فردوسی_ایرانی_ترین_سخنسرای_ایرانی_است

19–28 دقیقه

فردوسی ایرانی ترین سخن پرداز ایرانی است

«هومر آبرامیان»

در میان سخنسرایان و نویسنگان و فرزانگان ایرانی پسا اسلام، کسی را «ایرانی تر» از فردوسی نمی شناسیم. او در آسمان فرهنگ و ادب ایران خورشیدی است که هیچ همتایی برای او نمی توان یافت، همانگونه که خورشید در میان روشنان آسمان تکدانه و بی همتاست، فردوسی نیز در کهکشان فرهنگ و ادب ایرانزمین تکدانه یی است که همتا ندارد.

یکی از انگیزه هایی که فردوسی را تا بالاترین جایگاه در میان همۀ دیگر فرهیختگان ایرانی فرا می برد، دلبستگی ژرف او به فرهنگ ایران و زبان پارسی است. در این نوشتار به نشانه های فرهنگ ایرانشهری در شاهنامه می پردازیم.

آغاز سخن

پس از اسلام کمتر سخن پرداز ایرانی را می شناسیم که نامۀ خود را با واژه های تازی و نیایش به شیوۀ تازیان آغاز نکرده باشد:

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می افکند عقل انبیا

گر سد هزار قرن همه خلق کاینات

فکر کنند در صفت و عزّت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

(عطار نیشابوری)

«منت را خدای را عزّ وَ جَلّ که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت…»

(سعدی)

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

(حافظ)

در میان بی شمار فرزانگان و نویسندگان و کارنامه نویسان و سخنپردازان خوش پرداز ایرانی پسا اسلام، تنها فردوسی است که با واژه های پارسی و نیایش به شیوۀ ایرانی می آغازد و پایبندی خود به فرهنگ ایران و دین ایرانی را از همان آغاز به رُخ می کشد:

بنام خداوندِ جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

در پارۀ نخست این بند، پیر شهنامه گوی توس با شیواترین سخن توانسته است باور نیاکان خود به هم گوهری [خداوند و جان و خرد] را نشان دهد.

اشو زرتشت ورجاوند در سرود چهل و سوم یسنا می گوید:

5/43

ای مزدا،

هنگامی ترا پاک شناختم

که ترا در سرآغاز زندگی دیدم،

و دریافتم،

که تو برای گفتار و کردار پاداش بر نهاده یی

بدی برای بدان، و نیکی برای نیکان،

آیینی که در پرتو هنر و خِرَد تو ،

تا انجام آفرینش و پایان زندگی

به جای خواهد ماند.

6/43

ای مزدا،

آن زمان که

خرد پاک تو فراز آید،

توانایی مینُویی و اندیشۀ نیک، با کُنش خود

جهان را به سوی راستی پیش می راند

و پارسایی،

آیین خرد ترا

که کسی نتواند آن را فریفت،

به رادان می آموزاند.

7/43

ای مزدا ،

آنگاه ترا پاک شناختم که

اندیشه ی نیک بر من فراز آمد و پرسید:

که هستی و از کیستی؟

و در برابر دو دلی های روزانه،

در باره ی جهان و خودت ،

چه راهی می شناسی و می نمایانی؟

16/ 43

ای اهورا،

پس زرتُشت

برای خویشتن، پاکترین اندیشه ها را بر

می گزیند.

باشد که

در پرتو راستی،

زندگی مادی ما نیرو گیرد،

پارسایی و توانایی مینویی

زندگی ما را تابان گرداند

و اندیشۀ نیک

کارهای ما را به پاداش نیکو برساند .

اندیشه همپای دانش از دو راه رو به رسایی می رفت: از راه نیکی و از راه بدی . آدمی با بکار گیری اندیشه بد، روال زندگی و آرامش خود و پیرامونیانش را به هم می زد. پیرامون خود را آلوده می ساخت. با دست ابزارهایی که ساخته بود گیاهان و جانوران را آسیب می رساند، در پی فزونخواهی یا هر انگیزۀ دیگری با دیگران به جنگ و ستیز و کُشتار و چپاول می پرداخت.

زرتشت که خود یکی از همان مردم بود، از اینهمه زشتی و ناراستی رنج می برد و راهی برای برون رفت مردمان از آنهمه سیه روزگاری جستجو می کرد، سرانجام: اندیشۀ نیک بر او فراز آمد و مزدا را شناخت.

