زمان افزودن به شاهنامه
« فریدون جنیدی»

اکنون از خوانندۀ آگاه داوری می خواهم، که بهنگام محمود که ایرانیان، همه، از زشترویی وی و از دست و دل تنگ او، و از اینکه یازده بار از خلیفه پاژنامی افزون بر آنچه که داشت در خواست کرده بود، آگاه بودند، می توان، ویرا، راد، و زیباروی، و شاهنشاه نامیدن؟
بیگمان چنین نشاید بودن، و در زمان نشاید چیزی را دیگر نمودن! چنانچه بیهقی نتوانست از نام فردوسی در کنار ستایشگران دروغزن دربار محمودی یاد کند!
در میان این ستایش ها گزافه تر از چنین سخن نیست:
پدر بر پدر بر، پسر بر پسر همه تاجــــــــور باد و پیروزگر!
و چگونه شاید اندیشیدن که چنین گفتار دروغ، در زمان محمود سروده شده باشد که بدانزمان همگان می دانستند که پدر محمود را که برای فروش آورده بودند، در نیشابور به درمی چند خریده بوده اند!
نمونه روشن دیگری که نشان میدهد که بایستی نادرستی ها و کژّه گویی ها را بدانهنگام گفتن و سرودن که از داستان راست، اندکی گذشته باشد، تا به باور مردمان نزدیک شود، همانا کارنامه اردشیر بابکان را است.
این کارنامه را در بخش های پایانی این پیشگفتار بر رسیده ام، گزیدۀ سخن آنست که چون اردشیر با نیرنگ و سیاهکاری اردوان را بکُشت، و شیوۀ فرمانروایی را دیگر کرد (۱)، ایرانیان از وی سخت رنجیده بودند و سر بفرمان وی نمی نهادند، و هرگاه، آشوبی از یکی از گوشه های ایرانشهر برمی خاست، و از اردشیر سر بر می تافتند، چنانکه در همان کارنامه نیز ناگزیر از چنین آشوبها یاد شده است:
«… پس از آن اردشیر به بخش بخش رفت و بس کارزار و کشتار با سرخدایان ایران (پادشان بخش ها) کرد، و همواره هنگامیکه یک مرز را خوب (می) کرد مرزی دیگر را به بازسری (سرکشی) و نافرمانبری می ایستاد! (2)
چنین سرکشی و نافرمانی همواره در ایران رخ می نمود، بدان روی که ایرانیان یادِ هنگام پرشکوه و مردمسالارانۀ اشکانیان را فراموش نمی کردند.
پس، ساسانیان چاره ای اندیشیدند، و آن، چنان بود که بگویند شاپور، فرزند اردشیر،از دختر اردوان زاده شده است. و بدینسان نژاد او را از یکسوی به اشکانیان کشاندند، آنگاه با افسانه یی کودکانه، پیوند شاپور را نیز با دختری از آن مهرک نوشزاد (انوشه روان) بستند، پس، فرزند او «اُورمَزد» نیز از سوی مادر به اشکانیان پیوست و بدینسان اورمزد شاپور ۷۵٪ اشکانی بشمار آمد، تا با این افسانه های دروغ به ایرانیان بنمایند که ما نیز اشکانی هستیم و از ما کینه در دل مَدارید…
با همه این سخنان، ایرانیان، اشکانیان را فراموش نکردند، و در نخستین وزشِ شمالِ (۳) آزادی بدانهنگام که پهلوانِ بزرگ ایران «بهرام پورگشسب» با خسرو پرویز روبرو شده بود، بدو گفت:
بزرگی مر اشکانیان را سزاست اگر بشنود مردِ داننده، راست!
پیداست که این افسانه ناراست، در زمان هُرمُز یکم، (فرزند شاپور و نوادۀ اردشیر) یا پس از او ساخته و پرداخته شده است، و این گفتار کارنامه آنرا باز می نماید:
پس از آنکه هرمز به پادشاهی رسید همگی ایرانشهر، باز به «یک خدایی» (پادشاه یگانه) توانست رسیدن و هرمزد همگی ایرانشهر، و پادشاهان بخش بخش را به فرمانبرداری آورد» (4)
*
برای دریافت آنکه افزوده ها را چه زمان بشاهنامه اندر کرده اند، می باید به نامه های نزدیک بزمان پایان یافتن شاهنامه نگریستن:
خواجه نظام المُلک وزیر سلجوقیان داستانی از محمود و پیرزنی را که بدو ستم روا داشته شده بود، می گوید، آنجا که در سیاستنامه از «دزدان کوچ و بلوچ» نام برده شده است: «و این کوچ و بلوچ پیوستۀ ولایت کرمان است».(۵)
در ویرایش روشن شد که نام کوچ ساختگی است، و نبرد کسری با بلوچ و کوچ از افزوده های شاهنامه است. اما در «سیرالمُلوک» خواجه نظام الملک که پیرامون ۴۸۴ نوشته شده است(۶) سخن از دودمان «کوچ» بهمراه بلوچ رفته است.
پس شاهنامه یی که در دست نظام المُلک بوده است، همراه با افزوده ها بوده است.
*
عنصر المعالی، کیکاوس پور اسکندر پور قابوس پور وشمگیر پور زیار، قابوسنامه را میان سالهای ۴۵۷ تا ۴۶۲ هجری نوشته است، و در آن، از داستان افزودۀ رفتنِ گُشتاسپ به روم و آهنگری در آن سرزمین یاد میکند:
« چنانکه گشتاسپ چون از مستقرّ خویش بیفتاد، و آن قصه درازست، اما مقصود اینستکه وی بروم افتاد، در قسطنطنیه رفت، با وی هیچ چیز نبود از دنیاوی و عیب می داشت نان خواستن، مگر اتفاق چنان افتاده بود که بکودکی در سرای پدر خویش آهنگران دیده بود که کاردها و تیغ ها و رکاب، و دهانه ها کردندی، مجاور، و مگر در طالع وی این صناعت اوفتاده بود، هر روز گرد ایشان همی گشتی، و همی دیدی، و این صناعت بیاموخته بود، و این روز که بروم در ماند، هیچ حیله ندانست، بدوکان آهنگران رفت و گفت: من این صناعت دانم، ویرا بمزدور گرفتند و چندانکه آنجا بود از آن صناعت همی زیست و بکس نیازش نبود…»(7)
چنانکه در ویرایش روشن خواهد شد، آن داستانها همه افزوده به شاهنامه است، اما شاهنامه یی که در دست عُنصر المعالی بوده است این بخش افزوده را در خود داشته است.
از آنسوی پیداست که در زمان محمود و مسعود دست به افزایش به شاهنامه نبرده بودند، و بهترین داور و گواه در این سخن همانا گفتار تاریخ بیهقی است که در آن نه سخن از فردوسی میرود، نه از ستایش محمود از سوی فردوسی. اما چون مسعود در سال ۴۳۲ کشته شد. فرمانروایی به «مودود» رسید با چندان جنگهای خونین و کُشتارهای سخت که در تاریخ های بیهقی و گردیزی آمده است و اندیشه ایرانیان را پریشان کرده است، نرم نرم می توانستند، نام محمود را بشاهنامه افزوده، ستایش های سُست و گزافه ای را که اکنون در میان شاهنامه است بدان بیفزایند.
اما از بررسی افزوده ها روشن می شود که پنج سراینده را برای افزایش بشاهنامه،بدین کار گمارده بوده اند، زیرا که شیوۀ سخن آنان یکسان نیست.
بخش نخست، تا پادشاهی کیخسرو
بخش دویم، پادشاهی کیخسرو تا لهراسپ
بخش سیوم، لهراسپ و گشتاسپ
بخش چهارم، اسکندر
بخش پنجم، ساسانیان
این گروه هرجا که خواسته اند، داستان را بریده، بخش هایی بدان افزوده اند، بدانروی تا بسروده های شاهنامه افزوده ،آنرا به شست هزار رج برسانند، تا نشان دهند که محمود تنگ چشم را چه اندازه رادی و دست و دلبازی بوده است که میخواسته است شست هزار دینار به فردوسی بدهد!!
چون چنین شد سرایندگان مزدور [که بیگمان برای سرودن هر رج یک درهم پاداش گرفته اند] آغاز کردند به سروده های سُست و بی بُنیاد… تا گنجایش شاهنامه بیشتر شود چنانکه در بخش افزوده ها آورده ام، گاه سرایندگان، سخن فردوسی را دیگر بار، بگونه یی سُست آورده اند و گاه گفتاری باژگونه آنچه که فردوسی گفته است به شاهنامه افزوده اند، تنها بدان روی که بر گنجایش شاهنامه و میزان دستمزد خویش بیافزایند…
شگفتا که دست بردن به شاهنامه پس از گفتار نُخُستین آغاز می شود:
خــــــــــــــــــداوند نام و خــــــــــــــــــــــــــداوند جای
خداوند روزی ده و رهنمای!
نادرستی این گفتار، بیدرنگ در رج پنجم شاهنامه خود می نمایاند:
ز نـــــــام و نشان و گُـمان برتر است
نگارنــــــــــدۀ برشده گوهر است
و در این، هیچ گمان نیست که اندیشۀ گویندۀ رَجِ نُخُستین، از گویندۀ این گفتار فرسنگها بدور است، زیرا که فردوسی بر بُنیاد اندیشه نیاکان خویش، که پس از اسلام نیز بگونه یی دیگر روان بوده است، برای خداوند جایگاه و نام و نشان نمی شناخته و او را برتر از پندار و گمان مردمان می شمرد، چنانکه سعدی نیز پس از دو سده و نیم همین را می گوید:
ای برتر از قیاس و خیال و گمان و وهم
وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
عطار نشابور، رهرو بزرگ جهان اندیشه و عرفان ایرانی میگوید:
ای بی نشان محض، نشان از که جویمت؟
گم گشت در تو هر دو جهان، از که جویمت؟
چون در رهت یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقین و گمان، از که جویمت؟
سعدی:
گــــــــــــــــــــــر کســــــــــــــی وصف او ز مـــــــــــــن پـــــــــرسد
بــــــــــی دل از بـــــــــــــــی نشان چـــــــــــه گوید باز؟
عاشـــــــــــــــــــــقان کشتگان معشـــــــــــــــوق انــــــــــــــــد
بـــــــــــــــــر نـــــــــــــــــیایـــــــــــــــــــــد ز کشتگان آواز
سعدی:
هـــــــــــــــر کسی را نام معشوقی که هست
مــــــــی بـــــــــــــــرد، معشوق مـــــــــــــا را نام نیست
عطار:
هــــــــــــــر کس که از این رهت خبر داد
مــــــــــــــــــی دان به یقین که بی خبر بـــــــــــــــــــــود
عطار:
ای در میان جانم و جان از تو بیخبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بیخبر
عطار:
هـــــــــــــــــــر که زو داد یک نـــــــــــــشانی بـــــــــــاز
مــــــــــــــــاند محـــــــــــــجوب جـــــــــــــــاودانــــــــــی بــــــــــــــــاز
فردوسی
نگه کــــــــــــــــــــرد بــــــــــــــــیژن بــــــــــــــــــــــدان پــــــــــــــــیلتن
فــــــــــــــــــکنــــــــده چــــــــــــــــو ســـــــرو سهی بــــــــــــر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازاوی
ســــــــــــــــــــــــوی کــــــــــــــــــردگـــار جــــــــــــــــــــهان کــــــــــــــــــــرد روی
که ای بــــــــــــــر تــــــــــــــر از جــــــــــــــــــایگاه و زمان
تـــــــــــــــــویــــــــــــی بــــــــــرتــــــــــــــر از گــــــــــــــــــــــردش آسمان
حمدالله مستوفی در تاریخ گُزیده می گوید:
حق سبحانه و تعالی، در مبدأ فطرت، از کمال قدرت خالقیت و مراد ظهور وحدت الهیت، از یک لفظ، دو عالم آفرید. یکی عالم امر که از جا و جسم مبرا است، دوم عالم خلق که آنرا جسم و جا است، یعنی هر دو عالم از صورت آفرینش عقل کل پیدا گشت»
پس اگر نخستین آفرینش خداوندی که فرمان او است از جسم و جان دور باشد بی گمان خود خداوند را جسم و جان، یا نام و جای نتواند بودن.
گفتار در این زمینه باندازه چند دفتر است و همین اندازه را بسنده می دانم.
روزی دهندگی خداوند نیز، در اندیشۀ ایرانی، هزاران فرسنگ دورتر از داده های مَینُوی او ست، و از آنجا که پیروان همه کیش ها، پس از خوردن، سپاس روزی رسانی خداوند را بجای می آورند، باید به سپاس ایرانیان از خداوند، پیش از خوردن، بنگریم:
« اکنون در اینجا می ستاییم اهورامزدا را که جان و راستی را آفرید. آبها را آفرید، گیاهان و روشنایی نیک را آفرید، زمین و سرتاسر پیدایش نیک را. راستی نیک بهترین است، خوشبختی است، خوشبختی برای آنکس که راستی را برای (پیوستن) به برترین راستی (خداوند) بخواهد.»
پس اگر ایرانیان بهنگام خوردن، و برخورداری از روزی دهندگی خداوند، سپاس دهشهای بُنیادین او را می کنند، نه سپاس روزی دادن او را، می باید بیگمان بودن بآنکه در آغازِ دفترِ خود که جا برای ستایش ویژگی های برتر او است، به روزی دهی او نمی پردازند.
چون گفتار درست فردوسی را در رج پنجم شاهنامه دیدیم، روشن می شود که افزایندگان پس از آن گفتار، گفتاری دیگر را افزوده اند، که بگونه نادرست سروده شده است:
نــــــیابد بـــــدو نیز اندیشه راه
که او بــــرتــــر از نام و از جایگاه
افزون بر دوباره گویی رج پنجم چند نادرستی در آن دیده می شود:
یک: نیز در لت نُخُست نادر خور است.
دو: راه یافتن اندیشه به او نیز نادُرُست است… و سخن دُرُست آنستکه گفته شود در اندیشه نمی گنجد.
سه: چون افزاینده به نادرستی گفتار خویش پی برد، در گفتار پسین چنین سرود:
خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشۀ سخته کی گنجد او
نمونه یی دیگر:
در گفتار میان خسرو پرویز و بهرام پورگشسب چنین آمده است:
اگـــــــــر پادشاهـــــــــــــــــــــی ز تخـــــــــــــــم کیان
بخواهد شدن، تو که ای در جهان؟
افزاینده در همان داستان چنین آورده است:
گـــــــــــــــــــــر این پادشاهی ز تـــخم کیان
بــــــــــــــخواهـــــــــد شدن، مــــــن نبندَم میان
آشکارا نشان میدهد که افزاینده را رای بر آن بوده است که بگنجایش شاهنامه بیافزاید.
نمونه یی دیگر:
در مـــــــــــــهمانی بهرام در خانه برزگر:
بیامد زن از خانه، با شوی گفت
که هر کاره و آتش آر، از نهفت
ز هـــــــــــــرگونه تخم اندر افکن به آب
نــــــــــــــــــــبایــــــــــــــد که بــــــــــــــیند ورا آفــــــــــــــــــــــتاب
با چنین سخن پیداست که آنان را آهنگ پختن «شوربا» است، اما در گفتار پسین به «شیربا» [ آش شیر!] دگرگون می شود:
بهر کاره چون شیربا پــــــــــــــــخته شد
زن و مـــــــــــــرد از آن کار پــــــــردخته شد
نـــــــــــــــــــــــهاد از بـــــــــــــــرش کاسۀ شیربا
چـــــــــــه نــــــــــــــــیکو بدی، گر بدی زیربا!
یک: شاید بودن که خواننده گمان بَرَد که سخن از سوی افزایندگان نیست، و شوربا، بر دست نویسندگان بگونه شیربا درآمده است.
دو: اما بیدرنگ در رج پسین شیربا با زیربا [زیره با؟ ] پساوا می یابد، و چاره نمی ماند که بپذیریم، افزاینده شوربا را به شیربا گردانده است.
سه: زن و مرد را «پردخته شدند» باید.
چهار: سخن رج پایانین، خوار داشتِ خواننده است از سوی افزاینده یی که تنها رای او افزودن یک رج دیگر بگفتار است، تا یک درم دیگر از کارفرما بستاند، وگرنه آن سخن را نه بهرام گفته بود، نه زن و شوی!
پس چنین گفتار از آن کیست بجز افزاینده ؟
در آینده و بهنگام، باز، چنین افزوده ها را بر می رسیم، و بدینجا گفتار را بپایان می رسانم.
از همه شگفت انگیز تر دست بردن افزایندگان است به پیوند میان جان و روان پدر و فرزند، آنجا که فردوسی در سوگ از دست دادن فرزندش می گوید:
زبــــــــــدها تــــــــــــو بوی مـــــــــــرا دستگیر
چرا؟ راه جُستی، ز همراه پیر!
و آنان افزوده اند:
همی بود همواره با من درشت!
غمی گشت و یکباره بنمود پشت
چنین افزوده ها، روشن نشان می دهد که افزایندگان مزدور بوده اند، و برای سرودن هر رج پاداش گرفته اند، وگرنه اینچنین آشکارا، سخنان نادر خور را پی در پی نشایستی آوردن!
ویرایش شاهنامه
حمدوالله مستوفی قزوینی نخستین کس است در ایران ، که دریافت افزایندگان، به سخنان فردوسی دست بُرده، آنرا دیگرگون کرده اند.
وی در پیشگفتار «ظفر نامه» در بارۀ شاهنامه چنین می گوید:
چه بحری؟ پُر از پاک درّ خوشاب
شــــــــــــــــــــــده از روانــــــــــــــــی او آب ، آب
و لیــــــــــــکن تــــــــــــــــــــبه گـــــــــــــــشته از روزگار
چــــــــو تخلیط رفته در او بی شمار
ز ســــــــــــــهو نویسنــــــــــــــدگان ســـــــــــــــر بســـــــــــــر
شــــــــــده پاک ، آن نامه ، زیر و زبر
ز دست بدان، نیک، شوریده حال
گذشته بــــــــــــر آن نامه بسیار سال
نبوده کسی را به تنقسح آن
هـــــــــوایی شده نامه ، شورید ، زان
وی در این سخنان یاد آور می شود که بایستی شاهنامه ویرایش (تنقیح) شود، و خود با نگرش به بیش از پنجاه نمونۀ شاهنامه که در دست داشته است ، تا آنجا که توان داشته ، چنین کرده است ، اما شاهنامۀ او نیز ، نیک پیرایش یافته نیست، بدانروی که او را نیز ، آگاهی های بایسته برای ویرایش شاهنامه نبوده است ( از این آگاهی ها در گفتار چگونگی سنجش گفتار یاد خوادهد شد. )
چنین است سرگذشت ، و سرنوشت کشوری که فرمانرویان آن بیگانه بوده ، هیچ پیوندشان با فرهنگ کشوری که بر آن فرمان می رانند، نباشد.
هر آینه از زمان محمود تا انقلاب اسلامی، در دستگاه رهبری کشور، نگرشی بفرهنگ نیز می بود، نه بشاهنامه دستبرد می زدند، و نه نیاز به پالایش و ویرایش آن بود، اما چون زمان بر سرِ ما چنین نگشت… هم بشاهنامه دست بردند، و هم کسی یا دستگاهی در اندیشۀ ویرایش آن نیفتاد.
*
پس از حمدوالله مستوفی، لطفلیخان آذر در تذکرۀ آتشکده در بارۀ شاهنامه می گوید:
«حالا نمیتوان گفت، در این کتاب، شعری از فردوسی بدون تغییر باقی مانده است».
*
و ماکان در پیشگفتار شاهنامه خود می گوید:
« بتصاریف زمان و انقلاب دوران و اختلال حال ایران، چنان از دست کاتبان ِجهالت کیش، و نستاخان کج اندیش، مسخ و فسخ گردید…»
و استاد روانشاد داعی الاسلام (ایرانپرست) در پیشگفتار فرهنگ بزرگ «نظام» می گوید:
« نسخ و دواوین شعراء پر از اغلاط است و حتی کتب مشهوره شعر، مثل شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی، تاکنون پر از اغلاط کتابت و تصحیف است».
دکتر مهدی غروی در «سیمرغ سفید» میگوید: «کمتر دیده ایم کتابی را که در ایران و در کشورهای مشرق زمین نوشته شود، و از اعمال نفوذ و مداخله صاحب قدرتان عصر بدور مانده باشد.
شاهنامه از جمله کتابهای کم نظیری است که این خصوصیات را دارد و علی رغم شایعات مبنی بر سروده شدن آن برای خوشایند سلطان محمود، اثری است مستقل و ملی که فردوسی آنرا ساخت (؟) فقط برای تحقق یک هدف ملی و مملکتی». (۸)
*
پیداست که پس از پیدایی چاپ، نخستین شاهنامه چاپی در هندوستان بر دست لومسدن ۱۸۱۱ و پس از آن شاهنامه ماکان ۱۸۲۹. آنگاه در ۱۸۴۹ بر دست محمدباقر صاحب تاجر شیرازی، در ۱۸۵۰ در تهران مصطفی قلی کجوری، ۱۸۵۳ بمبئی خط «آقا بابا»، شاهنامه اولیاء سمیع بندر بمبئی، و در ۱۲۳۶ (۱۸۵۷)، از روی شاهنامه ماکان و شش نمونه دیگر، تبریز، عسگر اردوبادی(۹)… و پس از آنها شاهنامه امیر بهادر و امیرکبیر، و شاهنامه های ژول مل و وولرس در اروپا، و شاهنامه مسکو، و شاهنامه دبیرسیاقی و شاهنامه قریب بهبودی در ایران، شاهنامه جیحونی و در پایان کار بزرگ خالقی مطلق در آلمان و چاپ آمریکا.
چنین می نماید که پس از ویرایش و نگرش حمدالله مستوفی، در میان شاهنامه های یاد شده نخستین شاهنامه که با نگرش به هفت نمونه شاهنامه انجام گرفته، همان شاهنامه تبریز است، و پس از آن شاهنامه مسکو، و امروز شاهنامه خالقی مطلق است.
در شاهنامه چاپ مسکو، شاهنامه لندن را بچاپ رساندند، و در زیر نویس دگرگونیهای نمونه های دیگر را یادآور شدند، اما خالقی مطلق در هر رج، آن نمونه را که در پچین ها گونه گون، بیشتر همانند داشته در شاهنامه خویش آورده است، و دیگر نمونه ها را بزیر نویس برده!
این شیوه، بنیاد را بر بیشترین کاربرد نمونه ها گذاشته است، که: «چون بیشتر است، درست تر است» کار خالقی مطلق بسیار گسترده است، و با زمانی که آن استاد بر سر برابر نهادن شاهنامه های فراوان نهاده است (سی و شش سال) ارزنده ترین کاریست که تاکنون در زمینه شناختن شاهنامه بانجام رسیده است، و پیداست که فراهم آوردن نمونه ها و نگرش به یکایک آنها، و برآوردن یک نمونه از میان آنها، شایسته بس ستایش و بزرگداشت و آفرین است، کاری بزرگ که در ویرایش شاهنامه بیاری من آمد، و اگر چه آن رادمرد، کار را برای همه ایران و ایرانیان بانجام رساند، اما من از میان ایرانیان بیش از همه از کوشش و نگرش وی برخوردار شده ام، پس بیش از همگان سپاسدار وی هستم.
