، و دریغا که ما ایرانیان با داشتن اینهمه واژه های زیبا و دل انگیز برای این نوشیدنی خوشگوار، واژۀ «شراب» را بکار می بریم که از شُرب تازی برخاسته است، اگر چه دیوان حافظ و دیوان بزرگ شمس و دیگر سخن پردازان خوش پرداز ایرانی پر از شراب است، ولی خوب است که ما ایرانیان دستکم در گفتگو با یکدگر واژه های می و باده و نبید را بجای شراب بکار بریم…
ز پیشی و بیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پشمینه پوش
بیاد دارید رفتار دل آشوب محمود احمدی نژاد دیو زاد، در خوردن و نوشیدن و خوابیدن و راه رفتن با آن پیراهن همیشه چرکین و کفش نیمدار و جامه های ژولیده و بد ریخت را، تا ما بباوریم که او یک مسلمان مؤمن و پاک دست و درویش و بسنده گر است، تا نبینیم آن میلیاردها دزدی های کلان او و همکاران و وابستگانش را…
چو بسیار از این داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
واژۀ آزادگان در اینجا تنها اشاره به آزاده زنان و آزاده مردان ایرانی نیست، اشاره به همۀ مردم ایران و به سخن دیگر اشاره به ملیت ایرانی است…
در گرامی نامۀ اوستا، واژۀ «اَریَه» Ariya هم نام تبار ایرانی است و هم به چم آزاده و والامنش آمده است. این واژه در زبان ایرلندی کهن هم به همین آرش است. فردوسی نیز در شاهنامۀ خود چندین بار برنام آزاده را برای ایرانیان بکار برده است، برای نمونه در شکست یزدگرد سوم:
از آزادگان پاک ببرید مهر
دگرگونه شد چرخ گردون سپهر
به روشنی پیداست که می گوید یزدگرد مهر از ایرانیان برید و یا از ایرانیان نومید شد…
در گفتگوی گشتاسب و اسفندیار در بارۀ رستم می گوید:
به گیتی نداند کسی هم نبرد
نه توری و رومی و آزاده مرد
در اینجا نیز به روشنی پیداست که توری اشاره به مرد زورآور توران زمین. رومی اشاره به مردان جنگجوی اروپایی و آزاده مرد اشاره به مران ایرانی است…
در جنگ کاوس و شاه مازندران می گوید:
به توس و به گودرز و کشوادگان
به گیو و به گرگین و آزادگان
بفرمود تا لشکر آراستند
سنان و سپر ها بپیراستند
در اینجا نیز آزادگان اشاره به همۀ مردان ایرانی است. باز در جایی دیگری می گوید:
ز گردان ایران دو آزاده کشت
ز تیرش سپهبد بنمود پشت
…
ز آزادگان این نباشد شگفت
ز ترکان چین یاد نتوان گرفت
این فرنام «آزادگی»، ماندمانی برای ایرانیان بوده است که در سده های پسین تر نیز، چه پیش و چه پس از اسلام بارها بدان اشاره شده است.