«مَزدا» یک واژۀ دو بهری از زبان اوستایی است، بهر نخست این واژه «مَز» به چم: بزرگ، سِتُرگ، دُرُشت، پرشکوه، والا، گُنده، گِران، تَنومند، فَراخ، پهن، دامنه دار، پُرپَهنِه، پَهناور، گُستران و جز اینها است، همان است که درزبان انگلیسی در واژۀ: mass و همکردهای آن مانند:

Mass production- Mass meeting-Mass grave- Mass medium

و جز اینها دیده می شود.

بهر دوم «دا» که برخی آنرا از ریشۀ «دَهَندگی» و بسیاری از اوستاشناسان آن را از بُن واژۀ دانش دانسته اند همکرد این دو بهر می شود «دانش بزرگ».

زرتشت خدایی را شناخت و به مردم شناساند که آسمان و زمین و پُری آنها را از گوهر خود که همان «دانش بزرگ» است پدید آورده است:

7/31

اوست که در آغاز،

با اندیشه اش جهان را روشنایی بخشید.

و باخردش هنجار هستی را آفرید،

تا بهترین اندیشه ها را نگاهدار و پشتیبان باشد،

ای مزدا اهورا، که هماره یکسانی،

با مَینُوی خود،

ما را برافروز و بر افراز

هم گوهری امشاسپند وهومن[=خردِ هستی] با خدا در هستی شناسی ایرانی

– اَمشَ سپِنتَه Amesha Spenta در پهلوی «اَمِشُ سپند» یا «اَمهر اسپند» یک واژۀ سه بهری از زبان استایی است، بهر نخست آن «اَ» که نشان نایی است مانند (بی) – (بدون).

بهر دوم « مِشَmesha » از ریشۀ «مَر» به چم مُردن.

بهر سوم سِپنتَ Spenta به چِم: «ورجاوند»، «سپنتا»، «پاکیزه».

همکرد این سه بهر می شود: «ورجاوند جاودانه» یا [همواره مقدس] که برنامِ مِهین ایزدان یا گروه مینُویان در هستی شناسی ایرانی است.

شمار امشاسپندان یا «مِهین ایزدان» هفت، و پی آیی آنها چنین است:

  1. «هُرمَزد» یا «اَهورَه مزدا» [خداوند جان و خرد] در بالاترین بالا
  2. وُهومَنَ Vohu manah یا «وُهومَنَنگه» در پهلوی وهومَن و در پارسی بهمن.
  3. اَشَ وَهیشتَ Asha vahishta در پهلوی اشاوهیشت و در پارسی اردیبهشت.
  4. خشَثرَ وَئیِریَ Khshathra vairya در پهلوی خشَتریور و در پارسی شهریور.
  5. سپِنتَ آرمئیتی Spenta armaiti در پهلوی سِپَندارمَت و در پارسی سِفندارمَذ یا اَسفَند.
  6. هئوروَتات Haurvatat در پهلوی خُردات و در پارسی خُرداد.
  7. اَمِرِتات Ameretat در پهلوی اَمُردات – درپارسی اَمُرداد.

واژۀ وهومن که نام گرامی ترین ایزد مینوی و ستوده ترین پرتو از پرتوهای هفت گانۀ مزدا و از دو بهر فراهم گشته است، بهر نخست وهو به چِم: (خوب – نیکو) و بهر دوم مَنَه (در پارسی امروز مَنِش) فراهم گشته و ۱۴۰ بار در سرودهای زرتشتِ از آن یاد شده است. چِم این واژه را: میانِ میان ها – نیک منشی – نیک نهادی – خردِ هستی – دیدبان آفریدگار – و دانش سرشتی مزدا – نماد اندیشۀ نیک و خرد و دانایی آفریدگار گزارش کرده اند.