در بخش هایی از شاهنامه یاد شده، که هنوز بدست ما نرسیده است(۱۰) از نمونه مسکو نیز بهره بردم، اما به یکایک شاهنامه های دیگر نیز نگریسته ام، چنانکه گونه درست «نامۀ زال بسام» را از گفتاری از چهار مقاله عروضی سمرقندی برگرفتم که در هیچیک از شاهنامه های در دست، گفتاری بدرستی آن نیامده است.
*
در میانۀ کار ویرایش چون برای سخنرانی درباره شاهنامه به سپاهان فراخوانده شدم، بهنگام بازگشت، یکی از یاران، دکتر یدالله بابایی مرا بدیدار گنجینه شگفت انگیز خویش که همه گونه یادگار پیشینیان در آن فراهم آمده بود، فراخواند، و چون دیدار آن گنجینه بپایان رسید، و آهنگ بازگشت کردم، ایشان شاهنامه ای را با دو دست به من داد و افزود که برای ویرایش شاهنامه، از این نمونه نیز بهره ببرید. من شاهنامه را گرفته بوسیدم و گفتم که: بهره می برم، و به شما باز می گردانم.
چون آن شاهنامه را به تهران آوردم، دری شگفت بروی من گشوده شد، که مرا بر بسا از سردرگمی های ویرایش پیروز کرد.
من آن شاهنامه را «شاهنامه سپاهان» نام نهادم، و با آنکه نیمی از آغاز شاهنامه از آن فرو افتاده بود، نیمه دویم آن (که از داستان نبرد بیژن و هومان آغاز می شود) چنانکه گفتم در ویرایش بکارم آمد، که همه جا در زیر نویس ها، از آن با نام شاهنامه سپاهان یاد کرده ام.
*
و شگفتی بدانهنگام، خود می نماید که برخی تاریکیهای ویرایش، بیاری شاهنامه چاپ امیر کبیر (امیر بهادری) که پژوهندگان، آنرا در شمار نمی آورند، روشن شد، که هر یک را در جای باز نموده ام.
*
شاهنامه بنداری نیز گنجینه بزرگی است که برخی شاهنامه شناسان! آنرا چنانکه باید نشناخته اند، و داوری نادرست درباره آن کرده اند، و در کار ویرایش هرجای که از آن بهره گرفته ام، در زیر نویس آورده ام.
اما از آن میان دو نکته را یادآور می شوم:
یک: در رویه ۳۶۵ دفترِ نخست بنداری پیش از داستان مرگ رستم، افزایندگان؛ ستایشی نادر خور از محمود را گنجانده اند که در شاهنامه بنداری نیامده است و ویراستار آن، به گمان آن که بنداری آن بخش را از شاهنامه زدوده است: «حذف المترجم هنا ابیاتا فی مدح السطان محمود» : آن بخش را از نمونه های دیگر شاهنامه برگرفته و در زیر نویس آورده است.
پیدا است که در نسخه ای که در دست بنداری بوده است این ستایش نابجا نیامده بوده است.
دو: در داستان آوردنِ کلیله و دمنه (رویه ۱۵۲، دفتر دوم شاهنامه بنداری) گفتاری در این زمینه آمده است که داوری ای است درباره ترجمان آن دفتر (برزویه پزشک) که خواننده را بدان رهنمون می شوم.
فرزندان فردوسی را بایستی با سپاس و آفرین از آن بزرگمرد «بنداری سپاهانی» یاد کردن [که در آن هنگامه جنگ و خونریزی و تبهکاریهای مغولان، آنرا بتازی برگرداند، تا اگر شاهنامه پارسی از میان رود، گونه تازی آن برجای ماند و نیز به ویراستار فرهیخته آن عبدالوهاب عزام درود و ستایش فرستادن، که با زیرنویس های شایسته، آن نمونه را بدست ما داد!
نمونه های در دست خالقی مطلق را درست با همان شماره ها و گزیده ها آورده ام چنانکه نمونه های چاپ مسکو را.
از آنچه که افزون بر شاهنامه های یاد شده بهره گرفته ام در زیر نویس ها یاد شده است، و از شاهنامه حمدالله مستوفی است که همراه با ظفرنامه آورده است.
چگونگی سنجش گفتار
برای سنجش گفتار شاهنامه، چند میزان بایسته در کار است، که در آغاز می بایستی از آنها یاد کردن: ۱- زبان فارسی، و داد و آیین آن در سرایش گفتارها
۲- زبان پهلوی، بدانروی که یک: شاهنامه ابومنصوری از آن زبان فارسی ترجمه شده است. دو: بسا از واژه ها و زبانزدهای شاهنامه و نیز زبان همگانی هنگام فردوسی، برخاسته از زبان پهلوی و همانند آنست.
۳- زبان اوستایی، بدانروی که ریشه زبانهای ایرانی است، و زبان پهلوی و پس از آن، زبان فارسی؛ از آن ریشه کهن بدور نیستند، و برخی از رازهای نهفته شاهنامه بیاری آن زبان آشکار می شود.
۴- دانستن زبان تازی، تا بیاری آن بتوان از یک نمونه ویژه شاهنامه که بکوشش بنداری و سپاهانی، بتازی ترجمه شده است، سود بردن!
۵- آگاهی همه سویه، از راز و رمزهای چامه و سرود پارسی؛ تا بیاری آن بتوان بر همۀ نادرستیها، که بچین برداران[=رونوشت برداران] به گفتار فردوسی اندر کرده اند، پی بردن، و آنها را ویراستن، یا آراستن.
۶- فرهنگ ایران باستان، بدانروی که شاهنامه ایران، برخاسته از فرهنگ و زندگی نیاکان ماست، و نشاید که در آن گفتاری آید، که رو در روی فرهنگ ایران باستان ایستد، و بسختی دیگر، هران گفتار؛ که نه بر گرفته فرهنگ ایران بوده باشد، از آن شاهنامه، و سرودۀ فردوسی نیست، و بایستی آنرا از گفتارهای افزوده بشاهنامه در شمار آوردن؟
۷- کیش های ایرانی باستان، بدانروی که نویسندگان نخستین شاهنامه را همانند همه ناموران کهن – نشایستی سخنی گفتن، یا کاری کردن که نه بر راه دین و آیین ایران باستان بوده باشد، و هر آینه چنین سخنان ، نشان از آن دارند که گویندگان را آگاهی نیک از کیش پیشینیان نبوده است و با داوری زمان خویش، آنها را به شاهنامه افزوده اند .
کیش های ایران باستان که بهنگام خود در بارهی آنها سخن خواهد رفت
۸- یک: پوریوت کیش، یا کیش نخستین که بزبان اوستای: پئوئیریُو – تکَئِیشَ خوانده می شود. دو: کیش مهر. سه: کیش زرتشت.
9- ستاره شناسی، بدانروی که در سرتاسر شاهنامه و بیشتر، در افزوده ها،در گزارش اختران،و روش و ایستایی آنان، و نشانه گذاری آنان بر زندگانی مردمان سخنرفته است.
۱۰- سرگذشت جهان و جهانیان، بدانروی که شاهنامه کهنترین و گسترده ترین نامه باستانی است که امروز با نام «تاریخ» از آن یاد می شود، و گفتارهای آن را نشایستی دگرگونه یا واژگونۀ رویدادهای همگانی داستان (= تاریخ) جهان بودن.
۱۱- باستانشناسی، بدانروی که این کهنترین نامه جهان، هنگام های گوناگون زندگی همراه با سنگ (سنگ کهن، میانه، نو) سفال، فلز: مس، مفرغ (آلیاژ)، فلزهای گوناگون آهن، پولاد،زر و سیم را بر خود گذرانده است، و نشاید سخنی در آن آید، که نه بر پایه پدیده های باستانیِ شناخته شده باشد. مگر در زمینه ای که هنوز، دست باستانشناسان بدان نرسیده است، و در شاهنامه ما، آن؛ پدیدار است!
۱۲- زمین پیمایی و شناخت سرزمین ها، که امروز با نام «جغرافیا» شناخته می شود، چنانکه نباید داستانی را که نه بر پایه شناخت و پیمایش درست زمین باشد؛ از شاهنامه دانستن.
۱۳- مردمشناسی، بدانروی که پدیده های گوناگون پیوند مردمان، و آیین ها و باورهای آنان، بایستی بر پایه مردمشناسی ایرانی استوار باشد، و اگر در داستانی، سخن؛ نه بر این روال آید،می باید آنرا از شاهنامه پیراستن.
14 – پزشکی، بدانروی که نخستین پزشکان جهان در ایران پدیدار شده اند، و کهنترین نمونه کارد پزشکی ویژه ایران است، و در شاهنامه نیز بارها از کارِ پزشکان داستان آمده.
15 – شناخت اسب، بدانروی که اسب را نیاکان ما بیاری گرفتند، و کهنترین سرزمین پرورش اسب؛ ایران است، و زندگی جهان پهلوان ما همگام با اسب بود، و با رخش از جهان برفت،و زیباترین،برترین، نیرومند ترین اسبان جهان، هنوز در ایران فرهنگی میزیند،و برترین یاریگر نیاکان ما، در پادرزم و نگاهبانی ایران اسب بوده است.
۱۶- شناخت گوسفند، و دام، بدانروی که چنین جانوران نیز نخستین بار در ایران بکار گرفته شده اند، و هنوز نیز همراه زندگی ایرانیان اند.
۱۷- شناخت جنگ افزارها، و کاربرد هر یک از آنها در میدان نبرد، یا دشت نخچیر، از آنجا که جنگ افزار- همراه با جنگاوران- در بسی از داستانهای شاهنامه بکار رفته است.
۱۸- آیین نبرد، که درباره آن چون و چرا نمی باید!
۱۹- آرایش میدان، که بیشتر گفتارهای افزوده بشاهنامه را می توان بیاری آن شناختن و بکنار نهادن!
۲۰- سپه کشی،که برترین کار، و خویشکاری همراه با جنگ بوده است، و افزایندگان از آن آگاهی نداشته اند.
۲۱- زمان نبرد، و زمان سپه کشی، که نگرش بدان، سخن افزایندگان را از گفتار درست شاهنامه جدا میکند.
۲۲- پوشش و آرایش چه در رزم، چه در بزم، که در شاهنامه از آن فراوان یاد می شود.
۲۳ – آگاهی های همگانی، چونان:
خُنیاگری و نوای خوش
آیین می نوشی
گوهرشناسی
بازرگانی
کشاورزی
جانورشناسی
شکار
گله داری
کاروان
زندگی روستایی
آشپزی
کشورداری
شمار و آمار..
24 – میزان و سنجش خرد، در بررسی گفتارها، و بازشناسی سخنان افزوده به شاهنامه، که خرد
آنها را نمی پذیرد…
25 – شناختن گفتارهای افزوده بشاهنامۀ فردوسی ، ونیز سخنان افزوده بشاهنامه در هنگام شاهان پیشین ( پیش از فردوسی) ، یا که با پیوندِ گفتار فردوسی، بهنگام ما رسیده است
۲۶ – شناختن رازها و رمزهای سخن فارسی در سرودده ها
۲۷ – شناختن گزافه های افزوده بشاهنامه
ویرایش
بر بُنیاد
دستور و آیین زبان پارسی
آفرین بر روان فردوسی
آن همایون نژاد فرخنده
او نه اُستاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
انوری
« استاد ابوالقاسم فردوسی… کتاب را تمام کرد و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین و در عذوبت به ماه معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رساند… من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم.»
عروضی سمرقندی، چهار مقاله
چون اندک اندک واژه های تازی بزبان فارسی اندر شد، نویسندگان را هوس نوشتن واژه های فارسی بگونه تازی پدیدار گشت، و چون چهارده سده بر چنین شیوه نگارش گذشت، تازی نویسی گروهی از واژه ها؛ چنان بآیین شد که چون یکی از نویسندگان -که نام وی را بیاد ندارم – برای نخستین بار نام طوس را بگونه «توس» نوشت، همگان بانگ برداشتند که از پیش خود نشاید دست به دگرگونی واژه ها زدن!… و بدانهنگام که من؛ در پیشگفتار واژه نامه مازندرانی؛ «تبرستان» را نه بگونه طبرستان نوشتم، یکی از استادان بلندپایه زبانشناسی دانشگاه تهران همین داوری را درباره آن کرد!
بایستی دانستن، که آن کسان که چنین واژه ها را بگونه تازی نوشته اند، همگان پچین بردار[رونوشت بردار] بوده اند، و از روی نا آگاهی چنین کرده اند، و آگاهان و دانشمندان امروز را نشاید در پیروی از آنان پای فشاردن و بانگ برداشتن!
چنین است که انبوهی از این واژه ها در نوشته پچین برداران بشاهنامه نیز اندر شده است و شایسته می نماید که برای یکبار، این واژه ها را بگونه فارسی آن بنویسیم، و خود را از پیروی چنان نویسندگان ناآگاه رها سازیم؟ (۱۲)
*
نمونۀ چنین نگاشته ها که بشاهنامه نیز اندر شده است، واژه سد [صد] است که در زبان کردی بگونه سبکتر شده «سَ» درآمده است، «سد»، در شمار؛ که در زبان اوستایی بگونه « سَتَ » خوانده می شد، و در پهلوی بگونه سَت در آمد، و در زبان فارسی بگونه سبکتر شده «سد» خوانده می شود! زیبا آنست که این واژه بهنگام یاد کردن از «جشن سده»، و نیز بهنگام شمردن سده ها چونان سده چهارم، سده نهم … بگونه فارسی خود نوشته می شود.
شَست نیز واژه ایست فارسی، و نبایستی آنرا بگونه شصت نوشتن.
«غَو» واژه فارسی برابر با غریو است که هنوز واژه «غَوغا»، گونه فارسی آنرا در خود نگاه داشته است، و در این سالها بفرمان کسی که خود را استاد برتر و فرمانروای فرهنگ ایران، و شاهنامه میدانست،(۱۱) بگونه «عَو» در آمد، و در شاهنامه های امروز همگان آنرا بهمین گونه تازی می نویسند، نا آگاه از آنکه «عَو» در زبان فارسی بانگ سگ است!(۱۲)
«لئل» که از کان و کوهستان بَدَخشان بر می آید، و در همه تازیکستان، چنین کان نیست، که آنرا لَعل بخوانیم.
«نئل» اسپ نیز با همین داوری… از آنجا که نه کان آهن در آن سرزمین یافت می شود، و نه آهنگری در آن سامان روایی داشته است!
ایرانیان اسپ را رام کرده بجهانیان پیشکش کردند. «نئل» را نیز در ایران بساختند.
کهنترین یادکرد از نئل آهنین در داستان یادگار زریران آمده است:
« اوش بارَک بِی بَرِند، هان سیاک ای آسنین سومب»
«و اسب او را ببرند، آن سیاه آهنین سم را»
و این رویداد که همزمان با زندگی گشتاسپ و زرتشت بوده است، با پیدایی آهن [بر دست ایرانیان] نیز همزمان است و برای آگاهی بیشتر بنگرید به «داستان ایران، بر بُنیاد گفتارهای ایرانی، دفتر دویم.»
«جیهون» رود ناموَر، در «وَرارودان»، که شایسته است آنرا بهمین گونه فارسی بنویسیم، اما یک راهنمای نیک دیگر هست که ما را ره بهمین واژه می گشاید. کنار این رود، شهری بوده است بنام«جیهان»، که «جیهانی» وزیر بزرگ و دانشمند سامانیان که درگاهِ او همواره بر روی دانشمندان گشوده بود، و همواره نیز از بام تا شام، دانشوران فراوان در خانه وی با یکدیگر گفتار و هم اندیشی داشتند، و خود نیز از دانشمندان بنام هنگام خویش بشمار میرفت – از آن شهر برخاسته بود، و در همه نامه ها همواره نام وی بهمین گونه «جیهانی» آمده است، نه «جیحانی»!
همچنین است رودِ سیهون که هزار فرسنگ دورتر از تازیکستان است.
«زئفران» که بهترین و برترین گونه آن از خراسان بویژه قهستان، که امروز خراسان جنوبی اش می خوانند – بر آمده است، و تازیکستان را هیچگاه زئفران نبوده است، اما آنان هنگامیکه چنین گل خوشرنگ و بوی را دیدند «زعفران» ش خواندند. این واژه هنوز در آذربایجان بگونه «زَفران» خوانده می شود.
نمونه های دیگر از واژه های ایرانی که با (_ء) خوانده می شوند. «ترازو» است که در خراسان آنرا «ترَءزو» می خوانند.
دیگر واژۀ «جادّه» است که در بیشتر جایهای ایران بگونه جئده خوانده می شود، دیگر واژه «نالین» [گونه یی کفش سبک] است که در زبان پهلوی نیز بهمین آوا …خوانده می شد، چون بگونه تازی «نعلین» در آمد، ما نیز آنرا بهمین گونه مینویسیم.
دیگر واژه «نالی» [= تُشَک] است که در خراسان نئلی خوانده می شود، و تشکچه را نئلیچه می خوانند…
واژۀ «هُجره» که آنرا بگونه تازی «ځجره» می نویسند، و نادرست است، زیرا که اگر بخواهیم بشیوۀ واژه های تازی، از آن؛ ریشه برآوریم، باری، «حَجَر» می شود، و حَجَر و تحجر و متحجر… را با هجره [= اتاق ] پیوندی نیست.و اگر چه این واژه، بدینگونه؛ در نوشته های پهلویِ بر جای مانده دیده نشده است اما در اوستا؛ بگونه هوکِرِتَ، [خوب ساخته شده] آمده است.
پسوند «کرِتَ» که بدنبال نام جایها، چون دارابگرت، آمده است، در دامنۀ زمان، نرم تر می شود، و بگونه دارابکَرد، دارابگَرد، دارابگَرد، دارا بجِرد، در می آید، و نامهایی چون بروجرد [= ویرو کرت] دستجرد [= دستکرت، روستایی که نه بگونه روستاهای کنار رودها و چشمه ها، با دست کاریگران بسازند]… در می آید، و بر همین بنیاد هوکِرِتَ [نیک ساخته شده] نرم نرم بگونه هوکَرت، هوگَرد، «هوجَر» [= هُجره] دگرگون می شود.
پسوند «کرت» خود؛ از ریشه …کَر اوستایی بر آمده است، برابر با «ساختن» و نیز ریشه کَن = «خانه» که واژه های کنت، کند، کد = خانه از آن بر آمد!
و بر این بنیاد، هوکِرِتَ = هجره را خانه خوب توان نامیدن.
هِجله: بیگمان حجله ای که بگونه تازی نوشته می شود نیز دگرگون شدۀ هجره است زیرا که آن نیز ریشۀتازی «حجل» ندارد.
«تاق» و «تاقدیس» که هر دو واژه ایرانی است، و نباید بگونه « طاق» نوشته شود! کارِ زخم (=ضربی) و برآوردن «تاق» نخستین بار در ایران انجام گرفته است و تازیان بادیه نشین را با تاق سروکار نبوده است.
تبل واژه یی ایرانی است و همریشه تبیره (تبل کوچک) است و نشایدش بگونه «طبل» نوشتن. این گفتار رودکی، که در خوارداشت کسی سروده شده، گونه یی چند از این ابزار کوبه ای را در خود دارد:
آن خر پدرت بدشت، خاشاک زدی
مامات دف و تبیره چالاک زدی
آن بر سر گورها تبارک خواندی
وین بر در خانه ها تبوراک زدی
خرتوم نیز با پیل از هندوستان آمده است و نشاید آنرا بگونه خرطوم نوشتن.
«دول» آوندی که با آن از چاه آب بر می آورند. واژهای ایرانی است، و در پهلوی نیز چنین خوانده می شود، و خراسانیان هنوز آنرا دول می خوانند، و نام برج یازدهم از برجهای دوازده گانه نیز «دول» است.
چون این واژه به زبان تازی اندرشد، آنرا «دَلو» خواندند، و در نمونه های شاهنامه نیز بهمین گونه آورده اند:
یکی دختری دید، تابان چو ماه
فروهشته از چرخ، دلوی (!) بچاه
که اگر آنرا «دولی» بخوانیم، آهنگ سخن بر هم نمی ریزد.(۱۳)
«تبق» که فارسی است، با پسوند «اَ ک» در پهلوی تپک خوانده می شود و نشاید که آنرا بگونه «طبق» نوشت.
«توغ» که آرایه یی بر جامۂ شاهان و سرداران ایران بوده است، و تازیان بی جامه را طوغ نبود!
«کرتاس» که بگونه های «کراسه» و ساده شده کاغذ در آمد، و پس از چین [که پدیدآورندۀ کاغذ از پنبه بود ایرانیان در شهری نزدیک بچین (خانبالغ) کارخانه آنرا ساختند، و در جهان روان کردند؟
در افغانستان هنوز دکانهای کراسه فروشی [= نوشت افزار] هست، و همین نام بکار میرود.
این واژه در گفتار فردوسی همواره بگونه درست آمده است، و در افزوده ها از آن با نام قرطاس و قرطاسه یاد شده است.
«رواک» پهلوی از ریشه «رَو» [= رفتن] است که بگونه تازی «رواق» روان شد، و آن؛ جایی از خانه است که از آن به درون می روند (رواق مسجد، رواق خانه) چون این واژه، در پهلوی نو بگونه رواگ در آمد، دوباره؛ تازیان با دگرگون کردن «گ» به «ج» «رواج» را از آن برآوردند، که آن نیز چون نیک بنگریم «روایی» فارسی است و بر این بنیاد رواق و رواج که در تازی دو بر آیند دارد، در زبان فارسی یکی است و بایستی بهمین گونه نوشته شود.
«توفان» از ریشه توف و توفیدن که بگونه نادرست طوفان می آید.
«اود» چوب خوشبوی، که از هندوستان بما می رسد، و نبایستی آنرا بگونه «عود» نوشتن.
« تاووس» نیز از هندوستان به ایران آورده شده است و زبان هندی را «ط» نیست.
« تلخند» نیز نامی هندی است و نشاید آنرا بگونه «طلخند» نوشتن.
«اَنبَر» که جگر یک گونه نهنگ دریایی است، و در افریقا بدست می آید، و تنها خویشکاری تازیان در زمان باستان آن بوده است که «اَنبَر» سالیانۀ باژ حبشه را از بیابان گذرانده، به ایران رسانند.
«اَبیر» نیز فرآورده هندوستان است و بنادرست بگونه «عبیر» نوشته می شود.