در مهمانی بهرام گور در خانه ماهیار دختر میزبان که آرزو نام داشت با چنگ و سرود برای بهرام می خواند:
تویی چون فریدون آزاده خوی
منم چون پرستار و نام آرزوی
آرزو پدر خود ماهیار را نیز«آزاده» می نامد:
چنین گفت با ماهیار آرزوی
که ای پیر آزاده ی نیک خوی
در چامه های پس از اسلام نیز به فرنام «آزاد» و «آزاده» برای ایرانیان بسیار بر می خوریم، این رج از رودکی سمرکندی است:
شادی بوجعفر احمد ابن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ایران
پس اینکه می گوید:
چو بسیار از این داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
بی ارزشی و بی مایگی ایرانیان را در برابر تازیان و تازی زادگان نشان می دهد، امروز نگاه کنید کسانی که اندکی زبان عربی بدانند از کسانی که زبان پارسی را بخوبی می دانند بر تر شمرده می شوند، کسانی که برنام سید را در پیشانی نام خود دارند، از دیگر ایرانیانی که سید نیستند ارج بیشتری دارند، به سخن دیگر در سرزمین آزادگان، تازی زادگان از آزادگان بر ترند…
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
خواسته یعنی دارایی، می گوید این زشتخو اهرمن چهرگان برای بدست آوردن دارایی، خون بسیاری از آزادگان را بر زمین خواهند ریخت، و ما درستی این سخن را در سراسر این دورۀ هزار و چهارسد ساله دیدیم، چه خونهایی که تازیان از آزادگان بر زمین ریختند، چه خونهایی که ایرانیان مسلمان شده از دیگر ایرانیان مسلمان ناشده بر زمین ریختند، چه خونهایی که آخوندهای فرومایه و فرمانروای بر ایران از مسلمان و کرد و بلوچ و ترکمن و عرب و بهایی و دیگران بر زمین ریختند، کار الله و رسول الله و جانشینان رسول الله خون ریختن است، از روزی که به فرمان رسول خون کاروانیان بر سر چاههای بدر بر زمین ریخته شد، تا به امروز، خون مردمان در راه الله و رسول و خواسته بر زمین جاری بوده است.
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لبها پر از باد سرد
باد سرد یعنی آه و افسوس
در اینجا بررسی نامۀ رستم فرخزاد به برادرش را به پایان می بریم ولی سخن همچنان برجاست.
اینک رو به سوی سرکار حامد زمانی که پرسیده بود: چرا نام کوروش در شاهنامه نیست… چرا نام کوروش در دیوان حافظ و گلستان و بوستان سعدی نیست ، چرا در سراسر ایران هیچکس را نمی توان یافت که نام پدر بزرگش کوروش باشد، می گویم: آری این چنین شد نازنین، که ایرانیان نامهای زیبای کورش- داریوش- بابک – سوشیانس –هُرمَزد – گردآفرید- آرتمیس – گُردیه – پوراندخت – آذرمیدخت را از خود جدا کردند و خود را به نامهای دشمنان میهن آراسته کردند…
اکنون بپردازیم به واپسین بخش از پرسش گمراه کنندۀ ایشان، که می گوید: تا قبل از محمد رضا پهلوی اسم کورش شناخته شده نبود و شخصیت کورش به اندازه یی برای ایرانیان ناشناخته بوده که این نام رو برای پسرانشون انتخاب نکردن… برخلاف سایر اسامی پادشاهان پارسی در میان تمام دوستان و بستگانتون بگردید و شخصی را پیدا کنید که نام یکی از اجدادش کورش باشه آثار امپراتوری روم در سراسر اروپا ، در تمامی جزایر مدیترانه و خاورمیانه و ترکیه وجود داره و ثابت می کنه که روم زمانی امپراتور برتر جهان بوده، اما آثار دوران کوروش که طرفدارانش مدعی هستند بیشترِ آسیا و آفریقا زیر فرمانش بوده در هیچ سرزمینی وجود نداره جز تخت جمشید ایرانمون!.. حتی خرابه یی، ستونی، چیزی که ثابت کنه که این بنا مال دوره کورشه، چطور می شه شخصیتی اینقدر امپراتوریش بزرگ باشه ولی از تمدنش هیچ اثری در مستعمراتش نباشه؟
از ایرانیاران گرامی خواهش می کنم به واژۀ «مستعمراتش» ژرف بنگرید!..و بدانید که ایرانیان بویژه در دورۀ هخامنشی استعمارگر هم بوده اند، اینکه کورش را بنیاد گذار «حقوق بشر» دانسته اند سخن درستی نیست، چون کسی که در کار استعمار و استثمار دیگران باشد نمی تواند به حقوق مردمان بیاندیشد، مردم نزد او حقوقی ندارند که به آن بیاندیشد… می نویسد: نکتۀ بعدی اینه که هر چی آثار فارسی الان در بازار هست جدیده و منبعش تاریخ هرودت و نقل گزنفون هستش که خارجی هستند، و بعد اینکه: کشف منشور کورش، تغییر نام آرامگاه حضرت سلیمان (ع) به آرامگاه کورش، کشف و ترجمه کتابی به نام تاریخ هرودت همه در یک زمان تقریبا اتفاق افتاده و توسط افراد انگلیس تبار بوده… چطور مقبره یی که قرنها به نام مادر حضرت سلیمان معروف بوده یهو توسط کاشف انگلیسی بعنوان مقبره کورش اعلام میشه اونم در دوره پهلوی! این باستان شناسای باهوش قبلش کجا بودن؟
ایکاش این جوان ایرانی نما به ما می گفت که آن کاشف انگلیسی که بود که گفت آن آرامگاه کورش است نه آرامگاه مادر سلیمان…
سئوال دیگه اینکه: طبق الواح هخامنشی اونها به هر کارگر و «برده» به اندازه یی جو می داده اند که از گرسنگی نمیرند و میزان آن ۱۵ «کیلو» در ماه بوده است یعنی روزی نیم کیلو….