اکنون به آسانی می توان پی برد که چرا [ایرانی ترین سخنور ایرانی] رزم نامۀ کلان خود را با نام «خداوند جان و خِرَد» می آغازد و گوهران سه گانۀ [خداوند- جان- و خرد] را کنار هم می چیند و تا پایان شاهنامه از ستایش خرد که گرانیگاه آن سه گوهر است باز نمی ماند:

کنون ای خردمند، ارج خِرَد

بدین جایگه گفتن اَندَر خُورَد

بگو تا چه داری بیار از خِرَد

که گوش نیوشَندِه زو بر خورَد

خِرَد اَفسَرِ شهریاران بُوَد

خِرَد زیور نامداران بُوَد

خِرَد زندۀ جاودانی شناس

خِرَد مایۀ زندگانی شناس

خرد رهنمای و خِرَد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی و زویت غمی است

از اویت فزونی و زویت کمی است

چه گفت آن هُنرمند مردِ خِرَد

که دانا ز گفتار او بر خُورَد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند وُرا

همان خویش بیگانه داند وُ را

از اویی به هر دو سرای اَرجمند

گُسسته خِرَد پای دارد به بند

خِرَد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپُری

نُخُست آفرینش خِرَد را شناس

نگهبان جان است و او را سه پاس

سه پاس توچشم است و گوش وزبان

کزین سه رسد نیک و بد بی گمان

خِرَد را و جان را که یارد ستُود

و گر من ستایم که یارَد شنود

بزرگا چو کس نیست گفتن چه سود

از این پس بگو کافرینش چه بود

تویی کردۀ کردگار جهان

شناسی همی آشکار و نهان

همیشه خرد را تو دستور دار

بدو جانت از ناسزا دور دار

ز هر دانشی چون سَخُن بشنوی

ز آموختن یک زمان نغنُوی

چو دیدار یابی به شاخ سَخُن

بدانی که دانش نیاید به بُن

جوانی خِردمند بَرتر مَنِش

به گیتی زکس نَشنود سرزَنِش

خردمندِ پیروزِ با سنگ وهنگ

به نیک و به بد خود شناسد درنگ

به هوش و باندیشه و هَنگ و رای

زمین و زمان آوَرَد زیر پای

خِرَد را کنی بر دل آموزگار

بکوشی که نَفریبدَت روزگار

ز شمشیرِ دیوان خِرَد جوشَن است

دل و جان دانا بدو روشن است

گذشته سَخُن یاد دارد خِرَد

به دانش روان را همی پَرورد

چو خواهی ستایش پسِ مرگ تو

خِرَد باید ای نامور برگِ تو

چنین داد پاسخ که راه خِرَد

زهر دانشی بی گمان بگذرد

خِرَد خود یکی دادۀ ایزدی است

ز اندیشه دورست و دور از بدی است

ز بیشی خِرَد جان بُوَد سودمند

ز کمی ش تیمار و دَرد و گزند

سَخُن خوب گوید چو دارد خِرَد

چو باشد خِرَد رَسته گردد زبَد

نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی ست

که کار جهان و رَه ایزدی ست

چو از سَر خِرَد رفت واز چشم شَرم

همان نام وننگ وهمان سرد و گرم

ندارد از این هیچ نامرد باک

چه آن مرد، زنده چه در زیر خاک

دلی کز خِرَد گردد آراسته

چو گنجی بود پُر زَر و خواسته

کسی کو خِرَد جوید و ایمنی

نتازد سوی کیش اهریمنی

اگر یار باشد روان با خِرد

به نیک و به بد روز بر نشمُرد

تو نشنیده یی داستان پلنگ

بدان ژرف دریا که زد با نهنگ

که گر بر خِرَد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

خِرَدمند کِآرد هوا را بزیر

بود داستانش چو شیر دلیر

هرآنکس که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار بد

نگه کن که تا تاج با سرچه گفت

که با مغزت ای سر خرد باد جفت

کسی را کَش از بُن نباشد خِرَد

خِرَدمَندَش از مردمان نَشمُرد

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دُژَم هر که دارد خِرَد

هر آنکس که دارد ز دانش خِرَد

سرِ مایۀ کارها بنگرد

نمیرد کسی کو روان پَروَرد

به یزدان پناهد ز راه خرد

به مرد خِرَدمَند و فرهنگ و رای

بُوَد جاودان تخت شاهی بجای

مزن رای جز با خِرَدمَند مرد

ز آیین شاهان پیشین مَگَرد

هر آنکس که اندر سرش مغز نیست

همه رای و گفتار او نَغز نیست

خرد گیر کارایش جان بُوَد

نگهدار گفتار و پیمان بُوَد