«اَروس» واژه یی است فارسی از ریشه اوستایی؛ سپید (فلز سپید رنگ) و پاک کردن، زدودن از ناپاکی، و براه راست رفتن، بآیین راستی زیستن (فرهنگ واژه های اوستایی، احسان بهرامی، فریدون جنیدی، نشر بلخ، ۱۳۶۹، دفتر نخست، رویه های ۱۱۴-۱۱۵)… و بر این بنیاد؛ واژن اروس فارسی «سپید، پاک، راست» است که ویژگی یک دختر بآیین پاک ایرانی است، این واژه را بنادرست بگونه عروس می نویسند که در زبان تازی ریشه ندارد، و تعریس و معارسه و معروس !! از آن بر نمی آید.
«اَرِز» که در کار جنگ و آمار و شمار لشگر بگونه عَرَض یا عَرض و عرض گاه آمده است و در بخش «زبان اوستایی» درباره آن سخن خواهد آمد.
«تراز» واژه یی فارسی است که ترازو، و «ترازِ» کاریگران ساختمان نیز از آنست و نبایستی بگونۀ طراز نوشته شود.
چنین است نام شهر «تراز» در فراسوی ورارودان که چند هزار فرسنگ از تازیکستان بدور است.
«ستاره یاب» فارسی که بگونه کهن «استریاب» بوده است، با دگرگون شدن «ی» به «ل» چنانکه در «بُنیاد» و «بُنلاد» دیده می شود:
لاد را بر بنای محکم نِه که نگهدارِ لاد، بُنلاد است
رودکی
بگونۀ «استرلاب» در آمد، پسان تازیان آنرا بگونه اصطرلاب نوشتند و سبک شده صلّاب و صرلاب در افزوده های شاهنامه دیده می شود، که نادرست است.
«غوته» خوردن [آب تنی کردن] که هنوز در تاجیکستان باکنش «غوتیدن» و در گیلان «غرته» کاربرد دارد، در نوشته های فارسی بگونه «غوطه» در آمده است، که نه ریشه در زبان تازی دارد و نه در یکی از «باب» های زبان تازی جای میگیرد!
«ارَادَ» [= گردونه از واژه اوستائی رَثَ = گردونه، با پیشوند پیش برنده ( اَر)، این واژه در زبان فارسی ارّاده خوانده شد، و هنوز در نیشابور بگونه «اَرَد» روایی دارد. واژه، تازی نیست، و خاستگاه گردونه جنگی و اَراد نیز ایران بوده است… اگر چه چندی از باستانشناسان پیشین، خاستگاه آنرا در سومر و میانرودان می دانستند، اما گذر زمان، آموزگار آنان شد، و گردونه های برتر را در ایران یافتند.
در گفتارهای افزوده، هر جا که عراده آورده اند، بهمراه آن از «منجنیق» نیز یاد شده است که تازی شده مکانیک بوده باشد، و آن نیز نادرست است! دستگاهی که ایرانیان برای در هم کوبیدن دیوارها و دژها ساخته بودند، «باره کوب» و «کوشک انجیر» خوانده می شد، که در بخش جنگ افزار، درباره آن سخن خواهد آمد، و در گفتار فردوسی نیز چنین آمده است:
« ز پس گرزهای گران، باره کوب»
«شیدرخ» در پهلوی شیت رُخ = کسی که چهره یی درخشان دارد، نامی ایرانی است، اما نویسندگان آنرا بگونه «شیطرخ» آورده اند.
«سکوبا» نام یکی از پایه های کیش عیسی است که بگونه أسقف نیز خوانده می شود، و در همه افزوده ها بگونه نادرست «سقف» آمده است.
در افزوده ها همواره برای ساختن پساوا (= قافیه) «منجنیق» از «جاثلیق» نیز یاد می شود، و جاثلیق، تازی شده کاتولیک است، و شگفت آنکه در افزوده ها در رویدادهای پیش از عیسی نیز؛ از جاثلیق یاد می شود، باز آنکه «کاتولیکها» گروهی از پیروان عیسی استند، که پس از سده ها رو در روی آنان؛ پروتستانها پدیدار شدند!
کاتولیک ها (= جاثلیق)، در گروش به عیسی و پیروی از او؛ سخت کوشا استند، اما در افزوده ها از آنان بنام کسانیکه در جنبش و کوشش دستگاهها (= مکانیک) آگاهی دارند، یاد می شود؟
«کشیش» و «مِتران» نیز که دو پاژنام از پایه های کیش عیسی است، در افزوده ها، همواره بگونه «قیس» و «مطران» آمده است.
«نفت» را که نامی ایرانی است در اوستا (نَپتُو) از زمین ایران بدر آمده و کهنترین گونه آن در کهن ترین دفتر آریایی جهان؛ اوستاست، بر دست نویسندگان بگونه نفط نوشته شده است.
«تبرخون» را که گونه یی از رنگ بزبان فارسی است. بگونه طبرخون آورده اند.
کُرته: واژه فارسی است که در زبان پهلوی «کُرتَک» خوانده می شد، و تازیان آنرا بگونه «قُرطَق» در آوردند آنگاه چون از پهلوی بفارسی دیگر گشت و «کُرتَه» خوانده شد، باز؛ آنرا «قُرطَه» خواندند.
این واژه (کُرتَک) پهلوی، همانست که در زبان های اروپایی با فروافتادن «ر» بگونه Coat، کُت در آمد، و هنوز در تاجیکستان با آوای «کُرتَ» بر زبان می رود، و بکار گرفتن «قُرطه» نادرست است. این واژه تنها در شاهنامه واتیکان بگونه درست «کرته» آمده است، و پیداست که در همه نمونه ها بهمین گونه بوده است، و کم کم، نویسندگان؛ بخواست خود آنرا بگونه تازی شده «قرطه» در آورده اند.
«تُبُرگ» یا تُورُگ نامی ترکی است و نمی باید بگونه طبرگ، یا طورگ نوشته شود.
«نیاتوس» نیز نامی رومی است و نشاید آنرا بگونه نیاطوس نوشتن.
«بَربَت» که نام «رود»ی ایرانیست و در دست خنیاگران ایران بوده است، و هیچ پیوند با تازیکستان ندارد؟ (تازیان پیش از اسلام تنها، یک رود؛ بنام «یکتای عرب» داشته اند که یک تار داشته و آنرا به دو میخ که بدو سوی تخته ای می کوبیدند می بستند، که هیچگونه پرده ای نداشته، و تنها یک آوا از آن بر می آمده است پس از اسلام با رفتن خنیاگران ایرانی، به رودها و نوای خوش ایران دست یافتند. (بنگرید به زمینه شناخته موسیقی ایرانی، پارت، ۱۳۷۲، نوشته من)
«تنبور» را نیز که رودی ایرانی است بگونه طنبور آورده اند.
«تپیدن»، از ریشه تپ و تپش، ایرانی است، و نبایستی بگونه طپیدن نوشته شود.
تپش و تپنده و تپان، نیز از ریشه تَپ اوستایی برگرفته شده است و نبایستی آنرا با «ط» نوشتن.
«تاق» و تاق ایوان که با رازگری (= معماری) ایران بهمه جای جهان پیشکش شد و نمی باید آنرا بگونه طاق نوشتن.
«شترنج» واژه یی آریایی است و از اوستایی و سانسکریت برابر «چهار» ساخته شده است که بازی در چهار خانه است، این بازی که بر دست هندیان ساخته شد، در ایران آرایش بایسته گرفت و با نام ایرانی شترنگ یا شترنج و همه نامهای شاه و وزیر و فرزین و پیاده… بسرتاسر جهان رفت… و نبایستی آنرا بگونه شطرنج نوشتن
«تلخند» که نام یکی از دو برادر هندی است که بازی شترنج از سرنوشت آنان ساخته و پرداخته شد، و در نمونه ها بگونه طلخند آورده اند.
«تینوش» که نامی ساخته در داستان افزوده اسکندر است و بگونه طینوش آورده اند.
«آج» دندان پیل است و پیل از هندوستان و ایران بر آمده است و نتوان بخشی از تن او را بتازی آوردن (عاج!)
تالقان: شهری در خراسان است و نبایستی آنرا بگونه طالقان آوردن.( افزون بر تالقانی که نزدیک «مرورود» است، و شاهنامه از آن نام برد، یک دره بس زیبا، با روستاهای زیبا و فرهنگ ایرانی که گزند یورش های ایرانیان را ندیده است در کوهستان البرز. اپاختر کرج می شناسیم که از آن نامی در شاهنامه نیامده است.)
تبرزد: شیرینی است که بتازی آنرا «نبات» خوانند، و نمی باید بگونه طبرزدش نوشتن.
هشدار روزگار آنست؛ که تازیان به هرگونه که خواهند واژه های ایرانی را بگونه تازی نویسند، کس بر کار آنان انگشت نمی نهد. اما اگر یک ایرانی بخواهد که واژه ای ایرانی را که پیروان تازیان گونه تازی بدان داده اند، بفارسی نویسد، همگان بانگ برمی دارند و چنین کار را نادر خور می شمارند! اما مرا پروای تازی زدگان نیست، و براه نیاکان خردمند خود می روم، تا فرزندان ایران را از این خواب گران بیدار کنم.
نشانۀ پیوند
نشانۀ پیوند در زبان اوستایی (اوتَ) خوانده میشود که آوای نزدیک به آن در et لاتین و نیز et فرانسه بر جای مانده است (که در فرانسه نرم نرم t آن از زبان فرو افتاد و امروز تنها در پیوندِ به واکِ پسین خوانده می شود). و با فروافتادن t در زبان ایتالیایی بگونه e خوانده می شود.
این واژه در گذر خود از اوتَ به او بگونه ud بر زبان می رفت که گونه نزدیک بدان با گرفتن یک میانوند «ن» به گونه und اوند آلمانی روان است و با دگرگون شدن «u» به «a» در زبان انگلیسی and خوانده می شود.
اود پهلوی در گذر زمان بگونه او (u) بر زبان روان شد، که چون بزبان فارسی ره یافت با آوای اُ (o) خوانده می شود؛ همچون من و تو، شب و روز، سیاه و سپید. استاد روانشاد ماهیار نوابی نیز در یادگار زریران همواره بهمین گونه اُ آورده است. در گفتار امروزیان نیز همین آوا را دارد اما چون این واژه در آغازِ یک رجِ پیوست میان آن رج و رج پیشین باشد، اگر بگونه «و» نوشته شود با آوای «وَ» (تازی) بر زبان می رود که در گفتار فردوسی چنین نبوده است و بایستی با همان آوای «اُ» بر زبان رود.
در ویرایش شاهنامه همواره چنین پیوندها را با «اُ» نشان داده ام تا آوای شاهنامه با آهنگ درست زبان فارسی بر زبان خواننده روان شود.
در برخی از ویرایش ها این نکته را دریافته اند و آن را بگونه «وُ» آورده اند که آن نیز بگونه (vo) خوانده می شود که آن نیز آوایی نادرست است و آوای «اُ» زیبنده تر از همه می نماید.
فرمان، فرمان زبان فارسی است نه فرمان من! خواننده خردمند بر آن خرده نگیرد.
چنین پیوندها را در آغاز بهمین گونه آورده ام تا چشم خواننده بدان آخته و آشنا شود و نرم نرم در پایان بگونه «و» نیز آمده است.
واژه های ایرانی
که در گذر زمان
دگرگون شده اند
بُرنا
گفتار را با سخن افزوده بشاهنامه بیاغازیم:
توانــــــــــــــــــــا بـــــــــــــود، هر کــــــــــــــــــه دانـــــــــــــــــــا بــــــــــــــــــود
بـــــــــــــــــــدانش دل پیــــــــــــــــــــــر، برنـــــــــــــــــا بــــــــــــــــــــــود
چون سالها، این سخن بر سر در همه فرهنگستانها و نامه ها؛ بگونه گفتاری برجسته از فردوسی آورده شده است، افزوده دانستن آن، بس سهمگین می نماید، اما پیش از من مجتبی مینوی نیز گفته است که این گفتار از فردوسی نیست.
اما به چه روی؟
«دانا» با «برنا» پساوا (قافیه) ندارد. (این واژه را خالقی مطلق «پسامد» پیشنهاد کرده است، و من «پساوا» می خوانم زیرا که آوای پسین را نشان می دهد.) بلکه با واژه هایی چون کانا، مانا، خوانا… پساوا می یابد. همچنین «برنا» با واژه هایی چون سُرنا و دُرنا، آوای درست می پذیرد. «برنا» برابر با کودک ۵ تا ۱۰ ساله امروزین است و نگرشی بریشه این واژه، رهنمون است:
در زبان اوستایی «زمان» «آیو» خوانده می شود، که از آن، با پیشوند «پرِ» «پرِآیو» بر می آید که «پُرزمان» یا «پیر» بوده باشد، اما برای خوشایند شدن آوا، یک میانوند «ن» میان دو بهر آن پدیدار می شود که آنرا بگونه «پرِنایو» در می آورد.
اکنون با پیشوند دگرگون کننده «اَ» بگونه «اَپرِنایو» در می آید که برابر است با: نا پر زمان؛ کم سال.
این واژه در زبان پهلوی بگونه «اَپورنای» خوانده می شود، و با فرو افتادن «اَ»آغازین، در زبان فارسی بگونه «بُرنا» در آمده است، چنانکه افکندن، بگونه فکندن و اَپسپورتن بگونه سپُردن در آمد. و بهترین نمونه برای اندریافت آن، همانا داستان یادگار زریران است که در آن «بَستور» کودک هفت ساله «زریر» از گشتاسپ شاه می خواهد که برای وی اسب زین کنند تا او برود و از چگونگی کار زریر، آگاهی بیاورد، و گشتاسپ می گوید که:
تو مرو، چون تو اپورنایی (برنایی).
نمونه دیگر در داستان ابوسعید ابوالخیر است که:
« روزی شیخ ما، در نشابور برنشسته بود (سوار بر اسب بود) و جمع متصوفه در خدمت او بودند و ببازار فرو می شدند. جمعی برنایان می آمدند؛ برهنه، هریکی اِزارپایی چرمین در پای کرده بودند، و یکی را بر گردن گرفته، می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که این کیست؟ گفتند: امیر مُقامِران (پادشاه قماربازان) است. شیخ او را گفت که: «این امیری، به چه یافتی؟ گفت: ای شیخ به راست باختن و پاک باختن! شیخ نئره ای بزد و گفت: راست باز باش و پاکباز باش و امیر باش».
پیداست که در شهری چون نیشابور که پایگاه همه دینیاران زمان خود بود، نمی توان گمان بردن که گروهی جوان، یا پسر بیش از ده ساله در بازار آن، نیمه برهنه پدیدار شوند، مگر آنکه آنان پیرامون پنج ساله، تا نه ساله بوده باشند.
نمونه دیگر در کارنامه اردشیر بابکان آمده است که «هُرمُز» هفت ساله با «اپورناییکان» (= برنایان) چوگان می زد!
شاید بودن که کسی گواهی دیگر از شاهنامه برای واژه «برنا» بجای جوان؛ آوَرَد. اما تا پایان شاهنامه هرجا چنین آمده است از سخنان افزوده است و شکیبا باشیم، تا همه آنها را بررسیم.
در نامه پهلوی «ارداویرافنامه» در فرگرد ۴۳، دیدار از دوزخ، چنین آمده است:
« دیدم روان مردی که چند برنا، اندر پای او افتاده اند، و بانگ همی کرد مانند سگ در او افتاده همی دریدند؟ پرسیدم، این تن چه گناه کرد؟ که روان او اینگونه گران پادافراه می برد؟ سروش پاک و ایزد آذر گفتند که «این روان آن مرد دُروَند [= پیرو دروغ] است که بگیتی اپورنای خویش را نپذیرفت»
پیدا است که اگر «برنا» جوان بوده باشد، نپذیرفتن جوان را روی نیست، زیرا که فرزند چون بجوانی رسد،خود از نزد پدر و مادر میرود! (ارداویرافنامه؛ ترجمه رحیم عفیفی، دانشگاه مشهد )۱۳۴۲
در «اندرز آتورپات مانسپندان» که بدبیره پهلوی بر جای مانده است:
چهار چیز بر تن مردمان بد است:
… مرد پیرِ کودک خیم که زن اپورنای بزنی گیرد، و مرد جوانی که زن پیر بزنی گیرد»(متن های پهلوی گردآوری دستور جاماسب جی، منوچهر جی جاماسب اسانا، با مقدمه ای از بهرام گور انکساریا و دیباچه ای از ماهیار نوابی، بنیاد فرهنگ ایران، شماره ۱۱۲، رویه ۷۱.)
نیز در همان اندرز چنین آمده است:
« اگرت پسری هست به «اپورنایی» به دبیرستان ده، چون چشمِ روشن، دبیری است»( کارنامه اردشیر بابکان، همان، رویۀ ۶۳.)
و پیداست که در ایران باستان نیز کودکان را در هفت سالگی بدبیرستان [ فرهنگستان ] می فرستادند.
نمونه دیگر از شاهنامه، آنجا که بهرام پورگشسب، پهلوان بزرگ ایران، برای نبرد با ساوه شاه ، مردان بیش از چهل ساله را برمی گزیند، و هرمز در این باره، از وی می پرسد؛ و پاسخ پهلوان چنین است:
دگر آنکه گفتی چهل ساله مَرد ز بُــــــرنا، فزونتـــــــــــــــــــــر نجوید نبرد
گفتار فردوسی نشان میدهد که هرمز، زور و جنگاوری چهل سالگان را همتراز برنایان، در شمار آورده است و می افزاید که چهل سالگان را نیرو باندازه برنایان (کودکان) است.
نمونه دیگر از شاهنامه بدانهنگام است که پیلسَم (برادر کهتر پیران ویسه) آهنگ نبرد با رستم را میکند، و پیران که نمی خواهد برادرش بر دست رستم تباه گردد، به افراسیاب می گوید:
بدو گفت کاین مرد بُرنای تیز همی با تن خویش دارد ستیز
و با این سخن، برادر کهتر خویش را، کم خرد و در اندازه بُرنایان می نمایاند.
در کارنامه اردشیر بابکان چنین آمده است:
« شاپور، اورمزد را، از پدر پنهان داشت، تا آن زمان که به دادِ هفت سالگی رسید. روزی با اپورنای زادگان و شاهزادگان اردشیر، اورمزد به اسپریس (میدان اسبدوانی) رفت و چوگان کرد.
اردشیر با موبدان موبد و ارتشتاران سردار و بسیار آزادگان و بزرگان آنجا نشست و بدیشان می نگریست.
اورمزد از آنان اپورناییکان، به سواری چیر، و نبَرده بود».( کارنامه اردشیر بابکان پیوست ترجمه بهرام فره وشی، رویه ۲۰۵، پاره یک).
فردوسی نیز این داستان را چنین گفته است:
نهان، اورمزد از میان گروه
بـــــــــــــــــــیامـــــــــــــــــــد،کــــــــــــــــز آموختــــــــــــــــــــن شد ستوه
دوان شد بمیدان شاه اردشیر
کمانی بیکدست،و دیگر دو تیر
ابا کودکی چند…………
در نامه یی که آنرا (رساله خسرو نوشروان و ریدک) خوانده اند، در میان سخن ریدک به خسرو چنین آمده است:
« پدر به برنایی من در گذشت و مادرم که من پسرش بودم – و بجز مَنَش دیگر پسر نبود… بهنگام به فرهنگستانم داد»( متن های پهلوی، همان، رویه ۲۷)
این گواه از همه درخشان تر است، زیرا که گوینده که هنوز «ریدک» خوانده می شود، بیش از پانزده ساله نبوده است، و وی از هنگام اپورنایی خویش، در زمان گذشته، یاد می کند!
همه گفتارها نشان میدهد که برنا، جوان نیست و بخش بندی سال کودکان چنین بوده است:
- کودک تا پنج ساله
- برنا از پنج تا ده ساله
- ریدک از ده تا پانزده ساله
- جوان از پانزده ساله ببالا
و بر پایه همین بخش بندی است که سعدی نیز گفته است:
دریـــــــــغ، عــــــــــــــــــهد جـــــــــــــوانی و روز بُــــــــــــــــرنایی
نشاط کودکی و عــــــــــــــــــــــهد خویشتن رایی
سر فـــــــــــــروتنی انداخت، پیریم در پیش
پس از نشــــــــــــاط جــــــــــــــــــوانی و دست بالایی
و سعدی در این بخش بندی؛ کودک، و برنا، و ریدک (عهد خویشتن رایی) و جوان و پیر،همه را یکجا آورده تا توانایی در گفتار خویش را بنماید. و اگرچه نمونه های یادشده جای هیچ گمان نمی نهد که برنا، کودک پنج تا ده ساله است ، اما در «اوستا» نیز دوازده بار از «اَپِرِنایو» یاد شده است، همواره با همین کاربرد:
وندیداد، فرگرد۳ بند ۳، فرگرد۱۵، بندهای ۱۵ و ۱۶، فرگرد ۳ بند ۱۱،فرگرد ۹ بند ۳۸،فرگرد ۱۳ بند ۲۳، فرگرد۱۵ بند۴۸، فرگرد۱۵، بند ۴۵ ، فر گرد۱۶ بند ۷، یسنا ۲۶ بند ۹، یسنا ۶۸ بند ۱۲، یسنا ۲۳ بند ۳.( فرهنگ واژه های اوستایی، احسان بهرامی، فریدون جنیدی، بنیاد نیشابور، ۱۳۶۹ ،دفتر نخست، رویه ۹۲)
بویژه در یسنا ۶۸ بند ۱۲، که از برنایان، در کنار مادران، یاد میکند:
« … بدوستان و پیروان (شاگردان) و پیشوایان (استادان) و به آموزندگان و مردان و زنان و برنایان پسر و دختر برزیگر (روانشاد پور داود، همه جا «برنا» را بگمان آنکه برابر جوان است «نابرنا»ترجمه کرده ، و مهرداد بهار نیز در ترجمه های پهلوی خویش چنین کرده است . )
در شاهنامه، بجز از دو نمونه که یاد کرده شد، چند بار نیز برنای، به کودک ترجمه شده است. چنانکه؛ گفتار آتورپات مانسپندان.. «اگرت پسری هست به اپورنایی بفرهنگستان فرست…» و همین گفتار در شاهنامه چنین آمده است:
سپارید کودک بفرهنگیان کسی کش بود، مایه و ارزِ آن
یا داستان گوی زدن پسر شاپور همراه با اپورناییکان که در نامه پهلوی گذشت چنین ترجمه شده است:
ابا کودکی چند و، چوگان و گوی بمیدان شاه آمد آن نامجوی
اما افزایندگان بیش از دویست بار «برنا» را بجای «جوان» بکار گرفته اند، که خود نشانه ناآگاهی آنانست از ریشه های زبان فارسی.
به سروده پیشین برگردیم:
یک: اگر «دانایی» بتواند؛ دل یک کودک (یا جوان) را همچون دل پیران، روشن بدارد، کاری است نیکو، اما؛ نه باژگونه آن!