ما از راه نوشته های این جوانِ برومند ایرانی! به دو سه راز بزرگ تاریخ پی می بریم، نخست اینکه دانسته می شود که هخامنشیان برده داری می کردند!.. دوم اینکه هخامنشیان در کار سنجنش وزن از کیلو گرم بهره می بردند!.. سوم اینکه یک برده می توانست با روزی نیم کیلو جو آنچنان پر توان باشد که سازه های بزرگ مانند تخت جمشید بسازد!.. خوب شد که ما حامد زمانی را داشتیم که اینهمه آگاهیهای ارزشمند را به فراوانی و ارزانی در دامن ما بریزد، بی هیچ پاداش، نه از سوی ما و نه از سوی حکومت اسلامی!..
می گوید: لوحه های هخامنشیان نشان می دهد که دستمزد یک برده برابر با دستمزد یک زن یعنی معادل با ده کیلو جو در ماه بوده است. در نتیجه می توان گفت حقوق زنان هخامنشی با حقوق بردگان برابر بوده است! زندگی یک کارگر ساده در ایران باستان یک زندگی پر رنج بوده است.
پس چطوری تاریخ رو تحریف می کنن و طرفداران کورش ادعا می کنن او به هر خانواده یی به تعداد افرادش گندم می داده تا حدی که همه دارا و سیر بودن…
این نوشته های عدالت گرانه راجع به کارگران و زنها و این همه جملات رو از کجا و کدوم منبع تاریخی ترجمه می کنن؟ چرا فقط ترجمۀ فارسی شون دست ما می رسه؟ لطف کنن منبع پارسی یا عبری یا یونانی شم ذکر کنن تا ما بریم ببینیم کورش کی بوده!..
خب راست می گوید این جوان… چرا همه می روند به سراغ افلاتون و گزنفون و توماس جفرسون و موزه ها و دانشگاهها و دانشمندان سرزمینهای بیگانه، اگر راست می گویند چرا نمی روند سراغ دکتر حسین روا زاده، تا هم طب سنتی بیاموزند و هم بدانند که در دوران کورش چگونه زنان و بردگان با ده کیلو جو زندگی می کردند و تخت جمشید می ساختند!..
چرا اصلا هر وقت اسمی از کوروش برده میشه، پشت سرش انو دقیقا در مقابل اسلام قرار می دن؟؟
خُب! اینهم پرسش بجایی است!.. چرا در مقابل آموزه های زرتشت قرار نمی دن؟!