هم آرایش تاج و گنج و سپاه

نمایندۀ گردش هُور و ماه

بباید خِرَد شاه را ناگزیر

هم آموزش مرد بُرنا و پیر

هرآن نامور کو ندارد خِرَد

ز تخت بزرگی کجا بر خورد

خِرَدمند و دانا و خرم نهان

تنش زین جهانست ودل زان جهان

چو باید که دانش بیافزایدت

سَخُن یافتن را خِرَد بایدت

به رامش بُوَد هر که دارد خِرَد

سِپِهرَش همی در خِرَد پَروَرَد

خِرَد پرورد جان دانندگان

خِرَد ره نماید به خوانندگان

دل ای شاه مَگسَل ز راه خِرَد

خِرَد نام و فرجام را پَروَرَد

هر آن بی خِرَد کو نیابد خِرَد پ

شیمان شود هم ز گفتار خَود

تنومند کو را خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

« بهترین شناخت هر کس، تصویر آن کس از خداست. هر شاعری به شکلی نامِ نامۀ خود را آغاز می‌کند. فردوسی می‌گوید «به نام خداوند جان و خرد». اگر شما این خدا را با خدای هومر و بسیاری از استوره ‌شناسانی که در جهان به تصویر کشیده شده‌اند، برابر بگذارید، شکوه و بزرگی فردوسی و خدایش را خواهید دید.( بهمن نامور مطلق)

ایران در سرودۀ ایرانی ترین سخنسرای ایرانی

در میان انبوهی از سروده ها و ناسروده های فرهیختگان ایرانیِ پسا اسلام، نشانه های ارجمندی از پای بندی گویندگان و سرایندگان به ارزشهای میهنی دیده نمی شوند، تنها نشان ایرانی بودن بسیاری از سخنسرایانِ و نویسندگان ایرانی همان زبان پارسی است، آنهم به گونه یی که گاه بیش از شست تا هفتاد درسد از واژه هایی که بکار برده اند تازی است، همین بها ندادن به زبان پارسی نشان می دهد که سخپردازان ایرانی تا چه اندازه به فرهنگ ایران و زبان پارسی (که جام و پیالۀ فرهنگ ایران است) بها داده اند. ولی پیر شهنامه گوی توس هنگامی که گرامی ترین شناسنامۀ ایرانی بودن ما را می نوشت، بیش از هزار بار از «ایران» و «ایرانی» نام برد که همواره زادگاه و نیابوم اهورایی خود را بیاد داشته باشیم و در پاسداری از ارزشهای فرهنگی آن بکوشیم:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

که ایران چوباغی است خرم بهار

شکُفته همیشه گُل کامکار

دریغ است ایران که ویران شود

کُنام پلنگان و شیران شود

هُنر نزد ایرانیان است و بس

ندارند شیر ژیان را به کس

چو با تخت مِنبَر برابر شود

همه نام بوبَکر و عُمّر شود

از ایران و از ترک و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهگان، نه تُرک و نه تازی بود

سخن ها به کردار بازی بود

به ایران و توران ورا بنده اند

به رای و به فرمان او زنده اند

به دو روز و دو شب به سان پلنگ

ز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ

کجا هست مردم، همه یاد اوست

به ایران همه خوبی و داد اوست

ز بهر تو پیمود این راه دور

ز زابل به ایران ، ز ایران به تور

ز زابل به نزد دلیران کشید

سپه را سوی ایران کشید

همان بخشِ ایرج ، بُد ایرانزمین

که از آفریدون بُدَش آفرین

چو خواهی که لشکر به ایران بری

به نزدیک شاه دلیران بری

چو از شهر زاوُّل به ایران شویم

به نزدیک شاه دلیران شویم

که چون کام یابی، بهانه مجوی

چو رفتی به ایران، پدر را بگوی

چنین داد پاسخ که گر رستمی

برو راست کن روی ایران زمی

مر این را بر و بوم ایران بهاست

بدین بَر تو خواهی جهان کرد راست

ز هر بد تویی پیش پیش ایران سِپَر

همیشه چو سیمرغ گُسترده پَر

اگر شهریارند و گر بنده اند

همه شهر ایران بدو زنده اند

نگهدار ایران و شیران منم

به هر جای پشت دلیران منم

نکو کارتر زو به ایران کسی

نیابی و گر چند یابی بسی

ما در شاهنامه خود را ایرانی می بینیم، از اینکه ایرانی هستیم خرسندی بسیار دلچسبی بما دست می دهد، ولی این سَهشِ دلچسب ایرانی بودن هرگز به آن پایه نمی رسد که جای خود را به ناسیونالیزم بسپارد.