دو: گفتار لت نخست باژگونه گفتاریست که در پندهای بزرگمهر آمده است:
یـــــــــــــــــــــــــــــــکی مــــــــــــــــــــــــــــــرد بـــــــــــــــــــــــــــــــینی تــــــــــــــــو با دستگاه
کــــــــــــــــــــــــلاهش رسیــــــــــــــــــــــــــــده بـــــــــــــــــــــــرابـــــــــــــــــــــــــــــــر سیاه
که او دست چپ را نــــــــــــــــدانـــــــــــــــــــــــــد ز راست
ز بخشش فـــــــــــــــــــــــــــزونی نـــــــــــــــــــــدانــــــــــــــــــــــد، نه کاست
یکـــــــــــــــــــــــــــــــــــی گردش آسمان بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلند
ســــــــــــــــــــــــــتـاره بــــــــــــــــــــگوید که چــــــــــــــــــــونست و چند
فــــــــــــــــــــــلک رهنــــــــــــــــــــــــــمونش بسختی بــــود
هــــــــــــــــــــــــــــــــــمه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر او، شوربختی بـــــــــــــود
در یادگار بزرگمهر، باز از این گونه سخنان دیده می شود:
چه کس آزرده تر؟ شایسته، هنگامیکه ناشایست بر او چیره باشد.
دانا، هنگامیکه دژآگاه بر او فرمانروا باشد. نیکمرد، هنگامیکه بد مرد بر او پادشاه باشد. ( متن های پهلوی ، رویه ۹۷)
این سخن در شاهنامه چنین آمده است:
بــــــــــــــــــــــپرسید شاه از دلـــی مستمنـــــــــــــــــــد
نشسته بـــــــــــــــه گُرم اندرون، دردمند
بــــــــــــــــــــــــــدو گفت با دانشــــــــــــــــی پارسا
کـــــــه گـــــــــــــــــردد بـــــــــــــــــر او، ابـــــــلهی پادشا!
بر این بُنیاد، و نیز بر بُنیاد ستمی که از سوی بیدادگران در جهان روانست، دانایان را چنانکه باید توانایی نیست مگر آنکه زمانه دیگر شود!
ستُرگ
لغت فُرس اسدی توسی زیر واژه ستُرگ چنین آورده است:
ستُرگ لجوج باشد و بی آزرم و شرم، فردوسی راست:
ستوده بُـــــــــــــــــــــــــود نــــــــــــــــــــــــزد خُــــــــــــــــرد و بزرگ
اگــــــــــــــــــــر «زادمرد»ی نباشد ستُرگ
آزادمرد (= آزاده، ایرانی) است و از آنجا که ایرانی با داشتن پاژ نام «ایر»، فروتن و بی آزار است، بر بُنیاد گفتار فردوسی آزادگان را ستُرگی (= لجوجی و بی آزرمی و بی شرمی) نباید! اما نرم نرم، شاید با گفتار افزایندگان بشاهنامه، بر زبان ایرانیان نیز بگونه یی ستوده، نزدیک به بزرگ روان شد:
یــــــــکی خانه دیـــــــــــــــــــدم چو کاخی بُزرگ
بــــــــــــــــــــــــدو انـــــــــــــــــــــــــــدرون ژنــــــــــــــــــــــده پیلی ستُرگ
پادشاهی اسکندر
یــــــــــکی خانه دیـــــــــــــدم چو کاخی بُزرگ
بـــــــــــــــــــــــــــــدو انـــــــــــــــــــــــــدرون ژنـــــــــــــــــــــده پیلی ستُرگ
رفتن کسری بسوى الانان براه دریا
چو ده ساله شد، گشت گُردی ستُرگ
بــــــــــــــــــــــــــــــزخم گـــــــــــــــــــــــراز آمـــــــــــــــــــد و خرس و گرگ
کیخسرو
بــــــــــــــــــــــــدو شاد شد شـــــــــــــــــــــــهریار بــــــــــــــــــزرگ
چـــــــــــــــــــــــنین گفت کــــــــــــــــای نـــــــــــــــــــــامــــــدار ستُرگ
بیژن و منیژه
یــــــــــــــــــکی لشگری بـــــــــــــــــــاید اکنون بزرگ
فـــــــــــــــــــــــــــرستاد با پــــــــــــــــــــهلوانی ستُرگ
بیژن و منیژه
چو آن نامه را خواند «فور» ستُرگ
بــــــــــــــــــــــــرآشفت، ز آن نامــــــــــــــــدار بُزرگ
داستان اسکندر
بدرد دل و گوش محرم ستُرگ(!؟)
اگـــــــــــــــــــــــر بشنود نــــــــــــام چــــــــــــــــــــــــــــنگال گرگ
بیژن و منیژه
این واژه در زبان پهلوی بگونۀ ستورگ (= سخت، خشن، زمخت) آمده است.( فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید میرفخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۳، رویه ۱۳۹)
ریشه این واژه در زبان اوستایی «ستَر» است که با پیشوند «اَ» بگونه «اَ.ستَر» در آمده است که از آن واژه اَستَریَ برمی آید برابر با: گناه آلوده کردن، رسوایی و ننگ گستردن، بی آبرویی گستردن(فرهنگ واژه های اوستایی، همان، دفتر سیوم، رویه ۱۴۴۳.)
و در فر گرد ۵ وندیداد آمده است.
و نیز از این ریشه واژه ستَرَ بر آمده است که دارمستتر آنرا گناهکار و یوستی؛ خنجر و پورداود گناه و بزه ترجمه کرده اند.( فرهنگ واژه های اوستایی، دفتر سوم، رویه ۱۴۴۴)
و نیز واژه ستَرِتَ که برابر است با: ترسانیده، لرزیده، ترسیده، آشفته، گیج شده.
*
پس، با چنین ریشه ها و چنین واژه ها، چگونه شاید، که «ستُرگ» در زبان فردوسی بجای بزرگ و در خور آفرین و… آید؟
سترگ در این گفتار فردوسی، بدانهنگام که سیاوخش بیگناه را در تورانزمین سر می برند، و ایران بر می آشوبد، خود را نشان می دهد. آنگاه که رستم روی به کاووس کرده چنین می گوید:
از اندیشه خُردِ شاه ستُرگ در آمد بایران، زیانی بزرگ
از آنجا که کاووس با ستُرگی و بی آزرمی و پافشاری بیجا در شکستن پیمان سیاوخش، کاری کرد که آن شاهزاده آزاده در تورانزمین کشته شود!
باز، در شاهی خسرو یکم، آنجا که بابک، شاه را نیز؛ برای سنجش کارش بمیدان فرا می خواند:
چــــــــــــو بــــــــــــــرخاست بابک ز دیوان شاه
بـــــــــــــــــــــــــــــــــیامــــــــــــــــــــد بـــــــــــــــــــــــــــــــــر نامــــــــــــــــــــــــــــــــــــور پیشگاه
بــــــــــــــــــــــــــــدو گفت: کای شهریار بــــــــــــــــزرگ
گـــــر امـــروز، من بنده،گشتم ستُرگ
هـــــــــــــــــــــــــمه در دلـــــــــــــم راستی بــــود و داد
درشتی نــــــــــــــــــــــگیــــــــــــــــــــــــــرد ز مــــــــــــــــــن، شاه؛ یـــــــــــــــــــــــــاد
بـــــــــــــــدو گفت شاه: «ای هشیوار مرد
تــــــــــــــــــــــــــو هـــــــــــــــــــــــــرگز ز راه درستی مــــــــــگرد!
و چنانکه دیده می شود، از ستُرگی برابر با درشتی یاد کرده است.
نیز… همان گفتار نخستین که در «لغت فُرس اسدی» آمده است:
ستوده بُـــــــوَد، نــــــزد خُــــــــــــــــــــرد و بـــزرگ
اگـــــــــــــــــــــــر زادمــــــــــــــــــــــردی، نباشد ستُرگ(13)
تو گفتی!
در افزوده های شاهنامه، بیش از هر چیز «تو گفتی» بکار رفته است، که داستانی که از پیشینیان به شاهنامه رسیده و ترجمانان آنرا از پهلوی ،بفارسی گردانده اند، و فردوسی بدان؛ پیوند داده است، «تو» کیست؟ که یکباره، روی داستان بدو برمیگردد!
باری، اگر «تو» خواننده باشد، چرا در گفتار فردوسی، هیچگاه پدیدار نمیشود و تنها در افزوده ها رخ می نماید؟
نمونه ای چند، از این «تو گفتی» ها را بر می رسیم:
در گفتار فرستاده سلم و تور بدانهنگام که داستان رسیدن به بارگاه فریدون را به آنان باز می گوید:
تـــــــــــــــــــبیره زنان، پیش پـــــــــــــــــــــــــیلان بپای
ز هـــــــــــــــــــــــــــر ســـــــــــــو خـــــــــــــــــــروشیدن کرّنای
تــــــــــو گفتی که مـــــیدان بجوشد همی
زمــــــــــــــــــین بآسمان بــــــــــــــــــر خروشد همی
خــــــــــــــــــــرامان شدم پیش آن ارجـــــــــــــمند
یــــــــــــــــــــــــــکی تخت پیروزه دیــــــــــــــــدم بلند
چـــــو کافور مــــــوی و چـــــــو گلبرگ روی
دل آزرمـــــــــــــجوی و زبان چــــــــــــــــــــربگوی (۱۵)
جـــــــــــــــــــــــهان را از او دل به بــــــــــــیم و اُمید
تـــــــو گفتی مگر زنده شد جــــمّ شید
مـــــــــــــــــــــــنوچــــــــــــــــــــــهر، چـــــــــــــــون زادسرو بلند
به کــــــــــــــــــــــــــــــــردار تـــــــــــــــــــــــــــهمورس دیـــــــــــــــوبند
نشسته بــــــــــــــرِ شاه، بر دست راست
تــــــــــــــــــــــــو گفتـــــــــــی زبان و دل پادشا است
*
نمونۀ دیگر بهنگام رفتن زال و رودابه از کابل به زابل:
چه آوای نای و چه آوای چنگ
خـــــــــــــــــــــــــــــروشیدن بـــــــــــــــــــــــــوق و آوای زنگ
تو گفتی مگر روز انجامش است
یـــــــــــــکی رستخیز است، گر رامش است
هـــــــــــــــــــــــــــــمه شــــــــــــــهر، ز آوای هـــــــــــــــــــــــــــــندی درای
ز نــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــیدن بـــــــــــــــــــربت و چـــــــــــــــــنگ و نای
تــــــــــــــــــــــــو گفتــــــــــی دد و دام، رامشگر است
زمانـــــــــــــــــــــــــــــــــه بـــــــــــــــــــــــــــــــــر آرایشی دیـــــــــــــــــــــــــــــگر است
*
نمونه دیگر در نبرد کاووس با شاه هاماوران:
جــــــــــــــــــــــــــــهان گشت تــــــــــــــــــاری، سراسر ز گرد
بــــــــــــــــــــــــــــــبارید شنـــــــــــــــــــــگرف، بـــــــــــــــــــــر لاجورد
تــــــــــــــــــــــــــــــــــو گفتی هـــــــــــــــــــــــــــــــــوا ژاله بارد همی
بسنگ اندرون، لاله کارد همی
پیداست که بجز از تو گفتی، افزاینده، این گفتار زیبای فردوسی را در رج نخست بگونه ای دیگر آورده است که نمیتوان آنرا باور کردن:
از هوای گرد آلوده تاریک، ژاله روشن چگونه شاید باریدن؟ و از آن گرد برخاسته، بر روی زمین خاکی (از آنجا که گرد از خاک برمی خیزد) چگونه لاله بر سنگ کاشته می شود؟
باز در همان داستان:
چـــــــــــــــــــــــــــــو بــــــــــــــــــــــــــــــر کوه زین نهادند سر
خـــــــــــــــــــــــــــــــــروش آمـــــــــــــد و چاکچاک تبر
تــــــــــــــــــــــو گفتی همی سنگ آهن کنند
وگـــــــــــــــــــــــــر آسمان، بـــــــــــــــــــــر زمین بر زنند!
بجز از تو گفتی، «کُنند» را در رج نخست با «زَنند» در رج دویم پساوا نیست و سنگ آهن کردن را گزارش نیست؟ چنانکه «سنگِ آهن کندن» نیز گزارش ندارد.
*
نمونۀ دیگر در داستان ساختن سیاوخشکرد:
از آن پادشاهی خروشی بخاست
تو گفتی زمین گشت با چرخ راست
ز بس رامش و نـــــــــــــــــــــالۀ کــــــــــــــــــــــــــرّنای
تــو گفتی بجـــــــــنبد همــــی دل ز جای
از خروش، زمین بآسمان بر نمی شود، و آن، هنگام شادی بوده است، چنانکه در رج دویم از رامش سخن می رود!
*
نمونۀ دیگر در نبرد پیلسم با پهلوانان ایرانی است:
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه قلب انـــــــــــــــــــــــــدرون رستم زابلی
زره دار، بــــــــــــــــــــــــــــــــا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنجر کابـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی
تـــــــــــــــــــو گفتی نـــــه شب بود پیدا، نه روز
نــــــــــــــــــــــــــــــهان گشت خورشــــــــــــــــــــــــید گیتی فــــــروز
پیداست که رستم، زره در بر نمی کرد، و پوشش وی «ببر بیان» بود، و هیچگاه شنیده نشده است که جنگ افزار یک جنگاور، تنها «خنجر» بوده باشد!
اما چگونه از خنجر کابلی، و زره رستم، شب از روز پیدا نبود؟
*
نمونۀ دیگر در نبرد بزرگ کیخسرو و افراسیاب:
دو لشگر، ستاده، سه روز و سه شب
از ایــــــــــــــــشان یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکی را نــــــــــــــــــــــــــــــــــجنبید لب
تو گفتی که روی زمین آهن است
ز نـــــــــــــــــــــــــــــــــیزه هــــــــــــــــــــــــــــــــــوا نیز در جوشن است
از اینــــــــــــروی و زانروی بر پشت زین
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــیاده به پیش انـــــــــــــــــــــــــــدرون همچنین
تو گفتی جهان، کوه آهن شده ست
همان پوشش چرخ جوشن شده است
آشکار است که رج های دویم و چهارم همراه با تو گفتی، هر دو یک چیز را باز مینمایند،که هر دو نیز نادر خور است،زیرا که انبوه نیزه ها، زمین را تواند، به جوشن همانند کردن و هوا را نشاید!
*
نمونه دیگر در رزم کیخسرو با شاه مکران:
بـــــــــــــــــــــیاورد پیلان جنگی دویست
تـــــــــــــــــــو گفتی که انــــــــدر زمین جای نیست
از آواز اسپان و جــــــــــــــــوش ســـــــــپاه
هـــــــــــــــــــمی مـــــــــــــــاه، بر چـــــرخ، گم کـــــــرد راه
تـــــــــــــــو گفتی برآمـــــــــــــــد زمین باسمان
وگــــــــــــــــــــر گشت خورشید، انـــــــــــــدر نهان
با دویست پیل، خورشید ناپیدا نمی شود، و از آواز اسپان و جوش سپاه، زمین بر آسمان نمی رود.
*
در داستان افزوده نبرد شاپور با قیصر:
تــــــــــــــــــــــــــو گــــــــــــــــــفتی همی آسمان بترکید
ز خــــــــــــــــــــــــــورشید، خــــــــــــــــون بر هوا برچکید
درفـــــــــــــــــــــشیدن کــــــــــــــــــــاویانــــــــــــــــی درفش
شب تـــــــــــــــــــــــــــــــیره و تـــــــــــــــــــــــــیغ های بنفش
تــــــــــــــــــــــــــو گـــــــــــــــــفتی هوا تیغ بارد همی
جــــــــــــــــــــــــــهان یکسره، مــــــــــــــــــــــیغ دارد همی
یک: «بِترَکید» نادرست است: «بِتَرکید.»
دو: خون، از خورشید بر هوا چکید؟ یا از تیغ سپاهیان؟… چون از تیغ جنگجویان باشد، «چکیدن» نادرست است، و «برافشاندن» درست می نماید.
سه: اگر از هوا تیغ می بارد، از میغ (= ابر) چگونه شاید نام بردن؟
*
در داستان «گَو» و «تلخند» و پیدایی شترنگ در هندوستان:
تو گفتی کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دریـــــــــــــــــــــــــا بجوشد همی
نـــــــــــــــهنگ انــــدرو، خون خروشد همی
ز زخـــــــــــــــــــــــــــــــم تبــــــــــــــــــــــــــــــرزین و کوپال و تیغ
ز دریــــــــــــــــــــــا بـــــــــــــــــــــــــــرآمــــــــــــــــــــــــــــد یکی تیره میغ
چـــــــــــــــــــو بر چرخ، خورشید دامن کشید
چــــــــــــــــــــــنان شد که کس نیز کس را ندید
تـــــــــــــــــــــــــــو گفتی هـــــــــــــــــــــــــــــــوا، تـــــــیغ بارد همی
بـــــــــــــــــــــــــــه خاک انــــــــــدرون لاله کارد همی
یک: خون خروشیدن نهنگ چگونه باشد؟
دو: زخم (= ضربه) تبرزین و کوپال و تیغ در میدان جنگ، و بر روی زمین است، پس چگونه از دریا ابر تیره برخاست؟
سه: دامن کشیدن خورشید بر چرخ را هیچ گزارش نیست و اگر چنین بیندیشیم که افزاینده را رای بر آن بوده است که نیمروزان را گوید، فردوسی در چنین هنگام از تیغ گنبد یاد می کند: چو خورشید بر تیغ گنبد رسید…
چهار: تیغ در دست سپاهیان بود، نه در هوا، تا از بارش آن، در خاک، لاله کاشته شود!
*
و نمونه یی دیگر در داستان افزوده دیدار بهرام چوبینه، با زنی است که در باغی پنهان بوده است:
چــــــــــــــــــــــو بــــــــــــــــــــــــــــــهرام زان کاخ آمــــــــــــــــــــــــد برون
تـــــــــــــــــــــــــــــو گفتی بـــــــــــــــــــــــــــــــــبارید از چــــــــــــــــــــشم خـــــــون
منش را، دگـــــــــــــــــــــــــــر کــــــــــــــــــــــــــــــــرد و پاسخ دگر
تــــــــــــــــــــــــــــــو گــــــــــــــــــفتی به پــــــــــــــــــــــــــــروین برآورد، سر!
که ناگفته پیدا است، میان رج نخست، با رج دویم هیچگونه پیوند نیست.
*
با همه این سخنان، هر جا که گفت و گوی میان دو کس است «تو گویی» درست می نماید زیرا که یکی دیگری که روی سخن با او است؛ چنین می گوید:
در گفتار تهمینه به رستم
از او رستــــــــــــــــــم شیــــــــــــــــــــــــردل، خیـــــــــــــــــــره ماند
بــــــــــــــــــــر اوبــــــــــــــــــر، جــــــــــــــــــــــــــــــــــــهان آفــــــــــــــرین را بخواند
بـــــــــــــــــــــــپرسید ازو، گفت، نام تــــــو چیست؟
چـــــــــــه جویی؟ شب تیره، کام تــــــــــــــو چیست؟
چـــــــــــــــــــــنین داد پــــــــــــــــــــــــاسخ کـــــــــــــــه تهمینه ام
تــــــــــــــــــــــــــــو گـــــــــــــــــــــــــویی که از غــــــــــــــــم بدو نیمه ام!
نمونه دیگر: بهنگام برگزیدن کیخسرو، بشاهی است، در گفتار گیو، بگودرز، پس از سخن گفتن با
توس :
بــــــــــــــــــــــــــــــیامد به گودرز کــــــــــــــــــــــــــــشواد گفت
که فر و خرد نیست با توس؛جفت
دو چشمش، تــــو گویی، نـبیند همی
فــریـــــبرز را بـــرگــــزیــند همی
و چنانچه گذشت، در چنین هنگام ها، گوینده به شنونده «تو گویی» می گوید، نه «تو گفتی» که در همه افزوده ها چنین آمده است!
اندرون
اندر ( = اندرون)، فارسی در اوستا بگونۀ فارسی اندر و اندرون بکار رفته است. این واژه در زبان ایتالیایی entrare إنترر و intero اینتر و در فرانسه entre آنتر با آوای غ بجای ر در گفتار) و در انگلیسی نیز inter اینتر و interior اینتریور نیز خوانده می شود، و در همه این زبانها بجز از میان و اندرون، برابری ندارد اما افزایندگان، در گفتارهای خویش واژه را نه در جای خود بکار برده اند.
پیش اندرون، زیراندرون
پیداست که پیش را اندرون نیست، و «پیش» و «اندرون» هر یک بجای خود بند (= قید) است همچنین، «زیر» را اندرون نباشد! اما گفتارهای افزوده پُر است از این واژه آمیخته نادر خور.
ابـــــا جوشن وتــــرگ و بـــبر بـــیان
بـــــه زیــــر اندرون، ژنده پیلی ژیان
گفتار پیران و هومان درباره رستم
یــــکی رخش دارد به زیــــر اندرون
کـــــه گـــــویی روان شد، بــــیستون
در همان گفتار
یک: پیداست که افزایندگان سخن نادر خور دیگری نیز بدین لت اندر کرده اند،
روان شد» نادرست است: روان است. چون روان شود…
دو: تورانیان از آنجا که بسیار از کوه بیستون بدور بودند، نمیتوانستند آنرا در گفتار خویش بیاورند.
*
همی رفت پیش اندرون مرد گُرد
جـــــــهانی بر او انجمن شد نه خُرد
در شورش کاوه
پیداست که افزون بر «پیش اندرون» نادرستی دیگری در این سخن روان است، و کاوه، مردی آهنگر بود نه «گُرد».
*
پس پشت لشگـــر کیومـــــــرس شاه
نبیره، به پیش اندرون با سپاه
نبرد هوشنگ با دیو
بزیر اندرون، بـــــارهای گامـــــزن
یکی ژنده پـــــیل است گویی بـــتن
پیامبری رستم بسوی شاه مازندران
وگــر باره، زیر اندرش آهن است
شگفتی روان است و رویین تن است
رستم و سهراب
یـــــکی رخش دارد، بزیر اندرون
که کشتی نخواهـــد بدریای خون
همان
پیداست که لت دویم با پیوند «که» به رخش باز میگردد، و چنان می نماید که رخش را کشتی در کار نیست باز آنکه افزاینده را رای بر آن بوده است که بگوید: رستم را با رخش نیاز بکشتی نیست.
*
پچین برداران، یکبار در گفتار فردوسی نیز، این نادرستی را اندر کرده اند، آنجا که کنده (خندق) پای بارۀ کنگدژ را آتش می زنند و باره فرو می افتد:
بزیر اندرون آتش و نفت و چوب
زبـــر، گــرزهای گران، کوب کوب
که این گفتار فردوسی در لت نخست چنین بوده است:
به کنده درون آتش و نفت و چــــوب
زبر، گـــرزهای گـــران، باره کوب
*
یکی شاهزاده به پیش اندرون
جــــهاندیده با وی، بسی رهـــنمون
داستان خواب افراسیاب
همی رفت پیش اندرون، شاه گرد
سپــــهدار پـــــیران، ورا پیش برد
بردن پیران، کیخسرو را نزد افراسیاب
پیداست که ورا پیش برد، را با «همی رفت» لت نخست همخوانی نیست:
ورا پیش می (همی) برد.