اینهمه مطلبی که در مورد کوروش ساخته میشه به نظر میرسه که در ابتدا می خواد یک شخص ایرانی رو از هویت و گذشتۀ خودش آگاه کنه، ولی در اصل یه جوری طراحی میشه که ابتدا رگ غیرت ایرانی رو به جوش بیاره و بعد بدون اینکه هیچ ربطی به اعتقاد یک مسلمون داشته باشه میاد اونارو در مقابل هم قرار می ده، یعنی به عبارت دیگه، این مدل میتونه کاملا موذیانه، باور خواننده رو به نحوی طراحی و برنامه ریزی کنه که شخص خواننده ایرانی حتما باید یکی از این دو رو انتخاب کنه، یا مسلمون باشه و یا ضد هویت و فرهنگش؟!.. – یا اینکه اعتقادش رو بزار کنار و بچسبه به تاریخ و هویت، یعنی امکان نداره یکنفر مسلمان باشه و تاریخ کشورش را دوست داشته باشه…
انگاری که این یار گرامی ما در اینجا اندکی از راستای آماج خود دور افتاد… در بخش های نخستین این پرسشها همۀ کوشش بر این بود که نشان دهد کسی بنام کورش در کارنامۀ ایران نبوده است، پس چه نیازی هست که ایرانیان به یک باشندۀ خیالی ببالند و خود را درگیر خیال پردازیهای ناروا کنند!.. در بخش دوم سخن از مستعمرات هخامنشیان و آیین های برده داری و ستم ناروایی است که هخامنشیان بر بردگان و زنان روا می داشتند!.. ولی ما هرچه گشتیم که در شاهنامه یا در دیوان حافظ، در گلستان و بوستان سعدی، در چهارپاره های خیام، در دیوان بزرگ شمس و مثنوی معنوی، در سروده های شیخ عطار نیشابوری، و دیگر سخن سرایان ایرانی کمترین نشان از هخامنشیان پیدا کنیم، هیچ نیافتیم!..فردوسی هم که از شاهان پیش و پس از هخامنشیان یاد کرده، از کورش و داریوش و آریو برزن و یوتاب [خواهر آریو برزن] و آرتمیس [بانوی دریاسالار ایرانی] و خشایارشا و دیگران هیچ نامی نبرده است!.. دانسته نشد که داستان «مستعمرات کوروش»، و روزانه نیم کیلو جو به بردگان و زنان از کجای شاهنامه یا دیوان حافظ بدست حامد زمانی رسیده اند!..
در بخش سوم ناگهان همه چیز رنگ و رخسار دیگری بخود می گیرد و دانسته می شود که کوروش و هخامنشیان بوده اند، بسیار هم خوب و بزرگوار بوده اند و هر ایرانی باید به آنها ببالد ولی آنها را در برابر اسلام نگذارد، چرا که از دید حامد زمانی می توان هم مسلمان بود و هم ایرانی!..
می توان هم ایرانی بود و اهورا مزدا را خُنیاگر – نغمه پرداز – چغانه زن و شادی بخش دانست، هم مسلمان بود و الله را قهار و جبار و مذل و مکار و منتقم دانست و ساز و آواز و نواز را در ردۀ زنا و لواط گذاشت!.. می توان هم ایرانی بود و جان را مقدس شمرد ، هم مسلمان بود و جان و جهان را بها نداد و تا زیر شکم اسب خون بر زمین ریخت… قاتلوهم فی سبیل الله و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه… می توان هم ایرانی بود و در پیمانداری کوشید و به هیچ بهایی پیمان نشکست، هم مسلمان بود و با دروغ و دغا و فریبکاری پیمان در پی پیمان شکست…می توان هم ایرانی بود و پای بند اندیشه و گفتار و کردار نیک، و هم مسلمان بود و برای پاسداری از بیضۀ اسلام و مسلمان دروغ گفت و جاسوسی کرد و دزدی کرد و آدم کشت و به هرگونه پتیارگی و نا مردمی دست یازید… ولی سر انجام ندانستیم که بودن مردی بنام کورش در کارنامۀ ایران را بباوریم یا نپذیریم…
اگر ایشان بگویند که باید داده های تاریخ را پذیرفت، ولی آنها را در برابر اسلام و مسلمانی به سنجه نگذاشت، آنگاه ما نیز خواهیم گفت چرا باید داده هایی را پذیرفت که در شاهنامه و دیوان حافظ و سروده های خیام و مولوی و نظامی گنجوی و عطار نیشابوری و دیگران نیامده و قران و نهج البلاغه و نهج الفصاحه هم از آنها یاد نکرده اند؟!..