فردوسی زنده کنندۀ زبان پارسی:

« همه شما چه بدانید، چه ندانید، چه بخواهید و چه نخواهید فرزاندان فردوسی هستید و در دامان فردوسی پرورده شده‌اید، چرا که شاهنامه، نامه سپند و اهورایی هزاره‌های فرهنگ و هنر ایرانی است. اگر فردوسی در سپیده دم تاریخ سربرنمی‌آورد و شاهنامه را نمی‌سرود ما امروز خود را ایرانی نمی‌دانستیم و با زبان شورانگیز و فارسی سخن نمی‌گفتیم. (دکتر میرجلال الدین کزازی )

« در این میان تنها یک کتاب است که در رأس همه کتاب‌ها قرار دارد و آن «شاهنامه» است. این کتابی است که نقش اول را در ایران داشته و در جهان، هیچ شاهکار ادبی را ندیده‌ایم که در سرنوشت ملتی تغییر ایجاد کند، اما «شاهنامه» سرنوشت ایران را تغییر داد. اگر «شاهنامه» گفته نشده بود، ما کشور دیگری می‌شدیم. (محمدعلی اسلامی ندوشن) 

« اگر دقت کنید، می‌بینید فردوسی شعر نمی‌گوید، استوره نمی‌سازد، او پشت شعر و استوره، یک ملت را دوباره می‌سازد. در خیال او، استوره ‌ها نبودند که شکل گرفتند، بلکه ما بودیم که شکل می‌گرفتیم. به همین دلیل، «شاهنامه» آیینه ماست. ما برای دیدن خودمان به «شاهنامه» نیاز داریم، همان‌گونه که به آیینه نیاز داریم. ما برای دیدن هویت فرهنگی‌مان به آیینه «شاهنامه» نیاز داریم. به بیان دیگر، ما با کلمات فردوسی دوباره روییدن گرفتیم، رشد کردیم و زاییده شدیم.

ما باید فردوسی را آن‌طور که خودش خواسته است، بازخوانی کنیم. فردوسی در عین حال که تاریخ ما را نوشته، ‌اسطوره‌ها و افسانه‌های ما را نیز یادآوری می‌کند. فردوسی‌ ملتی را که هویتش در خطر بود و برای همیشه داشت آن را از دست می‌داد، هوشمندانه نجات داد و با یادآوری روایت‌هایش، آن را به‌روز کرد. کسی که می‌خواهد فردوسی را بشناسد، باید خودش حکیم باشد تا بتواند حکیم ابوالقاسم فردوسی را بشناسد. اگر فردوسی نبود ما هم نبودیم، همان‌طور که بدون فردوسی، مصر دیگر مصر نیست؛ مصری که هویت مستقل داشت، چون فردوسی نداشت، هویت سابق خود را از دست داد. سوریه، عراق، تونس و مراکش به‌دلیل نداشتن فردی مانند فردوسی، هویت خود را از دست دادند. ما می‌توانیم فریدون، ضحاک، کیکاووس، افراسیاب یا رستم باشیم. سخنان فردوسی برای این است که خودمان را بشناسیم و ببینیم کدام‌یک از شخصیت‌های فراوان شاهنامه هستیم و با شناخت شاهنامه به شناخت خودمان برسیم.  

فردوسی در عین حال که تاریخ ما را نوشته، ‌استوره‌ها و افسانه‌های ما را نیز یادآوری می‌کند. تاریخ و روایت‌های یک قوم، مهم‌ترین عنصر هویتی آن قوم است و حافظه‌ی جمعی یک قوم بهترین شکل هویت و علت همبستگی آن است. فردوسی‌ ملتی را که هویتش در خطر بود و برای همیشه داشت آن را از دست می‌داد، هوشمندانه نجات داد و با یادآوری روایت‌هایش، آن را به‌روز کرد.

هیچ شاعر دیگری نمی‌تواند در بازسازی و احیای هویت ما، جای فردوسی را بگیرد. در واقع شاهنامه، نامه‌ همۀ نامه‌هاست.