*
ببستند گُـــــردان ایــــــران، میان
بــــه پیش انـــدرون اختر کاویان
لشکر کشیدن ایرانیان بکین سیاوخش
پیداست که بجز از پیش اندرون…
یک: اختر کاویان نادرست است:
« درفش کاویان.»
دو: هیچگاه در جنگ درفش یک کشور را پیش سپاه نمیبرند، که بایستی درفش، در پناه سپاهیان، پسِ لشگر باشد.
پای اندرون
افزایندگان، پای را از این پیشتر نهاده، برای «پا» نیز اندرون ساخته اند:
ز زر، افسری، بــــر سر میگسار
به پای اندرون، کفش گوهرنگار
داستان افزوده آمدن شنگل بدیدار دخترش بایران
این سخن را هیچ گزارش نیست، زیرا پای بایستی به کفش اندرون رود، نه
باژگونه آن…
اندر دویدن:
در داستان افزوده چیدن غوره از رَز، بهنگام هرمز ساسانی:
بِرَه بر، یکی رز، پر از غوره، دید
بـــفرمود، تا کهتر، انـــدر دویـــد؟
*
افزایندگان به اسب اندر آمدن، بزین اندر آمدن و همانند چنین واژه های آمیخته را بکار برده که هر یک در جای خویش باز نموده شده است.
پایان سخن آنکه، «میان اندرون» نیز پدید آورده اند، که هر دو بخش آن «میان» است:
میــــــــان تل کشتگان انــــــــــــــــــــــدرون
بر آمیخته با خاک، بسیار، خون
داستان بهرام و تژاو
*
بَر
افزایندگان که پیش اندرون را بسیار بکار گرفته اند، گاهگاه «بر پیش» [= بالا پیش] آورده اند،که آنرا نیز هیچ گزارش نیست.
در داستان افزوده نامه کیخسرو بکاووس:
چو بَر پیش یــــــزدان گشایی دو لب
نیایش کـــــن از بـــــهر مــــن روز و شب
*
در داستان نامۀ انوشیروان، به قیصر جوان:
چو مُهر از بَرِ نامــــــه بــــنهاد، گفت
که با تو صلیب و مسیح است جفت
«مُهر» را نشاید،(از بَرِ نامه) نهادن، که بر نامه نهادن درست است.
نمونه دیگر:
در هفتخوان رستم، آنجا که رستم می خوابد :
بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران، رخش، تا نیمه شب
پیداست که پیشوند «بر» رو بسوی بالا دارد، و چون کسی را خواب فراگیرد (بَر) نمی تواند خفتن و در چنین هنگام فروخفتن شاید، اما در همه نمونه ها چنین آورده اند، و بایستی آنرا «بیاسود» خواندن.
*
نمونۀ دیگر:
در افزوده های نامۀ خاقان به انوشیروان:
دو کارست پیش اندرون، ناگـــــــزیــــــــر
که خامش نشاید شدن خیره خیر
که آنرا بپایان، جــــــــز از رنج نیست
بـــــــــــــــــــــــــجز بر پراکندنِ گنج نیست
پیداست که در این دو رج بجز از «پیش اندرون» پیوند درست نیز میان آنها نیست. در رج نخست از دو کار سخن رفت، و در رج دویم «آنرا» (= آن، که یک کار است!)
اما بر پراکندن نیز نادرست است زیرا که «پراکندن» خود یک پیشوند کهن اوستایی دارد پَرَ؛ که پیش، فرا، بسوی پیش، دور( فرهنگ واژه های اوستایی، دفتر دویم، رویه ۸۸۶) … است، و هنوز در زبان فارسی نیز این پیشوند، خویش را نشان میدهد، و پراکندن، بسوی پیش آکندن و ریختن است، و بر این بنیاد پیشوند «بر» (= بالا) با آن همخوان نیست.
*
نمونۀ دیگر، در واژه آمیخته «بر نوشتن» در افزوده های داستان گریز خسرو پرویز به روم:
بــــــــــــــــر این گونه بر، نامه ای بر نوشت
ز هر گونه ای اندرو خوب و زشت
کنش نوشتن، در فارسی باستان با پیشوند «نی» بگونه «نی پَئیش» است و همین واژه در زبان پهلوی بگونه «نی پیشتن» درآمده است، و نشاید که پیش از پیشوند «نی» که روی بپایین دارد [همچون نی شستن نشستن، نیوفتن؛ نهفتن، نیهاتن = نهادن] پیشوند « بر» را که رو ببالا دارد، بدان افزودن.
چون سخن از نوشتن است می باید به یک سخن افزوده دیگر در داستان زندانی شدن خسرو پرویز، بازگردیم:
جـــــهاندار، بــــر شادورد بــــزرگ
نوشته همه پیکرش میش و گرگ
یک: خسرو بر (شادورد بزرگ) که نگاره میش و گرگ بر آن باشد ننشسته بود، زیرا که در گفتار پسین، از نهالی (= تشک) زردرنگ یاد می شود و بالشی لاژوردین، که پشت بدان داشت.
دو: نوشته در زبان فارسی برابر است با پیچیده، لوله شده، که به گونه دیگرش درنوردیده است.
این واژه در زبان فارسی باستان از یک پیشوند «نی»، و یک ریشه «نیش» بر آمده است… «نی» چنانکه گفته شد، جنبش بسوی پایین را میرساند، و پیش نیز پیچاندن است.
از آنجا که چون نامه ای نگاشته شود، آنرا می پیچاندند، تا بگونه تومار پیچیده شده در آید نی بیشتن (=نوشتن) که لوله کردن آن و پیچاندن کاغذ، یا چرم، یا پارچه است، جای نگاشتن را در زبان فارسی گرفت.
نوشتن، در زمان روان (= مضارع!) نوردیدن خوانده می شود، و هنوز در خانه های ایرانی ابزاری هست که آنرا «وردنه» خوانند که بر روی خمیر می پیچند، و دستگاههای چاپ را نیز میله ای هست که «نورد»ش می خوانند،… تو مار زندگی کسی را پیچیدن، یا درنوردیدن نیز از همین داستان سخن میگوید. در داستان بیژن و منیژه نیز آنجا که منیژه مرغ پیچیده درون نان و دستار را برای بیژن می برد، خواندیم:
نــــوشته بدســــتار، چــــیزی که برد
چنان همچو بسته، به بیژن سپرد
بر این بنیاد، «نوشته» در گفتار پیشین، نادر خور است.
غمی
افزایندگان همواره، غمی را بجای غمگین، یا غمین بکار گرفته اند!
«غم» برابر «اندوه» فارسی است، می باید کاربرد آنرا نیز داشته باشد، و چنانکه نشاید از واژه اندوه،
«اندوهی» برآوردن از غم نیز نباید «غمی» برآوردن، اما همواره از سوی افزایندگان این گونه؛ بکار گرفته می شود:
تژاو غمی، با دو دیـــــــــــــده پر آب
بــــــــــیامد بنــــــــــــــــــــــــــــزدیک افـــــــــــــــــــــــــــــراسیاب
*
غمی گشت پیـــــــران ز تورانسپاه
زتُــــــــــــرکان، تُـــــــــــــــــــــــهی مانــــــــــــــــــــــد، آوردگاه
*
غمی شد، دل مـــــــــرد پرخاشجوی
بـــــه بـــــــــــــــــــیگانگان ایچ ننمود روی
*
چـــــــــــــــــــــــــو خسرو غمــــی شد، ز راه دراز
فــــــــــــــــرود آمد و، بُرد، رستم نماز
شگفت آنست که افزایندگان گاهگاه، اسپ و گرز و بازو را نیز غمی نشان میدهند:
گـــــــــــــــــــــــرفــــــتند زانپس عـــــــمود گـــــــــــــــــــــــران
غمی گشت بــــــــــــــــــــــــــــــــازوی گـــــــــندآوران
رزم پدر و فرزند
شادورد
این واژه نیز نادرست است، زیرا که ریشه آن در زبان اوستایی چا است برابر با «پنهان» که با پسوند کننده ساز تَرَ از آن چاتَرَ؛ پنهان کننده برآمده است، که در زبان فارسی چادَر خوانده می شد:
بَس قامت خوش که زیر چادَر باشد
چــــــــــــــون باز کنی مادرِ مادر باشد
سعدی
و امروز آنرا چادُر؛ در تهران پنجاه سال پیش چادور خوانده می شد.
این واژه با پسوند «وان» (= پسوند جای )بگونه چادَروان، و آنگاه شادَروان در آمد، که پردۀ امروزین باشد.
اینست همان درگه، کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیرِ تنِ شادَروان
خاقانی شروانی
نگارۀ شیرِ تنِ پردۀ این درگاه بر شیر فلک (= برج شیر = صورت فلکی اسد) یورش می بَرَد.
و بر این بنیاد، «شادورد» نادرست است و یکی دو بار در افزوده ها از آن یاد شده است.
اکنون می باید، به سخنی دیگر پرداختن:
شــــــــــــــــــــــــما هـــــــــــــــــــــمچنـــــــــــــــــین چادر راستی
بــــــــــــپوشید، شُسته، دل از کاستی
بر تخت نشستن بهرامِ گور
اگر «چادر» پنهان کننده است، چون کسى «پنهان کنندۀ » راستی را بپوشد، او را باید دروغزن در شمار آوردن، و چنین است نا آگاهی افزایندگان از زبان و فرهنگ ایران!
کِفت:
شانه و «کتف» در گفتار فردوسی همواره بهمین گونه آمده است:
که فــــــــــــــــــــــــرمان دهـــــــــــــــــــــــــد، تا سر کِتف اوی
ببوسم، بدان برنــــــــــــــــــــــــهم چشم و روی
داستان ابلیس با ضحاک
چـــــــــــــــــــــــــــــو شاخ درخت آن دو مار سیاه
بـــــــــــــــــــــــر آمـــــــــــــــــــــــــــــــــد دگر باره از کِتف شاه
همان داستان
اَبَر کتف ضحاک جـــــــــــــــــــــــــــــــادو، دو مار
برست و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــرآورد از ایران، دمـــــــــــــــــــار
گفتار فرانک با فریدون
اما افزایندگان این واژه را بگونه کِفت در آورده اند، و شگفتا که همواره آنرا برای پساوای شگفت بشاهنامه افزوده اند:
ســـــــــرانــــــــــــــــــــجام بـــــــــــــــــــــــــــــبرید، هر دو ز کِفت
ســــــــــــــــزد گـــــــــــــــــــــــــــــر بمانی بدین در، شگفت
افزوده داستان ضحاک
بمالـــــــــــــــــــــــــید گوش انـــــــــــــــــــــدر آمـــــــــــد شگفت
بکند اژدها را بدندان، دو کِفت
هفت خوان رستم
همی جوشد آن گرز، زان یال و کِفت
ســـــــــــــــــــــــــزد گــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بمانی از او در شگفت
کاموس کشانی
بدو مانده بد، خسرو اندر شگفت
بدان برز بالا و آن یال و کفت
هنرنمایی گردیه نزد خسرو
چو، چون
در افزوده ها چون بخواهند، از کسی یا از چند کس یاد کنند، نام او یا آنان را بهمراه «چو» یا «چون» می آورند.
چـــــــــــــــــــــو توس و چو گودرز و گیو دلیر
چــــــــــــــــــــــــو گرگین و بیژن، چو رهام شیر
چـــــــــــــــــــــــــو دیـــــــــــــــــــدند، بُـــــــــــــــــــــــــردند، پیشش نماز
از آن پــــــــــس هــــــــــــــــــــمه بـــــَر گشادند راز
انجمن پیش از مرگ کیخسرو
پیدا است که اگر بندهای چو، از رج نخستین برداشته شود، سخن بدینگونه آراسته می شود: توس و گودرز و گیو و گرگین و بیژن و رهام…. چو [او را] دیدند….
یا بدینگونه:
چو توس و گودرز… [او را] بدیدند.
نمونۀ دیگر:
چـــــــــــــــــــــــــــــو رهام و شیدوش در پیش صف
گُـــــــــــــــــــــــــــرازه بکین انـــــــــــــــــــــــــــدر آورده کف
کاموس کشانی
پیداست که میان لت دویم، با لت نخست، هیچ پیوند نیست.
نمونه یی دیگر:
چــــــــــو سیسد تن از تخم افراسیاب
کــــــــــــجا بختشان انـــــــــــــــــــــــدر آمد بخواب
همچنین..
ز خــــــــویشان پیران، چو نهسد سوار
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آمـــــــــــــــــــــــــــد بــــــــــــــــــــــــــرین روز، از کارزار
نیز…
چو گودرز و پیران و هومان و توس
نـــُـــــــــــــــــــــــــــبد هـــــــــــــــــــــــــــــــیچ پیدا، درنگ و فسوس!…
چـــــــــــــــــــــــــــو لهّاک جـــــــــــــــــــــنگی و فرشیدورد
ابـــــــــــــــــــــاسی هـــــــــــــــــــــــــــزار از دلیــــــــــــــــــــــــــــران مـــرد
گــــــــــــــــــــــــــــرفتند بــــــــــــــــــــــــر مــــــــــــــــــیمنه جایگاه
جـــــــــــــــــــــهان ســـر بسر گشت ز آهن سیاه
چـــــــــــــــــــــــــــــــو زنگوله گــــــــــــــــــــــــــــــــرد و کلــــــــــــــباد را
سپــــــــــــــــــــــــــــــــــهرم کـــــــــــــــــــه بـــــــــــد، روز فریاد را
پیدا است که «چو» در رج نخست پیوند رج دویم است، و درست می نماید،اما چون «چو» در رج سیوم پیش می آید همه پیوندها را می گسلد!
چنین بود داستان «چو» در افزوده ها! اما آشکار است که چو یا چون در سخن فردوسی پیوند درست گفتار است:
چـــــــــــــــــــــــــو خـــــــــــــــــــــــــــــــــورشید تابان برآمد زکوه
بــــــــــــــــــــــرفتند، گـــــــــــــــــــــردان، هــــــــــمه همگروه
رای زدن زال با موبدان در کار رودابه
*
چــــــــــــــــــــــــــــو دســـــــــــــــــــــــــتور فــــــــــــــــــــــــــــرزانه با موبدان
ســـــــــــــــــــــــــــــــرافراز گُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردان و فـــــــــــــــــــــــــــرّخ ردان
بـــــــــــــــــــــــــــشادی بــــــــــــــــــــــــــــــــر پـــــــــــــــــــــــــــــــــــهلوان آمدند
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــردمــــــــــــــــــــــــــــــند و روشنروان آمــــــــــــــدند
زبان، تیز، بگشاد، دستان سام
لبـــــــــــــــــــــــی پُر ز خنده، دلی شادکام
گفتار زال با بزرگان موبدان
*
چو افراسیاب، آن سخن ها شنید
خوش آمدش و خندید و شادی گزید!
فرستادن افراسیاب هومان و بارمان را بنزد سهراب
شگفتا که بیشتر استادان (!) شاهنامه شناسی، چنین «چو» آوردن ها را که همگی بی پایان و بی پیوند اند [از برای تأکید سخن ] روا دانسته، و آنها را از گفتار فردوسی در شمار آورده اند!!
باز
یکی از واژه ها، که در همه شاهنامه های امروز بگونه نادرست «بازِ» آمده است، واژه باز است هنگامیکه پیوسته به یک نام می شود. چنانکه:
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروشید، کای مـــــــــــــــــــــــــردِ رزم آزمای
هماوردت آمــــــــــــــــــــــــــــــــد، مشو بازِ جـــــــــــــــــــــــــای
نبرد رستم با اشکبوس
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدان خستگی بازِ جنگ آمــــــــــــــــــــــــــدند
گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرازان، بسان پلـــــــــــــــــــــــــــنگ آمــــــدند
نبرد هومان و بیژن
این واژه را بایستی «باز» خواندن، زیرا که در زبان پهلوی نیز با اوای اَپاچ (= باز) و با هزوارش آمده است و نمونه ها نشان می دهد:
و سپاه (را) همگی باز به درگاه خواست. (بدرگاه، باز خواست) (کارنامۀ اردشیر بابکان رویه ۶۵)
سواران (را) به آیینِ افسوس و ریشخاری، پیاده و برهنه باز به پیش اردشیر فرستاد(همان رویه ۶۹) (به پیش اردشیر باز فرستاد)
(ارجاسپ را) بر خری دم بریده باز شهر خویش فرستاد(یادگارزریران متن های پهلوی رویه ۱۶). (بشهر خویش باز فرستاد)
«باز» واژه ایست که دستورنویسان، آنرا (حرف اضافه) خوانده اند، و از همین گروه است، «در»، «از»، «به»، و چون هیچیک از اینها را در پیوند سخن بگونه «در»، «از»، «به» نشاید خواند، «باز» را نیز می باید بگونه «باز» خواندن، نه «بازِ»! زیرا که باز خواند، باز گفت، بازرفت را نیز همواره بهمین گونه درست می خوانیم. واژه رودرروی باز «فراز» است چنانکه «در را باز کرد»، «در را فراز کرد»:
ایدون گویند که اندر شب به دهی فراز آمد(کارنامۀ اردشیر بابکانرویه32).
امید نیست که دیگر به عقل باز آید
قضا همی بردش تا به چنگ باز آید
که گر ببیند زندیق در نماز آید
که هر دم از درِ او چون تویی فراز آید
چنانکه دیده می شود در این گفتار سعدی نیز «باز»، رودرروی «فراز» آمده است، و در کارنامه اردشیر نیز «فراز» همان «فراز» است نه بگونه «فرازِ»
سپُردن، سپَردن، ستَردن، شمَردن، خوَردن
چیزی را بکسی سپُردن با همین آوا، اَپسپورتن پهلوی برآمده است، اما چیزی را از زیر پای گذراندن، راه پیمودن (راه را از زیر پای گذراندن)، از اپَسپارتن پهلوی برمی آید که بایستی آنرا «سپَردن» خواند.
چیزی را از روی چیزی بر گرفتن نیز «ستَردن» است از ستَرتَن پهلوی.
شمَردن فارسی از نیز از ریشه «مَر» بر آمده است و بایستی بهمین گونه خوانده شود.
خوَردن فارسی نیز از خوَرتن پهلوی است، و اگر این واژه ها در گفتار، بگونه ای دیگر پساوا؛ یابند در شمار افزوده های شاهنامه اند.
*
گونه های درست:
- سپُردن:
بــــــــــــازار شــــــــــــــــــــــــــد، مشک و آلت ببــــــــــــــــــــــُرد
گـــــــــــــــــــــــــــــــروگان بــــــــه پــــــــــــــــــــــــرمایه مردی سپُرد
داستان لنبک آبکش
- سپَردن:
کســـــــــــــــــــی کــــــــــــــــــــــــــــــو روانش نــــــــــــــــــــــــــدارد خرد
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــزد گـــــــــــــــــــــــــر درِ پادشا، نسپَرَد
بزرگمهر
- ستَردَن:
هــــــــمان راه یــــــــــــــــــــــــــــــزدان بـــــــــــــــــــــباید سپَرد
از دل تیـــــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــیها بـــــــــــــــــــــــــــــــباید ستَرد
- شمَردن:
تـــــــــــــــــــــــرا از دوات است و کــــــــــــــــرتاس، بَر
ز لشگر که گفتت؟ که مـــــــردم شمَر
گفتار بهرام پورگشسب
نفس، جز بفرمان او نشمَرَد
پــــــــــــــــــــــــی مـــــــــــــــــور، بی او، زمین نسپَرَد
کسری در گرگان
- خوَردن:
پشیمان شد از گفت خود، نان بخوَرد
بــــــــــــــــــــــر او نیــــــــــــــــــــــز یاد گذشته نــــــــــــکرد
بهرام گور
بـــــــــــــــــــــــــــدان، تا بــــــــــــگفتار تــــــــــــــــــــــــــــــو مَی خوَریم
بـــــــــــــــــــــــــــــــــه مَی، درد و انــــــــــــــــــــــــــــــــــدوه را بشکَریم
*
و چنین گفتار افزوده است:
دگــــــــــــــــــــــــــــر آنــــــــــــــــــــــــــــــــکه، روزش بباید شمُرد
بکار بـــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ انــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرون دست بُـــــرد
گفتار افزوده به بزرگمهر
چـــــــــــــــــــــــــو خــــــــــــــــــــــــلعت بدان مرد دانا سپُرد
ورا مـــــــــــــــــــــــــــــــــهتر پـــــــــــــــــــــــــــــــــهلوانان شــــــــــــــــــــمُرد
داستان بهرام پورگشسب
دوباره گویی
در
افزوده ها
یکی از کارهای افزایندگان، دوباره گویی گفتار فردوسی است، با شیوه ای کژ و ناهماهنگ، چنانکه همه گفتار را برهم میریزد و سخن را سست می نمایاند؛ همچون این گفتار فردوسی، بهنگام پرسش سهراب از هجیر، که از وی میخواهد پاسخ درست و راست بدهد:
بـــــــــــــــــــــــــــــفرمود، تا رفت، پیشش هـــــــــــــــــــــــجیر
بـــــــــــــــــــــــــــــــــدو گفت: کـــــــــــژی نـــــــــــــــــــــــــــــباید ز تیر
نشانــــــــــــــــــــــــــــــه، نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــباید که خـــــــــــــــــــــــــــم آورد
سرافشان شود، زخــــــــــــــــــــــــــــم کـــــــــــــــــــــــــم آورد
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر کار در، پیشه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن راستی
چـــــــــــــــــــــــــــــو خـــــــــــــــــــــــــــواهی که نگزایدت کاستی
پس از لت نخستین که از شاهنامه است و از تیر؛ راستی می خواهد، در گفتار پسین:
یک: پیدا است که نشانه را خم و راستی نیست، نشانه؛ نشانه است، که در میدان می نهند.
دو: نشانه یک تخته رنده شده آراسته است، و توان آنرا ندارد که خود را پیچان کند!
سه: زخم (= ضربه) را کم آوردن نشاید.
چهار: نشانه را هیچ نیرو و توان نیست که زخم زننده را کم کند یا بسیار! زخم از سوی تیرانداز زده می شود.
*
در گفتار سیمرغ بهنگام رستمزاد (زایش رستم):
یــــــــــــــــــــــــــــــــکی مـــــــــــــــــــــــــــــــرد بـــــــــــــــــــــینادل پرفسون
بـــــــــــــــــــــــــــــــیاورد ابـــــــــــــــــــا خـــــــــــــــنجری آبـــــــــــــــــــــــگون
بــــــــــــــــــــــــــــــــکافد تــــــــــــــــــــــــــــهیگاه ســـــــــــــــــــــــــــــرو سهی
نـــــــــــــــــــــــــــــــــباشد مــــــــــــــــــــــــر او را ز درد آگــــــــــــــــــــــــــهی
از او بــــــــــــــــــــــچه شیر، بـــــــــــــــــــــــــــــــــیرون کشد
هـــــــــــــــــــــــــمه پــــــــــــــــــــــــهلوی ماه، در خون کشد
سخن افزایندگان:
تـــــــــــو بــــــــــنگر که بینا دل افسون کند
ز صــــــــــــــــــــــــندوق، تا شـــــــــــــــــــــیر بیــــــــــــــــــــــرون کند
یک: بینا دل و افسون،همانست که فردوسی در گفتار خود بکار برده است!
دو: «شیر بیرون کشد» در سخن افزاینده سست است، زیرا که در گفتار فردوسی ،«از او» آمده بود، و در گفتار افزاینده «ز صندوق»، و بچه شیر بیرون کشد به «شیر بیرون کند» گردید، و بیرون کردن و بیرون کشیدن، رودرروی یکدیگراند،زیرا که در « بیرون کردن» نیرو و فشار، از سوی اندرون به بیرون است، و در فشار از بیرون باندرون است.
*
در همان بخش؛ گفتار سیمرغ درباره آینده رستم چنین است:
از آواز او انــــــــــــــــــــــدر آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ز پـــــــــــــــــــای
دل مـــــــــــــــــــــــــــــــــردِ جـــــــــــــــــــــــــــــــــنگی پــــــــــــــــــــولاد خـــــــای
و افزاینده، پیش از این رج افزوده است:
هـــــــــــــــــــر آن گــُــــــــــــــــــــــــــــــــــرد، کاو از کوپــــــــال او
ببیند، بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر و بازو و یـــــــــــــــــــــال او!
یک: کوپال را آواز نیست.
دو: آواز دیدنی نباشد.
سه: اگر، «ببیند» را پیوسته به بَر و بازو و یال بدانیم، سخن در رج نخست بی پیوند و بی کنش می شود.
*
در نامه یی که کیخسرو برستم می نویسد، تا از وی بخواهد که برای رهایی بیژن میان بندد:
گــــــــــــــــــــــــزین کــــــــــــــــــــــــــــــیـــانی و پشت ســـــــــــــــــــــــــــــــــپاه
نــــــــــــــــــــــــــــــگهدار ایــــــــــــــــــــــــــــــــران و لشگر پــــــــــــــــــــــــــــــــناه
افزاینده: تـــــــــــــــــــــــــــــویی پـــــــــــــــــــــــــــــهلوان کـــــــــــــــــــــــــــــــیان جهان
نـــــــــــــــــــــــــــــهان ،آشکار، آشـــــــــــــــــــــــــکارت نــــــــــــــــــــــــــــهان
در لت دویم سخن چنان بهم ریخته است که نهان و آشکارای رستم از آن پدیدار نمی شود.
*
در گفتار گزیدن بهرام پورگشسب (چوبینه) بسرداری:
بـــــــــــــــــــــــــپرسیدم از پیــــــــــــــــــــــــــــــر مهران ستاد
کــــــــــــــــــــــــه از روزگاران چــــــــــــــــــــه داری بـــــــــــــــــــــیاد؟
افزاینده چند رج پیش از این آورده است:
بـــــــــــــــــپرسید بایــــــــــــــــــــــــد ز مــــــــــــــــــــــــهران ستاد
کـــــــــــــــــــــــــــه از روزگاران، چـــــــــــــــــه دارد بــــــــــــــــــیاد؟
پیداست که افزاینده، تنها «داری» را به «دارد» گردانده است.
در پیام بهرام آذرمهان به هُرمَزد، از زندان:
تــــــــــــــــــــــــــــرا سودمـــــــــــــــــــندی است از پـــــــــند من
بـــــــــــــــــــــــــــــــزندان، بمان، یــــــــــــــــــــــکزمان بندِ من
گفتار افزاینده:
به ایــــــــــــــــــــــران تـــــــــــــــــــــــــراسودمــــــــــــــــندی بود
خــــــــــــــــــــــــــــردمــــــــــند را بی گـــــــــــــزندی بُـــــــــــــــــــــــــــــوَد
که سخن بجز از افزوده بودن و دوباره گویی، سست و بی پیوند است.
در آیین ریختن آب بر دست نوشروان:
به گــــــــــــــــــــــــفتار دانــــــــــــــــــــــــا، فـــــــــــــــروریخت آب
نـــــــــــــــــــه نــــــــــــــــــــــــرم و نه از ریختن بـــــــــــــــــر شتاب
گفتار افزاینده:
چنــــــــــــــــــــــان هم چــــــــــــو داناش فرموده بود
نـــــــــــــــــــــــه کـــــــــــــــــــــــم کرد از آن نیــــــــــــــــــز ونه برفزود
*
در داستان نبرد تلخند و گو و پدیدار شدن شترنگ:
هــــــــــــــــــــــــوا شد، ز گــــــــرد سپاه، آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــنوس
ز نالـــــــــــــــــــــــــیدن بـــــــــــــــــــــــــوق و آوای کـــــــــــــــــــــــــــــــوس
سخن افزاینده:
زمیـــــــــــــــــــــــــن تــــــــــــــــــار شد، آسمان شد بنفش
ز بس نیــــــــــــــــــــــــــــــــزه و پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنیانی درفش
گفتار بزرگمهر:
بپــــــــــــــــــــــرسیـــــــد و گفتش کـــــه: « از آرزوی
چه پیش است؟ پیدا کن ای نیکخوی»
بــــــــــــــــــــــــدو گفت: «چــــــــــــــــــــون سرفــــــــــــــــــــــرازی بود
هــــــــــــــــــــــــــــمه آرزو، بــــــــــــــــــــــــــــــی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیازی بود
چـــــــــــــــــــــــــــو با بی نیازی، بود تن، درست
نـــــــــــــــــــــــــباید جــــــــــــــــــــــز از کام دل، چیز جست
سخن افزاینده:
بـــــــــــــــــــــــــــــــپرسید و گفت: «ای خـــــــــــــــــرد یافته
هـــــــــــــــــــــــــــــــنرها، یک انــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دگـــــــــــــــــر بافته (!؟)
چــــــــــــــــــــــــــه دانی کــــــــــــــــــــــزو تن بود سودمند(!)
هـــــــــــــــــــــــــــــمان بـــــــــــــــــــــــــــــر دل هر کسی ارجمند»
چنین داد پاســـــــــــــــــــــــــــــخ که: «ناتــــــــــــــــــــــندرست
که دل را جـــــــــــــــــــــــــــــز از شادمانــــــــــــــی نجست (!)
چـــــــــــــــــــــــــــــو از درد، روزی بسُستی بـَـــــــــــــــــوَد
هــــــــــــــــــــــــــــــــــمه آرزو، تـــــــــــــــــــــــــــــــــندرستی بـُـــــــــــــــوَد»
بی پیوندی گفتار افزوده چنان آشکار است که گزارشش نمی باید.
در گفتار زینهارخواهی پرموده:
فــــــــــــــــــــــــــــــــــرو آمــــــــــــــــــــــــــــد از بارۀ نامــــــــــــــــــــــــدار
بسی آفــــــــــــــــــــــــــــرین خـــــــــــــــــــــــــــــواند بــــــــر شـــــــــــــــــهریار
و گفتار افزاینده:
فرود آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــد از دژ، سر افراز مــــــــــــــرد
بــــــــــــه اسپ انـــــــــدر آمـــــــــد سپــــــــــهبد چــــــــــو گرد
*
گاهگاه سخن دوباره، با اندیشه ای ناهمسان در داستانی دیگر می آید:
در داستان رفتن گیو بتوران برای یافتن کیخسرو:
چـــــــــــــــــــــــــــــــو بـــــــــــــــــــــــــــهر نیایش بشویی رُخـــــــــــــــــــــــــان
بــــــمن بَر، جــــــــــــــــــــــــــــــهان آفــــــــــــــــــــــــــرین را بخوان
گفتار افزاینده در نامه ای که کیخسرو بر دست گیو برای کاووس می فرستد:
چو بر پیش(؟) یزدان گشایی دو لب
نــــــــــــــــــیایش کــــــــــــــــــن از بــــــــــــهر مـــــــــن روز و شب
یک: افزاینده نا آگاه نمی دانسته است که در آیین ایران پیش از خواندن نماز می بایستی که دست و روی را بشویند، و در این هنگام گفتاری بنام «سروش واژ» خوانده می شود، و گفتار و خواهش گیو، از پدر آنست که بدانهنگام از خداوند برای من پیروزی بخواه، زیرا که بهنگام ستایش یزدان، و نماز نشاید که نام از کسی دیگر بردن!
دو: سخن چنان پریشان است که هیچگونه گزارش، بر آن نتوان نهادن: هنگامیکه بر پیش؟ یزدان لب را می گشایی (نماز می خوانی) روز و شب برای من، یا مرا نیایش کن! و این سخنان ناآگاهانه است که پانسدوپنجاه سال، از سوی استادان شاهنامه خوانده شده است، و اندکی بر روی آن درنگ نکرده اند، تا آشفتگی گفتار و پریشانی اندیشه سراینده را از آن بازیابند؟
باژ گونه گویی
با این گفتار، جای دارد که چندی از گفتارهای باژگونه و آشکارِ افزایندگان را بررسیم:
در انجمنی که بهرام پورگشسب با بزرگان ایران کرد:
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــهر جـــــــــــــــــــــــــای، «کرسی زرین» نهاد
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شاهــــــــــــــــــــــان پیــــــــــــــــــــــــروز بنشست شاد
گفتار افزاینده:
فرستاد و گـــــــــــــــــــــــــــردنکشان را بخواند
بـــــــــــــــــــــــــــــرِ تـــــــــــــــــــــخت شاهـــــــــــی «بزانو نشاند»
در داستان نبرد کوت رومی با بهرام پورگشسب:
چنین گفت پس کوت را شهریار
کــــــــــــــه رو پیش آن مـــــــــــــــردِ ابلق ســــــــوار
گفتار افزاینده:
ورا، زان سخن، هیچ پاسخ نداد
دلــــــــش گشت پُــــر خون و سر پر ز باد!
در گفتار گزیدن شیروی بشاهی:
بزندان چو تنگ اندر آمد تخوار
بـــــــــــــــــــــــدان چــــــــــــــــــــــاره با جـــــــــــــــــــــــامۀ کارزار
افزاینده، پیش از آن آورده است:
ســـــــــــــــــــــرِ لشگر نامــــــــــــــــــــــــــور گشته شــــــــــــــــــــــد
ســـــــــــــــــــــــپهبد به جنگ انـــــــــــــــــــدرون کشته شد
پیدا است که کُشته را با گَشته پساوا نیست… اما افزاینده خام گفتار را چگونه پروای آن هست که تخوار (سپهبد آن لشگر) را که در رج پسین بزندان میرود و با شیرویه سخن می گوید، پیش از آن کشته بنماید؟!
*
در داستان گریز افراسیاب از میدان جنگ، رستم بایرانیان فرمان میدهد که بر سپاه بی سردار تورانیان نتازند:
تــــــــــــــــــــــــهمتن بـــــــــــــه آواز گفت آنـــــــــــــــــــــــزمان
که نــــــــــــــــــــــیزه مــــــــــــــــــــــــدارید تیــــــــــــروکمان
پلنگ آنزمان پیچد از کین خویش
که نخچیر بیند بــــــــــــــــه بالیـــــــن خویش
افزایندگان میان این دو رج جدایی افکنده باژگونه آن را آورده اند:
تـــــــــــــــــــــــــــهمتن بـــــــــــــــــــــه آواز گفت آنـــــــــــــــــــــزمان
کــــــــــــــــــــــه نیـــــــــــــــــــزه مـــــــــــــــــــــــــــدارید و تیر و کمان
بکوشیـــــــــــــــــــــد و شمشیر و گـــــــــــــــــــــــــرز آورید
هنـــــــــــــــــــــــــــــــرها ز بالای بُــــــــــــــــــــرز آوریــــــــــــــــــــــــــــد
پلنگ آنزمان پیچد از کین خویش
که نـــــــــــــــــــــخچیر بـــــــــــــــــــــیند ببالین خویش
ســـــــــــــــپه سر بسر نئره بــــــــــــــــــــــرداشتند
هـــــــــــــــــــــــــمه نیـــــــــــــــــــــــــــزه بـــــــــــــــــــــــــرکوه بگذاشتند
چــــــــــــــــــــنان شد در و دشت آوردگاه
کـــــــــــــــــــــه از کشته جــــــــــــــــــــــایی نــــــــــــــــدیدند راه
*
در داستان افزوده کشتن پیروز خسرو:
از آخـــــر همانگه یکی کرّه خواست
بزین اندرون، نوز؛ نابوده راست
در این داستان افزوده؛ پیروز خسرو را بدنبال کرّه اسپی تیز تاز می بندند، تا او را بر زمین کشانده لگد کوب کند، و بدینسان با درد و رنج بمیرد! اما افزاینده در رج پیشین،از گردن زدن او یاد میکند:
مکانات یــــابــــــــــــــــــی ز کــــــــــــــــــــــرده، کــــــنون
برانــــــــــــــــــــــم ز گــــــــــــــــــــــــــــــــردن ترا جـــــــــــــــــــــــــــوی خون
در داستان های افزوده نبرد بزرگ کیخسرو، افزاینده، خود با گفتار خود بیگانه میشود:
هـــــــــــــــــــــــــــــم ایــــــــــدون ز گنج درم سدهزار
بـــــــــــــــــــــــــــــــبُردنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آلت کارزار
*
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــیونان ز گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنج درم ده هــــــــــــــــــــــــزار
بســـــــــــــــــــــــــــی بـــــــــــــــــــــــــــــــــار کـــــــــــــــــــــــــــردند از بهر کار!
یک: این دو داوری، با یک رج که در میان آنها بوده است پیدا است که افزاینده چنان بی پروا بوده است که خواستش؛تنها،افزودن بشاهنامه بوده است، و به اندیشه خواننده نیندیشیده است.
دو: در رج دویم، اگر ده هزار درم بر هیونان بار کردند، شمار آن روشن است اما افزاینده در لت دویم از «بسی بار کردند» یاد کرده است که پیوند همان یک گفتار را نیز از هم می گسلاند!
و با چنین بی پروایی است که در جنگ میان ایران و توران، فردوسی می فرماید:
مــــــــــــــــــــــــــــــــیان، بازنگشاد کس، کشته را
نجستند، مــــــــــــــــــــــــــــــــــــردانِ بــــــــــــــــــــــــــــــرگشته را
و افزاینده را سخن چنین است:
اگــــــــــــــــــــر کشته بودند، اگر خسته تن
گـــــــــــــــــــــــرفتار، در دست آن انــــــــــــــــــــــــجمن
ز پُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمایه اسبان بــــــــــــــــــــــــــــــزرّین ستام
ز تـــــــــــــــــــرگ و ز شمشیر زرین نــــــــــــــــــــــــــــــــــیام
جـــــــــزین هــــــــرچه پُــــــــرمایه تر بود نیز
به ایرانـــــــــــــــــــــــــــیان مانـــــــــــــــــد، بسیار چیز!
و چون افزاینده، چنین بی پروا باشد، چنان گمان دارد که: ایرانیان نمیدانند که تیسفون، همان مداین است یا آنکه افزاینده: خود اینرا نمی دانسته است:
از آنــــــــــــــــــــــــــــــــجا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیامد سوی تیسفون
زمیــــــــــــــــــــــــن شد ز لشـــــــــــــــکر،کُهِ بیستون
ز بس خواسته کان پــــــــــــــــــــــراکنده شد
ز زرّ و درم کشور آکـــــــــــــــــــــــــــــــنده شــــــــــــــــــــــــــد
ز آن شــــــــــــــــــــهر، سوی مداین کشید
که آنــــــــــــــــــــــــــجا بُـــــــــــــــــــــــــدی،گنج ها را؛کلید
*
و چون چنین باشد، هر واژه آمیخته را بشاهنامه اندر توان کردن، چنانکه «هفته روز» را بجای هفت روز در داستانهای افزودۀ زمان کسری:
بـــــــــــــــر این نیز بگذشت یکهفته روز
بهشتم چـــــــــــــــــــــــو بفروخت گیتی فروز
و نیز «هفته ماه» را که در نیافتم برابر با چند هفته، یا چند ماه است:
بـــــــــــر این نیز بگذشت، یکهفته ماه
نشست از بــــــــر تخت پیروزه شاه
یا آنکه «اژدها»یی را (بر) یک شاخه باریک پنهان میکنند. در داستان رفتن بزرگمهر جوان بسوی
نوشروان:
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو آن اژدها شورش او شنید(!)
بـــــــــــــــــــــــــــر آن شاخ باریک شد ناپــــــــــــــــدیــــــــــــد
کار افزایندگان بدانجا می رسد که خوانندگان شاهنامه را از خرد و اندریافت و آگاهی بدور می دانند، و سخنانی میگویند، که بجز از خوارداشت خواننده گزارشی ندارد.
در داستان افزوده کشتن شیران بر دست بهرام گور چنین سخن آمده است:
بــــــــــــــــــــــــــزد تیر بــــــــــــــــــــر سینۀ شیر، چاک
گـــــــــــــــــــــــــذر کـــــــــــــــــــــــــــرد با پرّ و پیکان بخاک!
یک: چاک را چه گزارش تواند بودن، مگر آنکه برای پساوای خاک آورده باشند.
دو: تیرانداز چون سخت بنیرو باشد، پیکان را از شکم نخچیر می گذراند، و سوفار تیر که دو پر را بدان بسته اند، بیرون می ماند. و اینچنین تیراندازی، همواره ستوده شده است؛ از کارنامه اردشیر بابکان:
تیرِی ایتون اُو گور زَت کو تیر تاک پَر اندر اَشکومب اندر شوت
تیری چنان بگور زد که تیر تا پَر اندر شکم گور رفت
در شاهنامه بارها این گفتار آمده است که «همی پرّ و پیکانش در خون کشید» چون پیکان به اندرون شکم نخچیر فرورفت، پرّ آن نیز از اینسو تا کنار زخم پیش رفت و خونین شد! در برترین تیراندازی جهان پهلوان رستم چنین آمده است:
چــــــــــــــــــــــــــــــــــو پیکان ببوسید انگشت اوی
گــــــــــــــــــــــــــــــذر کــــــــــــــــــــــــــرد، از مُـــــــــهرۀ پشت اوی
و در اینجا نیز سخن از گذشتن پیکان، بدانسوی سینه اشکبوس رفته است… اما افزاینده نه تنها پیکان و پر را از آنسوی شکم شیر گذراند، که آنرا، از آنسوی باندرون خاک فرو برد! و گزافه برتر از این نمی شود. اما اگر اندکی پیش رویم، همان افزاینده بدنباله داستان می افزاید که:
چنیـــــــــــــــــــــــــــن گفت کان تیــــــــــــــــــــــر، بی پرّ بود
نبَــــــــــــــــــــــُد تیــــــــــــــــــــــــــــــز، پـــــــــــــــــــــــــیکان او کرّ بـــــــــــــــود
یک: اگر آن تیر را پر نبود، چگونه در هوا پرواز کرد، و از تن شیر گذشت و بخاک نیز فرورفت؟
دو: باز، در افزوده های فراوانِ هنگام بهرام گور چنین آورده اند:
بـــــــــــــــــــــــــــهر شـــــــــــــــــــــــــــهر، مـــــــــــــــــــــــــــــردی پدیدار کرد
ســـــــــــــــــــــــــرِ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــفته از خــــــــــــــــــــــــــــــواب بیدار کرد
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدان، تا نـــــــــــــــــــــــــــــــــجویــــــــــــــــــــند پیکار نیز
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپاید ز پــــــــــــــــــــــــــــــــــــیکار، افگار نیـــــــــــــــــــــــــز
ز گــــــــــــــــــــــنج آنــــــــــــــــــچه بایستشان خـــــــــــــــــــــوردنی
ز پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشیدنی، هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ز گستردنی
بدین (!) پرخرد موبدان (!) داد و گفت
که نیک و بد از من نباید نهفت
مــــــــــــــــــــــــــــــیان سخـــــــــــــــــــــــــــــــــنها مـــــــــــــــــــــــیانجی بوید
نخواهــــــــــــــــــــــــــند چیزی ،کرانجی بوید!
این سخنِ سر تا پا پریشان را، پایانی سخت ناشایست است که افزاینده از پیش خود،واژه ای ناشناخته را برای پساوای میانجی پدید آورده است.از آنجا که «میانجی» کسی است که میانه دو تن، در گفت و گوی و پیوند و سازش باشد «کرانجی» را چگونه توان گزارش کردن؟ چنین واژه ها و گفتارها را نشاید سرودن، مگر آنکه سراینده، جیره خوار کسی یا دستگاهی بوده باشد، که بخواهد، بی اندیشه و با بکار بردن واژه های ناهمگون به برگهای شاهنامه بیفزاید!
نکته ای که در این سروده سخت درخور نگرش است آنستکه، افزاینده می توانست در رج چهارم چنین بیاورد بدان پرخرد موبدان، تا سخن خود را سامان بخشد. اما وی چندان بی پروا بوده است که «بدین» آورده است، و استادان شاهنامه نیز بدان ننگریستند!
باز در همان داستانها چنین آمده است:
ورا داد بایـــــــــــــــــــــــــــــــــد دو و چـــــــــــــــــــــــــاردانگ
چـــــــــــــــــــــــو شد گرسنه، تا نــــــــــیاید ببانگ
یک: در این سخن نیز چون افزاینده نتوانسته است از شش دانگ نام بردن، ناچار «دو و چار» را بکار گرفت.
دو: نیاید ببانگ نیز سخنی نادر خور است: «تا بانک برنیاور»!سخن افزایندگان پیش از این رج بر آن بود که مردمان از آسایش و فراخی که دارند،-در زمان بهرام-بکار نمی پردازند، آنگاه اگر با چنین داوری روزی شش دانگ نیز به آناندهند،خود، به بیکاری آنان می افزاید.
در دنباله این گفتار، سخنی آمده است که آن نیز به یاوه می نماید:
اگـــــــــــــــــــــــــر در زمیـــــــــــــــــن، گــــــــــــــــورگاهی بود
وگــــــــــــــــــــر نا بــــــراومــــــــــند راهــــــــــــــی بــــــود…
یک: که در ایران باستان، گورگاه (= گورستان) نداشته ایم، و درگذشتگان را در دخمه می نهادند…
دو: و هیچ راه براومند (= میوه دار) در جهان پیدا نشده است که با این گفتار بدنبال راه بی میوه بگردند!