فردوسی گفت، ما می‌توانیم مسلمان باشیم و زبان و هویت ملی خود را هم حفظ کنیم، حتی ترک‌ها و مردم شبه‌قاره هند هم مدیون فردوسی هستند. اگر امروز می‌توانند به زبان خودشان سخن بگویند مدیون فردوسی هستند، در غیر این صورت چون در شمال‌ آفریقا فردوسی نفوذ پیدا نکرد، همه فکر کردند مسلمان شدن یعنی عرب شدن. فردوسی الگویی داد که می‌توان مسلمان بود و هویت خود را هم حفظ کرد. عظمت فردوسی در اینجاست که فراتر از جامعه ایران در یک گستره‌ی بسیار بزرگ توانست یک مدل خاصی را ارائه دهد و این مدل جواب داد. بنابراین اگر فردوسی نبود، ما نبودیم و خودمان و جامعه‌ ‌مان را نمی‌شناختیم.

ما باید سعی کنیم به مفاهیم و مضامین روایت‌های شاهنامه برسیم که بخشی از آن، حفظ زبان است و بخش مهم‌تر آن به تکامل انسان مربوط می‌شود. فردوسی هنوز برای ما درباره‌ی خودمان حرف‌های تازه دارد. او می‌تواند عبارت‌ها بسیاری برای ما نسبت به خودمان نقل کند و امیدوارم ما بتوانیم از فردوسی به‌شکل عمیق‌تر استفاده‌ کنیم، زیرا ما به شاهنامه و فردوسی نیاز داریم.

( بهمن نامور مطلق)

گروه دیگری بر این باورند که دهها سال پیش از فردوسی، پارسی گویان توانا و شیوا سخنی مانند رودکی سمرکندی که (استاد سخنسرایان نام گرفت) و حنظله بادغیسی چامه پرداز پارسی گوی سدۀ سوم کوچی ماهشیدی، سروده های بسیار زیبایی زبان پارسی سره سرودند:

«رودکی شعر فارسی را از پیروی از شعر عربی جدا کرد و اوزان و قالب‌های جدید فارسی به وجود آورد و با ترجمۀ منظومه‌های مختلف و سرایش اشعار حکیمانه و تعلیمی و نیز تغزلات و مدیحه راه را برای پیشرفت شعر فارسی به خوبی گشود.» (محمد صادق همایون فر- کتاب‌شناسی رودکی- مرکز اسناد و مدارک علمی، تهران، سال ۱۳۶۵، رویه۲۲۰)

بی گمان چنین است، دهها سال پیش از آنکه فردوسی بزرگ دیده به جهان گشاید، چامه پردازان توانایی سروده های بسیار استوار و زیبا بزبان پارسی سرودند، ولی آن سروده ها بیشتر در ستایش زیست بوم، و گاه ستایش شاهان و فرمانروایان بودند:

بوی جوی مولیان آید همی      

یادِ یار ِ مهربان آید همی

ریگ آمو با درشتی های او       

زیر پا چون پرنیان آید همی    

آب جیحون با همه پهناوری      

خنگ ما را تا میان آید همی[خنگ=اسپ]

ای بخارا شاد باش و شاد زی       

شاه نزدت میهمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان[میر= امیر سعید نصر،پور احمد، شاه اسماعیل سامانی]     

 ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان      

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید ترا      

گر به گنج اندر زیان آید همی 

(رودکی)

 و یا: 

زهی فزود جمال تو زیب و آرا را      

شکسته سنبل زلف تو مشک سارا را

قسم برآن دل آهن خورم که از سختی      

هزار طرح نهاده است سنگ خارا را

که از تو هیچ مُرُوّت طمع نمیدارم      

که کس ندیده ز سنگین دلان مدارا را

هزار بار خدا را شفیع می آرم       

ولی چه سود، چو تو نشنوی خدارا را

چو رودکی به غلامی اگر قبول کنی      

به بنده گی نپسندد هزار دارا را 

(رودکی)

 اینگونه سروده ها که بیشتر برای خوشایند توانمندان، و ستایش فرمانروایان خودکامه و گاه بیگانه، و بگفتۀ رودکی «سنگین دلان» بود با همۀ شیوایی نمی توانستند شوری در دل مردم ایران برانگیزند.