افزایندگان گاهگاه بی نگرشی و ناآگاهی خود را می نمایند، چنانکه در داستان ساختگی نبرد بهرام گور با کَرگ (= کرگدن) آورده اند:
چــــــــــــــــــــــــــــــو بــــــــــــــــــــــــــینم بنیروی یـــــــــــــــــــزدان تنش
بـــــــــــه بـــــــینی به خــــــــــــــــــــــــــون غــــــــــــــــــــــــــــرقه پیراهنش
و بدینسان کرگدن را دارای پیراهن میکنند… و در همان داستان:
چـــــــــــــــــــــــــــــــو از دور دیــــــــــــــــــــــــدند خـــــــرتوم اوی
ز هــــــــــــــــنگش همی پست شد بـــــــوم اوی
یک: پوزه کرگدن به خرتوم دگرگون می شود…
دو: دیگران دیدند، و زمین از نگرش آنان پست شد؟ یا از هنگ (؟) او؟
یا آنکه در همان داستانهای افزوده، از چشمه انبر و مشک (!) یاد میکنند:
هـــــــــــــــــــمان چشمه انبر و اود و مشک
دگــــــــــــــــــــــــر گــــــــــــــــــــــــــنجِ کافــــــور ناگشته خشک!
گاهگاه افزاینده میان سخنی آشکار را می شکافد، و گفتار خویش را که دوباره گویی نیز بشمار میرود، میان آن جای میدهد، چنانکه بهنگام رهاندن بندوی، خسرو پرویز را از سپاه بهرام.
گفتار خسرو:
بدو گفت خسرو، که: «دانای چین
یکـــــــــــــــــــــــــی خوب زد داستانی بـــــــــر این
چـــــــــو ناچیز خواهــــــد شدن شارسان
مــــــماناد، دیــــــــــــــــــــــــــــــــوارِ بیــــــــــــمارسان»
افزاینده، میان این گفتار را شکافته، سخن سست خویش را در آن جای داده است:
بدو گفت خسرو که: «دانای چین
یـــــــــــــــــــکی خوب زد داستانی بــــــــــــــــــــــــر ایــــــــــن
که هر کاو کند بر درِ شاه، کشت
بـــــــــــــــــــــــــــدان گــــــــــــــــــــــیتی اندر، بیابد بهشت
چـــــــــــــــــــــــو دیوار شهر اندر آمد ز پای
کلاتـــــــــــــــــــــــــــه نــــــــــــــــــــــــــــباید که باشــــــــــــــــــــد بجای
چــــــو ناچیز خواهد بُدن شارسان
مـــــــــــــــــماناد ،دیـــــــــــــــــــــــــــوارِ بــــــــــــــــــــــیمارسان»
نمونه دیگر آنکه میان پرسش خسرو پرویز از بهرام پورگشسب (چوبینه) و پاسخی که وی میدهد، یازده رج گفتار بی پیوند افزوده اند، که چون آن یازده رج را از میانه برداریم پیوند گفتار،خود را آشکارا نشان می دهد:
پرسش چنین است: تو که ای؟
پاسخ نیز چنین تواند بودن: بهرامِ جنگی منم!
*
چــــــــــــــــــــــنین پاسخ آورد خسرو بـــــــــــــــــــــــــــدوی
که:«ای بیهده مرد پیکارجوی
اگـــــــــــــــــــــــــــر پادشاهـــــــــــــــــــــــــــــی ز تـــــــــــــــــــــــــــخم کیان
بخواهد شدن،تو که ای؟ در جهان!
هـــــــــــــــــــــــــمه رازیان، از بـــــــــنه، خود بداند؟
دوروی اند و هم دشمنِ ایزدند
نخست از ری آمــــــــــــــــــــــــــــــــد سپـــــــــاه اندکی
که شــــــــد با سپاه سکـــــــــــــــندر یکــــی
مــــــــــــــــــــــــــــیانها ببستند بـــــــــــــــــــــــــــــــــــا رومــــــــــــــــــــــــیان
گــــــــــــــــــــــرفتند ناگاه، تخت کــــــــــــــــــــیان
نـــــــــــــــــــــــــــیامد جــــــــــــــــــــــــــــــهان آفــــــــــــــــــرین را پسند
ازیشان بــــــدیشان رسید آن گـــــــــــزند
کلاه کیی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ســــــــــــــــــــــــــــــر اردشـــــــــــــــــــیر
نــــــــــــــــــــــهاد آنــــــــــــــــــزمان داور دستـــــــــــــــــــگیر
بـــــــــــــــــــــــــــــــتاج کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیان او ســـــــــــــــــــــــــزاوار بود
وگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر چند، بی گنج و دینار بود
کــــــــــــــــــــــــنون کار آن نامـــــــــــــــــــــــــداران گذشت
سخن گفتن ما، هـــــــــــــــــــــمه باد گشت
چـــــــــــــــــــــو یزدان مـــــــــــــــــــر او را بشاهی گزید
از او، دادگــــــــــــــــــــــــر جــــــــــــــــز نکویی ندید
کــــــــــــــــــــــــنون مـــــــــهتری را سزاوار کیست؟
جهان ی جهان را، سزاوار کیست؟
بجــــــــــــــــــــز راستی، پاسخ مــــــــــــــن مگوی
تـــــــــــــو راه نــــــــــــکو گیر و کـــــــژی مجوی »
چــــــــــو بشنید بــــــــــــهرام چونان سخن
یـــــــــــــــــــکی پاســـــــــــــــــخ دیگــــــــــــــر افــــــــــــــــــکند بُن
بــــــــــــــــــــدو گفت: «بهرام جنگی منم!
که بــــــــــــــــــــیخ کیان را، ز بُن بَر کَنَم»
یا داستانی که میانۀ رفتن هرمز به شکارگاه افزوده اند:
- اُ زآن پس بـــــــه نخچیر شد شـــــــــــــهریار
بـــــــــــــــــــــیاورد هـــــــــــرکس فــــــــــراوان شـــــــــکار
- ســـــــــــــــــــــــواری، ردی، مــــــــرد گُــــــــــــنداوری
سپــــــــــــــــــهبد نـــــــــــــــــــــــــژادی بلـــــــــــــــــــــــــــند اختری
- بـــــــــره بــــــــــــر، یکی رز، پر از غوره دید
بــــــــــــــــــــــــفرمــــــــــــــــــود تا کهتر انــــــــــــــــــــــــدر دویــــــــــــــــــد
- از آن، خوشه ای چند ببرید و برد
بــــــــه ایــــــــــــــــــوان و، خـــــــــــــوالیگرش را سپرد
- بیامد خـــــــــــــــــــــــــــداوندش انـــــــــــــــــــــــــدر زمان
بــــــــــــــــــــدان مـــــــــــــــــرد گفت «ای بـــــــدِ بدگمان
- نگهبان این رز نــــــــــــــــــــــبودی به رنج
نــــــــــــــــــــــــه دیــــــــــــــــــــــــــــنار دادی بـــــــــــــــــــها را نه گنج
- چــــــــــــــــــــــــرا رنج نابـــــــــــــــــــــرده کردی تباه
بــــنالم کــــــــنون از تو، در پیش شاه»
- ســــــــــــــــــــــــــــوار دلاور ز بــــــــــــــــــــــــــیم زیــــــــــــــــــــــان
بــــــــــــــــــــــــزودی کــــــــــــــــــــمر باز کـــــــــــرد از میان
- بــــــــــــــــــــــــــــــــدو داد پـــــــــــــــــــــــــرمایه زرین کــــــــــــمر
به هــــــــــــــــــــــــر مهره ای، در نشانده گهر
- – خـــــــــــــداوند رز چــــــــــــــــــون کمر دید گفت
که «کـــــــــــــــــــــردار بـــــــد چــــــــــــند باید نهفت
- – تـــــــــــــــــــــــــو با شــــــــــــــــــــــــــــهریار آشنایــــــــــــــــــــی مکن
خـــــــــــــــــــــــــــــریده نـــــــــــــــــــــــــداری بـــــــــــــــــــــــهایی مـــــــــکن
- – سپاسی نـــــــــــــــــــــــــــــــهم بـــــــــــــــــــــــــر تو بر زین کمر
بپیچی، اگـــــــــــــــــــــــــــــر بشنود دادگــــــــــــــــــــــــــــــــر»
- هنوز در میان راه است [رج دویم پسین] به نخچیرگاه نرسیده، هرکس فراوان شکار آورد؟
- رج دویم پیوسته برج پسین است.
- دویدن را با اندر (= اندرون) نشاید آوردن.
- میان بیابان بودند، و چگونه به ایوان برد؟
- یک: روشن نیست که خداوند به که باز میگردد… خداوند باغ. دو: آن مرد کهتر، غوره را چید،و از دشت به پایتخت رفت و آنرا به خوالیگر داد… پس چگونه خداوند باغ «اندرزمان» (=بیدرنگ)، آمد؟
- سخن سخت نادر خور و بی پیوند است.
- از کھتر بنالد؟ یا از مهتر؟
- یک: در گفتار گذشته، وی یک «کهتر» بود، و در این رج به «سوار دلاور» گردانده شد. دو: ز
بیم زیان؟ یا از بیم شاه؟
- کمر را «مهره» نیست، که در هر یک از آنها، گوهری نشانده باشند؟
- یک: در رج پیشین سوار یا کهتر، کمر خویش را بدو داده بود، و در این رج، تازه کمر رامی بیند! دو: لت دویم نیز بی گزارش و پیوند است.
- سخن پریشان و بی گزارش…
رج پایان… همچنین لت دویم را با لت نخست پیوند نیست.
افزوده بر، افزوده
گهگاه، چنانکه افزایندگان برای گزارش سخن فردوسی(!) سخنی می آورند، افزایندگان آینده نیز هر جای که بخواهند، بر گفتار افزوده پیشین سخنی می افزایند، چنانچه بهنگام گریز خسرو پرویز و گفتار راهب و پیش بینی هایی که همه بسود او میکند، و همه کشتارهای او را [که از کشتن پدر آغاز گردید] ، از فرمان خداوند در شمار می آورد، خسرو از وی بپرسید:
چه گویی؟ بدین، چند باشد درنگ!
که آیــــــــــــــــــــد مـــــــــــــــــــــــــــــرا پادشاهی بچنگ
چــــــــــــــــــــنین داد پاســـــــــــــــــخ که ده با دو ماه
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین بـــــــــــــــــــــــگذرد، بازیـــــــــــــــــــــــابی کلاه
اینجا افزایندۀ پسین، که از پچین برداران بوده است، چنین می افزاید:
اگــــــــــــــــــــــــر بــــــــــــــــــــــــــــــــــر سر آید ده و پنج روز!
تــــــــــــــــــــــو گــــــــــــــــــــــــردی شهنشاه گـــــــیتی فروز
یک: پیدا است که این گفتار سست، افزوده پسین است، از آنجا که واژه «دوازده» در آهنگ گفتار شاهنامه نمی گنجد، و «ده و دو» را آوردن بجای دوازده گزارش هست، اما «پانزده» چنین نیست:
چو بر پانزده بگذری، برخوری
چو گویی که من پانزده ساله ام
چو گویی که بگذشتم از پانزده
و آهنگِ شاهنامه در سه جای، آنرا می پذیرد، و بایسته نیست که پانزده روز را بگونه «ده و پنج» آوردن.
دو: سخن در گفتار نخست چنین است که پس از دوازده ماه، تاج شاهی را می یابد، و در رج سیوم با پیشوند اگر پیش بینیِ بی گمان نخستین را به بند «اگر» می پیوندد که، اگر نشود تاج نمی یابی.
*
نمونۀ دیگر در گفتار افزودۀ بهرام پورگشسب (چوبینه؟) با خواهرش گُردیه و دبیر بزرگ آمده است نخست، این سروده را بخوانیم.
ز گـــــــــــــــــــــفتارشان خــــــــــــــــــــــــــواهر پــــــــــــــــــهلوان
هــــــــــــــــــــــــــمی بـــــــــــــــــــــــــــود پــــــــــــــــــــــــــیچان و تیره روان
بــــــــــــــــــــــــدان داوری هــــــــــــیچ نگشاد لـــــــــب
ز بـــــــــــــــــــــــــرگشتن هـــــــــــــــــــــــــــور تا نـــــــــــــــــــــــــــیمه شب
بـــــــــــــــــــــــــدو گفت بــــــــــــــهرام ک«ای پاک تن
چــــــــــــــــــــه بـــــــــــینی به گــــــــــفتار این انجمن؟»
ورا گــــــــــــــــــــــردیه هـــــــــــــــــــیچ پاسخ نداد
نـــــــــــــــــــه از رای آن مـــــــــــــــــــــهتران بــــــود شاد
*
چـــــــــــــــــــــنین گفت او با دبـــــــــیر بزرگ
که «ای مـــــــرد بدساز چون پیر گرگ
گمانت چنین است کین تاج و تخت
ســـــــــــپاه بـــــــــــــــــــــــــــزرگی و پــــــــــــــــــــــــــــیروز بـــــــــــــــــخت
ز گــــــــــــــــــــــیتی کسی را نــــــــــــــــــــبد آرزوی
از آن نامــــــــــــــــــــــداران آزاده خـــــــوی؟
اگر شاهی آسان تر از بندگیست
بـــــــــــــــــــدین دانش تــــــــــــــــو بـــــــــــباید گریست!
*
بـــــــر آیـــــــــــــین شاهان پیشین رویم
ســــــــــــــــــــخن های آن بـــــــرتـــــــــــران بشنویم
*
چــــــــنین داد پاسخ مر او را دبیر
کــــــــــه «گر رای من نیستت جـــــایگیر
هم آن گوی و آن کن که رای آیدت
بـــــــران رو که دل، رهنمای آیدت»
همان خواهرش نیز بهرام را
بــــــــــگــــــفت آن سواران خـــــــــود کام را
«نه نیکوست این دانش و رای تو
بـــــــــــــــه کژّی خـــــــــــــرامد همی پای تـــــــــو
*
بسی بُد که بـــــــیکار بـــــــُـــــــــد تخت شاه
نکـــــــــــــرد انـــــــــــــــدرو هـــــــــیچ کهتر نگاه
جـــــــهان را بـــــــــه مـــــــردی نگه داشتند
یـــــــــــــکی چشم بــــــــــــــر تخت نگماشتند
آشکار است که «چنین داد پاسخ مر او را دبیر» نادرست است، زیرا که سخنان پیش نیز از سوی دبیر گفته شده بود: «چنین گفت با او دبیر بزرگ…» و گفتار افزاینده دویم با «نه نیکوست این دانش و رای تو» پایان می پذیرد، زیرا که اگر چهار رج یاد شده را از میانه برداریم گفتار دبیر بزرگ بهم پیوسته می شود:
بر آیین شاهان پیشین رویم
سخن های آن بــــــرتــــــــران بشنویم
بسی بد که بیکار بد تخت شاه
نکــــــــــــــــــــرد انـــــــــــــــــــــــدرو، ایچ کــــــــــهتر نگاه
جهان را بمردی نگه داشتند
یکـــــــــــــی چشم، بــــر تخت نگماشتند!
نمونۀ دیگر در گفتارهای افزوده بدرود کیخسرو با بزرگان ایران و لهراسپ آمده است:
خروشید و لـــــهراسب را پیش خواند
وز ایشان سخن ها فــــــراوان بــــــــراند
به لهراسپ گفت این، بتان من اند
فــــــــــروزنـــــــــــــــــدۀ پاک جــــــــان مــــــــن اند
بر این هم نشست اندرین هم سرای
همـــــــــــی دارشان، تاتو باشی بپای
نباید که یزدان چو خواندت پیش
روان شـــــــــرم دارد ز کـــــــــــــــــــــردار خویش
پیداست که رج سیوم از سوی افزاینده ای دیگر (پچین بردار) بگفتار سست پیشین افزوده شده است، زیرا که اگر آنرا از میانه برگیریم، پیوند گفتار آشکار می شود.
ویرایش افزایندگان
گاه افزایندگان پسین، در گفتار افزاینده پیشین لغزشی می بینند، و هر یک بر آن می شوند، تا آن لغزش را از شاهنامه بپیرایند.
چنانکه در نبرد پهلوانان، آنجا که در گفتار افزاینده پیشین سروده ای سست تر می بینند، آنرا بگمان خویش می آرایند!
سخن سر بسر چون همه گُفته شد
ز پیگار و جنگ آن کجا رَفته (!) شد
بـــــــــــــپردخت زان پس بــــــــــــــــــــــه افراسیاب
کـــــه بـــــا لشگر آمـــــــــــــد بـــــــــــه نــــزدیک آب
گـــــــــــــــــــــر او از لب رود جـــــــــــــــــــــیهون سپاه
بـــــــــــــه ایـــــــــــــــــران گـــــــذارد ســـــــــــــــــــــــپه را به راه
تـــــــــــــــــــــو دانی که با او نــــــــــــــــــــــــداریم پای
ایا فـــــــــــــــــــر خجسته جهان کـــــــــــــــــــدخدای
و افزایندگان پسین، در این گفتار؛ «فر خجسته» را نادرست می بینند، و به ویرایش آن می پردازند و در دستنوشته های گوناگون بجای آن «پی خجسته» «ایا پهلوان» «ایا شاه ایران»… آمده است. (خالقی مطلق ۶۱۶-۳) و پیدا است که پی خجسته نیز چون فر خجسته نادرست است، و کیخسرو نیز پهلوان نبوده، و «شاه ایران» نیز خوانده نمی شد که «شاهنشاه» اش می نامیدند.
نمونه دیگر «در داستان گذشتن لشگر ایران از پیشگاه کیخسرو»؛ درباره گذر فریبرز در نمونه های:
ل، و چنین آمده است: «همی رفت با باد و با برز و فر» و چون این گفتار در اندیشه پچین برداران هموار نیامده است و «باد» ( = خودبرتربینی) را با فرّ و برز هماهنگ ندانسته اند، هر یک آنرا بگونه ای نوشته اند:
ف: «شادان، ابا بُرز»؛ س: «با باز و با برزو»؛ ق، لن، پ، لن2 : «با بال و با برزو» ل: «تابان با برز» س2، ل2، ب: «با ناز (!) و با برز» س2: «بازور و با برز» ق2: «با یار و با برز» لی و آ: «با باز و با یوز» و پیدا است که هر یک از پچین برداران، گزینش خویش را برتر شمرده است، باز آنکه همه این داستان، افزوده است.
*
نمونه دیگر: در گفتار افزوده رستم است با گودرز، در داستان کاموس کُشانی:
جــــــــــــــــــــهانرا بخنجر بشوییم پست
بــــــــــــــــدان را نــــــــــــــــــــــــــمانم که باشد نشست
««س، ل2، س3،پ»
پیدا است که کنش «بشوییم» در لت نخست با «نمانم» در لت دویم همخوان نیست،گفتار، افزوده است، اما در نمونه ها اینچنین آمده است:
ق، ل: «بشویم بدست»؛ ق: «بشویم نخست»؛ لی، آ: «بشویم بشست (!)»، و:بشوییم دست؛ف: بدان را بخنجر بشویم ز کشت(!)، ل: زمین را بخنجر بشویم ز کین؛ لن، پ، لن ۲:«بخون یکایک بشوییم دست». (خالقی مطلق ۷۲-۴)
*
نمونۀ دیگر در داستان بیژن و منیژه، در گفتار افزوده بازگشت ایرانیان به «شهر جهاندار شاه»در ستایش کیخسرو، رستم را، در شاهنامه ها چنین آمده است:
بــــــخورشید مانــــــــــــــد همه کار تـــــــــــــــــــــو
به نـــــــــیکی، به هــــــــــــــــــر جای دیدار تو!
نمونه های لی، آ آورده اند: «بازار تو»، ل، س، ق، ل، ل، ب، بگیتی پراکنده کردار، و: «بهر جای مردی و گفتار تو»؛ ف، س2، ق2، لن، پ، لن ۲ … برابر با آنچه گذشت (خالقی مطلق ۳۹۳-۳)، و پیداست که، نه دیدار، نه کردار و آزار و گفتار و بازار؛ هیچیک درست نیست، و کار هیچکس را نشاید به «خورشید» همانند کردن، آنچه را که میتوان بخورشید ماننده خواندن، روشنی و فروغ است که هیچ روشنایی را نیز در جهان به روشنی خورشید همانند نتوان کردن!
گزارش افزایندگان
افزایندگان یا پچین برداران، گاهگاه گفتار فردوسی را گزارش (= تفسیر)کرده اند،چنانکه در داستان نامه نوشتن گودرز به پیران، پیش از نبرد پهلوانان چنین آمده است:
- نخست آنکه گفتی: من از «مهر»، نیز
ز یــــــــــــــــزدان و از گـــــــــــــــردشِ رستـــــــــــــــخیز
- نخواهم که آیـــــــــــــــــد مـــــــــــــــرا، پیش، جنگ
دلــــــــــــــــــــم گشت ازین کارِ بـــــــــــــــــــــیداد تنگ»
- دلـــــــــــــــــــــت با زبـــــــــــــــان آشنایـــــــــــــــی نداشت
بدانــــــــــگه که این گفـــــــــــته بــــــر لب گذاشت
- اگـــــــــــــــــــــــــر داد بــــــــــــــودی بدلت اندرون
تـــــــــــــــرا پیشدستی نـــــــــــــــــبودی بخـــــــــــــــــون
- که ز آغاز کار انــــــــــــــــــــدر آمد نخست
نبودی به خون ریختن هیچ سست
- نخستین که آمد به پیش تو گیو
وز ایــــــــــــــــــــــــــــــران هشیوار مــــــــــــــــــــــــــــــــردانِ نــــــــــیو
- بسازیده مـــــــــــر جــــــــــــــــــــــــنگ را لشگری
ز کشور دمـــــــــــــــــــــان تا دگــــــــــــــــــــــــــر کشوری
- تو کردی همه جنگ را، دست، پیش
سپه را تــــــــــــــــــــــــو برکندی از جـــــای خویش
گذاشت در رج سیوم «گذراند» است. و رج پنجم (که ز آغاز….) گزارش رج چهارم است بگمان نویسنده! اما پیدا است که آن نه گزارش است، و نه سخنی است که دری بروی خواننده بگشاید و تنها کاری که با اندیشه خواننده میکند، آنست که او را سردرگم نماید!
رج هفتم نیز باژگونه است، زیرا که در آن داستان، گودرزِ پیر، گیو را بهمراه دوازده تن از بزرگان ایران برای گفت و گو بنزد پیران فرستاد، و آنان در سخن چیره شدند، و بازگشتند، و بهیچ روی لشگر جنگساز با خود نبرده بودند. لت دویم این رج از لت نخست، نادر خورتر است، و هیچ راز را نمی گشاید، که به راز های شاهنامه می افزاید!
نمونۀ دیگر، در داستان نبرد پهلوانان است، آنگاه که هومان از درنگ پیران بی شکیب می شود، و از وی فرمان نبرد می خواهد، پیران بدو می گوید:
تـــــــــــــــــــــــو پشت ســـــــــــــــــــــــــــپاهی و سالار شاه
بــــــــــــــــــــــــــــر آورده از چـــــــــــــــــــــــــــــرخِ گَردان، کلاه
کسی کاو، بـــــــــــــــــــــنامِ بلــــــــــــــــــندش نــــــــــــــــــــــــــــیاز
نباشد، چه گردد! همی؟ گِردِ آز!