مردمی که به درازای چندین سده از سوی تازیانِ بیابانگرد بی فرهنگ خوار شمرده شده و شناسۀ مردمی خود را در گذرگاه باد می دیدند، گوشی برای دهان اینگونه سخن سرایان نداشتند. آن دسته از سروده ها هم که در ستایش زیبایی های بوم زادی و یا پند و اندرز و جُستارهای دیگر از این دست بودند، با همۀ زیبایی و دلنشینی به هیچ روی تشنگی مردم ایران را فرو نمی نشاندند، از اینرو کسی به سراغ آنها نرفت و اندک اندک در زیر خاکستر زمانه گم شدند. ولی شاهنامۀ فردوسی چشمه یی جوشان از آب گوارایی بود که در شوره زار زندگی ایرانیان جوشید و جان های تشنه شان را سیراب کرد. که از دهان خوشبوی فردوسی شنیدند:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن بکشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

دریغ است ایران که ویران شود

کُنام پلنگان و شیران شود

همه از خرد و کلان سر بر آستان پیر شهنامه گوی توس ساییدند و نامور نامه اش را از جان گرامی تر داشتند.

فردوسی با ناب ترین واژه های پارسی آتشی از مهر ایران در دل ایرانیان برانگیخت و فروزه های آسمان سای این آتش ایران پرستی را تا بیکرانه گی ها و جاودانگی ها فرا بُرد. ایرانیان نیز همانند جان شیرین آن را پاس داشتند و زادمانی به زادمان دیگر سپردند، بدین گونه شاهنامۀ فردوسی در هزار سال گذشته از فراز و فرود رخدادهای نیک و بد گذشت و شیرازه بند زبان پارسی و شناسۀ مردمی ایرانیان شد.

آسیب سنگین نسخه نویسان بر گرامی ترین نامۀ ایرانیان

با دریغ و دردِ بسیار باید گفت که در تاریخ ادب جهان کمتر نوشته یی را می توان یافت که به اندازۀ شاهنامه دچار دستیازی نسخه برداران شده باشد. شک نیست که انگیزۀ اینهمه دستیازی، شیرینی و کشش خود شاهنامه است که در روزگارانی که فن چاپ نبود، نسخه نویسان و خوش نویسان بسیاری را پیرامون خود گرد آورد. چنین یورشی از سوی نسخه نویسان بر یک شاهکار ادبی، نه پیش از شاهنامه و نه پس از آن هرگز دیده نشده است. در سرزمین فرهنگ خیز خودمان سخنسرایان پارسی گوی بسیار توانایی مانند حنظله بادغیسی، محمد ابن وصیف سگزی، فیروز مشرقی، ابو شکوربلخی، کسایی مروزی، رودکی سمرکندی و بسیاری دیگران بودند و چامه های بسیار شیوایی بزبان پارسی سرودند، ولی هیچک یک نتوانستند سدها نسخه نویس را به سوی خود بکشانند، ولی شاهنامۀ فردوسی از همان آغاز آرمانشهر نسخه نویسان شد و سد ها نسخه بردارِ خوش نویس در نسخه برداری از یکدگر پیشی گرفتند، ولی شوربختانه همۀ آنها از دانش بسنده برخوردار نبودند، برخی از آنها همپا با دگرگونی های زبان و شیوه گفتار و نوشتار در زمانهای گوناگون، برای آنکه شاهنامه را به دریافت خوانندۀ زمان خود نزدیکتر کنند، برخی از واژه های شاهنامه را دگرگون کردند و در بسیاری از جاها شیوۀ سخن پردازی کهن را بر هم زدند و واژه ها یا بندهایی را به شیوۀ زمان خود در آوردند! برخی دیگر چم برخی از واژه های را نمی دانستند و به گمان اینکه نادرست است آنرا انداختند و چیز دیگری نوشتند، پُر پیداست که اینگونه دستیازیهای نابخردانه چه آسیب های سنگین می تواند بر یک شاهکار ادبی بزند. گاهی نسخه نویسی واژۀ یا بندی را نپسندیده و یا با باورهای دینی خود سازگار ندیده و گستاخانه به خود پروانه داده است که آنرا بیاندازد و چیز دیگری بنویسد، برای نمونه فردوسی در داستان رستم و سهراب گفته است:

جوانی و پیری به نزدیک مرگ

یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

نسخه نویس که دل در گرو یاوه های دینی دارد واژۀ مرگ را برداشته و بجایش «اجل» نوشته، و بجای ساز و برگ بدن، آرزو می کند که دین دچار خلل نشود!

جوانی و پیری بنزد اجل

یکی دان چو در دین نیابی خلل

در نسخۀ دیگر: که دین را نداری خلل

در نسخۀ دیگر : چو اندر بُدن نیست برگ

در نسخۀ دیگر: بسان درختی که ریزدش برگ

فردوسی در سر آغاز شاهنامه با گرامیداشت ویژه از دقیقی یاد می کند:

جوانی بیامد گشاده زبان

سخن گوی وخوش و خوان و روشن روان

«سرایم من این نامه را» گفت من

از او شادمان شد دلِ انجمن

جوانیش را خوی بَد یار بود

ابا بَد همیشه به پیگار بود

بر او تاختن کرد ناگاه مرگ

به سر بَر، نهادش یَکی تیره تَرگ

بدان خوی بَد جان شیرین بداد

نبود از جهان دل ش یَک روز شاد

یَکایَک از او بخت برگشته شد

به دستِ یَکی بنده بَر کُشته شد

ز گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار

بگفت و سر آمد بَر او روزگار

برفت او و این نامه نا گفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

خدایا ببخشا گناهِ ورا

به مَینُو بیافزای جاه ورا

نسخه نویس برابر پسند خود واپسین بند را چنین نوشته است:

الهی عفو کن گناه ورا

بیافزای در حشر جای ورا

و این سه واژه دینی ( الهی – عفو – حشر ) را بر جای ( خدایا- ببخشا- مینو) گذاشته است.

نسخه نویس دیگری از آنجا که چِم برخی از واژه ها را نمی دانسته و یا نشست های باده گساری پهلوانان، ویا در آمدن زنان را به میدانهای جنگ ناسازگار با باورهای دینی خود می دیده و استوره ها و داستانهای ایرانی را بها نمی داده است بگفتۀ خودش آنهمه را (معقول) ندانسته و چنین آورده است:

تو این نامور نامه از نیک و بَد       

چنان دان که تصدیقش آرد خرد

سخن هست بعضی که معقول نیست     

و لیکن مبر ظن که منقول نیست

اگر از پی خاص رفتی سَخُن      

نبودی یکی حَشو سر تا به بُن

و گر سر به سر بودی از بهر عام      

شدی قِصّه ناچیز و گفتار خام

از آن طبع را نفرتی خاستی        

بدو هر کسی دل نیاراستی

در آن جهد کردم که از نیک و بَد       

خِرَدمند والا و اندک خرد

بیابند از این نامۀ دلپذیر       

ز معقول بهره ز منقول بیر

به نزدیک دانشوران روشن ست       

که حشو و دروغش نه جرم منست.

(نسخه فلورانس)

هر خوانندۀ نا آشنا با شیوۀ سخن پردازی فردوسی می تواند از خود بپرسد که اگر فرزانۀ بزرگ توس تنها در ۹ بند ۱۸ واژۀ تازی مانند : تصدیق – بعضی – معقول – لیکن – ظن – منقول – خاص – حشو – عام – قصه – طبع – نفرت – جهد و جرم را بکار برده، پس چگونه است که او را زنده کنندۀ زبان پارسی می دانند؟..

برای نشان دادن آسیب سنگینی که نسخه بردارانِ کم دانش بر این گرامی ترین شاهکار ادب جهان زده اند از میان هزاران واژۀ نا درست به چند نمونه بسنده می کنیم.

درست: زخاور بر آرَد فروزنده سر

نا درست: زمشرق بر آرَد فروزنده سر

درست: دهگان

نادرست: دهقان

درست : «تهمورت» یا «تهمورس»

نادرست: طهمورث

درست: پادشاهی جمشید هفت سد سال بود

نا درست: پادشاهی جمشید هفتصد سال بود

درست: رَدان را دگر دست بنشاندند

نا درست: صفی بر دگر دست بنشاندند

درست: یکی خواهشم هست به نزدیک شاه

نادرست: یکی حاجتم هست بنزدیک شاه

درست: که فرمان دهد شاه تا شانه اش

نادرست: که فرمان شاه تا کِتف اوی

درست: یکی نامه اکنون بباید نبشت

نادرست: یکی محضر اکنون بباید نبشت

درست: چو بر خواند کاوه همه دفترش

نادرست: چو برخواند کاوه همه محضرش

درست: به جادو که ضحاک سازیده بود

نادرست: طلسمی که ضحاک سازیده بود