پیران با این سخن به هومان می گوید کسی که چون تو، نام بلند دارد، چرا می بایدش، بپیروی از آز، بدنبال نام بلندتر باشد؟
و افزاینده با این گمان؛ که خواننده گزارش این رج را در نمی یابد، با چنین سخنانِ پست، این گفتار را گزارش میکند:
و دیگـــــــــــــــــــــــــــــر که از نامــــــــــــــــــــــــــــــداران جنگ
نــــــــــــــیاید کسی نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزد ما بــــــــــــــــــــــــــــــیدرنگ
ز گــــُـــــــــــــــــــــردان کسی را که بی نام تر
ز جـــــــــــــــــــــــــــــــنگ سواران بـــــــــــــــــی آرام تـــــــــــــــــــــــــــــــــــر
ز لشگر فرستند، پیشت بکــــــــین
اگــــــــــــــــــر برنــــــــــــــــــــوردی بـــــــر او بـــــــــر، زمین
تــــــــــــــــــــــرا نام از آن بــــــــــــــــر نیاید بلند
به ایـــــــــــــــــــــــرانــــــــــــــــــــــیان نــــــــــــــــــــیز نایـــــــــــــــد گزند
وگر بر تو بر، دست یابد بخــــــــــــون
شونــــــــــــــــــــــد این دلـــــــــــــــــــــیران تُــــــــرکان زبون!
پساوا
در سرتاسر افزوده ها، افزایندگان برای ساختن و پرداختن پساوایی که با سخن لت نخست سازگار باشد، سخن ناساز دیگری در لت دویم می پردازند، که هیچ بند و پیوند با گفتار ندارد. چونان:
کُلَه تـــــــــــــــــرگ و، شمشیر، جام منست
بــــــــــــــــــــــبازو خـــــــــمِ خام دام مـــــنست
در آگاه شدن رستم از کشته شدن سیاوخش یک: پیدا نیست که شمشیر را چگونه بجام، همانند توان کردن!
دو: دام، در لت دویم تنها برای هماوایی با جام آمده است، وگرنه کمند یک پهلوان را نشاید دام او خواندن! زیرا که دام را پنهانی می نهند؛ و کار با کمند، آشکارا است.
نمونه ای دیگر:
بخورد و بیاسود و یک هفته بود
دوم هــــــــــــــــفته با جـــــــــــــــــامۀ نــــــا پـــــــــــسود
بیامد خروشان، به آتشکده
……………………
باز گشتن کیخسرو از نبرد توران
جامه را تا نبافند و ندوزند، جامه نمی شود، و چنین جامه را چگونه «ناپسود» توان نامیدن؟
نمونه یی دیگر:
هــــــمه بوم شد، زیر نئل اندرون
چـــــــو کرباس آهــــــــار داده بخون
از زمینی که زیر (نه زیر اندرون) سمّ اسپان باشد گرد بلند می شود، و آنرا نشاید به کرباس آهار داده بخون همانند کردن.
نمونه یی دیگر:
دگـــــــــــــــــــــــــــــر لشگری کــــــــــــــــــــــز خراسان بُدند
جــــــــــــــهانــــــــــــجوی و مــــــــــــــــــــــردمشناسان بُدند
ناگفته پیدا است…
نمونه یی دیگر:
بدست چپ خــــــویش بــــــر پای کــــــرد
دلـــــــــــــــــــــــــــــــــفروز را لـــــــــــشکر آرای کــــــــــــــــــــــــــرد
آن کدام سپاه است که آرایش آن با خوبرویان بوده باشد؟
نمونه ای دیگر:
ز خـــــاکی که خـــــــون سیاوش بخوَرد
به ابــــــــــــــــــر انــــــــــــــــــدر آمـــــــــــــــــــــد درختی ز گرد
یک: خون سیاوخش را بر تخته سنگ ریختند، نه بر روی خاک.
دو: خاک را توانِ خوردنِ چیزی نیست، که؛ خون، در آن فرو می رود.
سه: «گرد» که برای پساوا آمده است، همان خاک آغاز گفتار است.
نمونه یی دیگر:
در بردن پیشکشی های افراسیاب برای سیاوخش:
از ایـــــــــنگونه پیش سیاوش رویــــــــــــــــد
هشیوار و بــــــــــــــیدار و خامُش رویــــــد
در فرستادن پیشکشی بنزد سیاوخش
یک: پیدا است که چون خوانچه کشان بهمراه اسپ و اشتر، پیشکشی برای کسی برند، با دهل و سرنا و همهمه و شادی میروند، و فرمان به خامش بودن آنان تنها از برای پساواست.
دو: «از اینگونه» نیز نادرست است: «بدینسان»، «چنین»، «بدین آیین».
نمونه یی دیگر:
در داستان مهمان نکردن اسفندیار رستم را:
بــــــــــــــــــــیامد بدان کرسی زر نشست
پُــــــــر از خشم و بـــــــــــویا تُــــــــــرنجی بــــــــدست
پیداست که دست را برای پساوای نشست آورده اند، اما از برای آنکه دست را بیاورند، ترنجی نیز بدست رستم «خشمگین» که از زابل، تا پرده سرای اسفندیار آمده است داده اند!
ترنج را چه مایه آن باشد که جهان پهلوان آنرا بدست گیرد؟
نمونه یی دیگر:
در بازگشتن گرگین بی بیژن، در داستان بیژن و منیژه:
انــــــــــــــــــوشه جـــــــــــــــــــــــــــــــهاندار نــــــــــــــــــــــــیک اخترا
نــــــــــــــــــــه بینی که بــــــــــــــــــر سر چه آمـــــــد مرا
سخن درست چنین باید بودن: نبینی که بر سرِ من چه آمد؟ اما افزاینده را برای پساوای «اخترا» نیاز به «مرا» بوده است.
نمونه یی دیگر:
در داستان کشته شدن رستم:
بـــــــــــــــــــــــــجای اَر سد مــــــــــــــــــــــــــــــــرد نـــــــــــــــــــــیرنگساز
بکَـــــــن چـــــــــــــاه و بــــــــــر بــــاد، مگشای راز
اگــــــــــــــــــــــر ده کَنی بـــــــــــــــــــــــهتر آمــــــــــــــــــــــد زپنج
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج
یک: برای کندن چاه، مرد نیرنگساز در کار نیست.
دو: یکسد مرد، را توان ساختن یکهزار چاه نیز هست! پس چگونه است که در رج دویم (در گفتاری سست) از ده و پنج چاه یاد می شود؟… برای پساوای «رنج» در لت دویم، و این سخن نشان میدهد که افزاینده؛ نخست لت دویم را سروده و برای پساوای آن در رج نخست از ده و پنج چاه یاد می کند.
نمونه یی دیگر:
در داستان شناختن همای، پسر خویش را:
بــــــجایی که دانست، آتشکده است
وگر زَندَوِاستا و جشن سده است
جشن سده را «جای» نیست… هر سال در دهم بهمن ماه در همه شهرها و روستاهای ایران جشن سده را برگزار می کردند، اما افزاینده برای پساوای آتشکده آنرا بکار گرفته است.
آواهای ویژه
در
زبان فارسی
سخنی دیگر، که ناآگاهی افزایندگان را از زبان فارسی، و آواهای ویژه آن نشان می دهد؛ آنستکه برخی واژه ها، در زبان فارسی دو گونه آوا دارند، چنانکه در واژه شوخ؛ نخستین شُوخ sox همسنگ «بُرد» (دلیر، گستاخ)، و پسین شُوخ Sux، هماهنگ «بود» (پلیدی، چرک).
این آواها اگر چه در تهران همسان بر زبان می رود، اما از کردستان تا خراسان و بلوچستان همه جا بگونه درست، کاربرد دارد، و بر این بنیاد شوخ روی sux-ruy کسی که چهره ای شوخگِن، پلید، و چرکین دارد. اما شوخ چشم sox- casm آنست که نگاه گستاخ داشته باشد، یا دلیرانه بنگرد، زیرا که شوخی soxi در زبان فارسی، دلیری است:
«گروهی از ایشان بحصار التجا کردند، مُقدِمی از ایشان بر بُرجی از قلعت بود، و بسیار شوخی میکرد، و مسلمانان را بدرد میداشت» (تاریخ بیهقی، دکتر علی اکبر فیاض، دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ دوم، رویه ۱۳۶)
و کسیرا که با کسی دیگر چندان دوستی باشد که با وی دلیر و گستاخ باشد، با وی «شوخی» نیز هست، اما اگر کسی را پروای کسان نباشد، و با همگان بدلیری نگاه کند، او را «شوخ چشم – sox-casm می خوانند که همواره نگاهی گستاخ دارد!
چنانکه در داستان هفتخوان اسفندیار آمده است که اسفندیار به راهنمای خویش می گوید:
جهانجوی گفت: «ای بدِ شوخ روی
ز من هرچه بینی تو فردا، بگوی
سخن؛ خود، از بنیاد نادرست است، زیرا که در لت دویم می بایستی گفتن: آنچه را که فردا بر من میگذرد یا آنچه را که فردا بر من خواهد رفت، آنچه را که فردا با آن روبرو می شوم… بمن بگوی.
اما «شوخ روی» نیز نادر خور است، بدانروی که دلیری نمودن، با نگاه و چشم، پدیدار میشود، نه با روی! تا آنجا که اگر کسی بر کسی خشم گیرد و چهره اش دگرگون شود،باز، خشم او از چشمش زبانه می کشد، نه از لب و دندان و گونه!
واژه شوخ sux = پلیدی، چرک است:
شیخ ما روزی در حمام بود و درویشی؛ شیخ را خدمت میکرد ودست در پشت شیخ می مالید و شوخ (sux)، بر بازوی شیخ جمع میکرد چنانکه رسم قایمان(= دلاکان) باشد، تا آنکس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد که ای شیخ جوانمردی چیست؟ شیخ ما؛ حالی بگفت: آنکه؛شوخِ مرد، به روی مرد نیاوری!»
چون چنین باشد شوخ روی، کسی را گویند که رخی چرکین داشته باشد و چنین کس را شاید که دمی دیگر، روی خویشتن را شستن، و از شوخ رویی بدرآمدن، و شوخ روی را نشاید بجای شوخ چشم آوردن، از آنجا که مردم شوخ چشم، همواره شوخ چشم است.
شیر
جانور درنده در زبان پهلوی بگونه ser شیر بر زبان می رود، و شیر خوراکی را بایستی Sir شیر خواندن، و بر این بنیاد ser (درنده) با واژه هایی چون زیر zer دلیر dler اِیر er (= ایرانی، آزاده فروتن) و شمشیر، پساوا می یابد، بدینروی، این رج که درباره شیرخوارگی رستم آمده است:
بــــــــه رستــــــــم همی داد، ده دایه شیر
کـــــــــــــــجا می شد آن شیرِ پرمایه سیر
نادرست است و افزوده بشمار میرود. زیرا که sir ،با ser پساوا ندارد! [اگرچه همی داد، نیز برای
ده کس نادر خور است، و همی دادند بایستی].
سیر
سیر خوراکی sir سیر است، و سیر شدن از خوراک ser سِیر و بهمین روی سیر خوراکی را با زِیر، شِیر، دِلیر، پساوا نیست.
و آن را شاید با شیر خوراکی، پنیر، امیر، وزیر، پیر… آوردن.
ریش
(= زخم، جراحت) بگونه ریش ris است که آنرا شاید، با «کیش» هماوا کردن و موی چهره
مردان بگونه ریش reS خوانده می شود که با پِیش pes پساوا می یابد.
نام های ویژه افزایندگان
استخر، صطخر
نام شهر باستانی ایران در نامه های پهلوی بگونه ستَخر آمده است. پس در زبان فارسی بگونه «استخر» روان شد، و در گفتار درست فردوسی نیز همواره بهمین گونه است:
ســـــــــــــــــــــــــپاهی ز استخر، بی مَــــــر، بـــــــــــــــبرد
بشد ساخـــــــــــــــــــــــــــته، تا کــــــــــــــــــــــــــــــــــــند رزمِ کُرد
رزم اردشیر با کردان
بــــــــــرفــــــــــــــتند ز استخر چــــــــندان سپاه
که از نــــــــــــــــــــــــــــیزه، بـــــــــــر باد، بستــــــــــند راه
رزم اردشیر با مهرک نوشزاد
در نخستین رج افزوده شاهنامه که این نام را بگونه درست استخر آورده است، آنرا با «فخر» همخوان کرده اند، و چنین پساوا، همواره در گفتار افزایندگان دیده می شود:
نشستنگه آنــــــگه بـــــــــــــــه استخر بـــود
کیان را بدان جایگه فخر بود
پادشاهی کیقباد
آنگاه این نام بگونه ستخر و بیشتر بگونه صطخر در افزوده ها روان شد، همه جا با پساوای فخر!
بر این هم نشان تا به شهر ستخر
که بهمن بدو داشت نیرو و فخر
داستان اردشیر و بناک
هـــر آن کس که بُـــــــد بابکی در صطخر
بـــــه آگاهـــــــــــــی شاه کـــــــــــــــــردنــــــــــــــــــد فـــــــــخر
گریختن اردشیر از اردوان
ز جـــــــــــــــــهرم بـــــــــــــــــــــیامد به شهر صطخر
کــــــــــه آزادگان را بـــــــــــــــــران بود فــــــــــخر
شکست دارا
بُنِه سوی شـــــــــــــــــــــــــــهر صطخر آوریـــــــــــــــــــــــــــد
به پـــــــــــــــــــــیوند ما نــــــــــــــــــــــــیز فخر آوریـــــــــــــــــــــد
پیروزی اسکندر
ز کــــــــــــــــــــــرمان بـــــــــــــــــــــیامد به شهر صطخر
به سر بـــــــــــــــــــــــــــــــــر نهاد آن کیی تاج فــــــــــــــــــــخر
پادشاهی اسکندر در ایران
چـــــــــــــــــــــنین تا به شــــــــهر صطخر آمدند
که از شاهـــــــــــــــــــــــــــزاده به فـــــــــــــــــــــــــخر آمدند
آوردن نعمان، بهرام گور را بنزد پدر
یکــــــــــــــــی کاخ کشواد بـــــد در صطخر
که آزادگان را بــــــــــــــــــدو بود فــــــــــــــــخر
آمدن کیخسرو به ایران
سکــــــــــندر بــــــــــــــیامد زی استخر پارس
که دیهیم شاهان بُد و فخر پارس
پادشاهی قباد
گـــــــُـــــــزیده سواری ز شـــــــــــــــــهر صطخر
که آن مهتران را بدو بود فـــــــــــــــــــخر
پادشاهی فر آیین (گراز)
پذیــــــــــــــــــــــره شدن را بـــــــــــــــیاراست شاه
بــــــیاورد ز استخر چــــــــــــــــــندان ســـپاه
سدیگر نبرد دارا با اسکندر
بــــــــــــــــــــــــــرآنــــــــــند کانــــــــدر ستخر اردشیر
کهن گشت و شد بخت برناش پیر
نبرد اردشیر با کردان
بیامـــد دمان، تا به اصطخر پارس
که اصطخر بد،بر زمین، فخر پارس
داستان بی مهری هرمز به بهرام
جهرم:
نام جهرم بگونه یکی از کهنترین شهرهای ایران در وندیداد بگونه چَخرَ و چَخرِم آمده است،و در شاهنامه نیز چون نشستنگاه سردار بزرگ ایرانی، مهرک نوشزاد بود، سه بار بگونه درست آمده است:
به جــــــــهرم، یکی مرد بُد،کی نــــــــــــــــــــژاد
کـــــجا نـــــــــــــــــام او مــــــــــــــــــــــــــــهرک نـــــــــــــــــــــــــــوشزاد
ز جــــهرم بیامــــــــــــــد به ایــــــــــــــــــــــوان شاه
ز هــــــــــــــــــــــــــر ســـــــــــــــــــــــو بیاورد بی مَــــــــــــــــــر سپاه
رفتن مهرک نوشزاد به پایتخت اردشیر
*
به جهرم چو نزدیک شد پادشا
نـــــــــــــــــــــــــهان گشت زو، مـــــــــــــــــــــــــهرک بـــــــــــــــیوفا
(بیوفا از دیدگاه اردشیر)
نبرد اردشیر با مهرک نوشزاد
و در سالهای پایانی روزگار ساسانیان نیز یکبار:
ز جــــــــهرم، فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخزاد را خواندند
بــــــــــــــــر آن تخت شاهیش بنشانـــــدنــــــد
*
اما پیدا است که یکی از پچین برداران شاهنامه از مردمان جهرم بوده است که با مهری که به زادگاه خویش داسته است، با افزودن نام جهرم، چنان از آن شهر یاد کرده است که گویی کانون همه رویدادهای ایران و گاهگاه پایتخت ایران، بوده است:
جـــــــــهانـــــــــدار دارا به جــــــــــــــهرم رسیــــــد
که آنـــــــــــــــــــــــــجا بــــــــــدی گنج ها را کلید
گریز داریوش سیوم (دارا)
*
پس آمد سکندر، سوی قادسی
جـــــــــــــــهانگیر، تا جـــــــــــــــــهرم پارسی(!)
داستـان اسکندر
*
بــــــــــــــــــــیامد ز جهرم سوی اردشیر(؟!)
ابا لشگر و کوس و با دار و گیر
گریختن اردشیر از اردوان
که در دشت جهرم(؟!) بد او پادشا
جـــــــــــــــــــــــــهاندیده و راد و فـــــــــــــرمانـــــــــــــــروا
همان داستان
*
به مُــــــــنذر چنین گفت: «کای رایزن
بـــــــــــه جـــــــــــــــــــــهرم رسیدی ز شهر یمن!
داستان آمدن بهرام گور بهمراه منذر برای گرفتن تخت شاهی
سخن افزاینده چنین می نماید که جهرم میانه راه تازیکستان و تیسفون بوده است.
*
من این دشت جهرم چو دریا کنم
ز خـــــــــــــــــــــورشـــــــــــــــــــــید تابان ثـــــــریا کـــــنم(؟)
همان داستان
فــــــــــــــــرستاد موبـــــــــــد، بدانجا سوار
شتر خواست از دشت جهرم هزار
داستان بهرام، با براهام
ز جــــــــــــــــــهرم بیاید سوی تیسفون
پُــــــــر از آب مُـــــــژگان و دل پر ز خون
مویه باربد بر خسرو پرویز
ز جـــــــــهرم بیامـــــــد بسوی صطخر
که آزادگان را بــــــــــــــــدو بــــــــــــــــــــــود فخر
شکست دارا از اسکندر
نام های بی بنیاد
افزایندگان هر جا که در بند آهنگ یا پساوای سخن افتاده اند هر گونه نام بی گزارش را بشاهنامه افزوده اند. و این است نمونه چنین نام ها:
ایلا، بُرزِ ویلا، کوه گوش، بوسپاس، کافور، نستیهن، قالوس، هیشوی، اهرن، فاسقون ،زنگوله (زنگاله)، اَخواست، فروهِل، لواده، توابه، اشکش، گهار، شنگل، گوران شهر،صبّاخ، شمّاخ سوری، زهیر، پیشرو، کروخان…
بیشتر این نام ها تنها یکبار در شاهنامه آمده است بی آنکه پیشینه ای از آن در شاهنامه بوده باشد یا در آینده از آنان نامی برده شود.
پانویس:
- پیش از من نخستین بار دوست و استاد گرامی دکتر غلامرضا سلیم، در نشست های سالانه بررسی تاریخ ایران که در وزارت فرهنگ و هنر برگزار می شد گفته است که اردشیر با شیوه ای که امروز کودتایش می نامند، اردوان را بکشت و خود بر تخت نشست.
- – کارنامه اردشیر بابکان، دکتر بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۴، رویه های ۲- ۱۱۱
- شمال در زبان فارسی برابر نسیم است و هنوز در خراسان، افغانستان و تاجیکستان بر زبان می رود.
- کارنامه اردشیر بابکان، همان، رویه ۱۳۷
- سیرالمولک، همان، رویۀ ۸۶
- قابوسنامه ، غلامحسین یوسفی ، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۴، چاپ سوم، رویه ۲۰
- همان ریه های ۱۳۶- ۱۳۵
- مجلۀ هنر و مردم سالهای ۷-۱۳۵۶ در گفتار سیمرغ سفید، نگرشی در چگونگی استمرار فرهنگی ایرانزمین با بررسی شاهنامۀ فردوسی و نقشو نگاره های آن در هزار سال گذشته .
- برای آگاهی بیشتر بنگرید به کتابشناسی شاهنامه ایرج افشار.
۱۰. پیشگفتار، پیش از بچاپ رسیدن دفترهای هفتم و هشتم شاهنامه خالقی مطلق به ایران،
نوشته شده است.
۱۱. مجتبی مینوی یک داوری شگفت دیگر درباره واژۀ «دَمادَم» کرد، و فرمان داد که آنرا بایستی بگونه «دُمادُم» خواندن، زیرا که اسپان که از دروازه شهر بیرون می آیند، دم آنان بدهان بدیگری پیوسته است؟!! اگر چنین بوده باشد هر یک از اسبان رده دویم، دهانشان به دم اسب پیشین نزدیک می شود، و هر آینه دو اسب که دم آنان بیکدیگر نزدیک باشد، در جنبش بدو سوی می روند، نه بیکسوی!… اما چنین نیست، و ما هنوز این واژه را بگونه «دَم بِدَم» نیز در زبان؛ روان داریم؛ دَمادَم، دَم بدَم ( لحظه به لحظه با همه این سخنان، پیروان مینوی کار را بدانجا رسانیده اند که با پساوای «خرّم» نیز دُمادُم بکار برده اند، و نیاندیشیده اند که اگر چنان هم بوده باشد، یک سوار، چگونه می تواند «دُمادُم خود برود؟» یا آنکه از شب ها چگونه دُمادُم یکدیگر توان یاد کردن؟ مگر شب را نیز دُم است! در آرایش جنگ بزرگ کیخسرو
دُمادُم بشد برتَه تیغزن ابا کوهیار، اندر آن انجمن
(قریب بهبودی ۳۸۵-۲)
نیز این گفتار که با آوانویسی ( ُ_ 🙂 نیز آرایش یافته است:
همانگه چو از باده خرم شدند از خوردن به جام دمادم شدند
(قریب بهبودی ۴۱-۴)
دُمادُم به ده شب پی یکدگر همی خواب دید، این شگفتی نگر
(قریب بهبودی ۲۹۳-۳)
شگفت آنست که کار فرمانبری از آن گوینده بلند بانگ بدانجا کشید که استاد روانشاد «رحیم عفیفى» نیز در ویرایش فرهنگ جهانگیری، دست در واژه برده، و آنرا بگونه دمادم آورده است:
نکاح کنیزک بی رضای مالک روا نبود، زود دست پیمان کن و دُمادُم من بیا[رویه ۱۲۹۶]
آن روانشاد نیندیشید که باری اسب را دُم هست، اما چگونه «مَرد»، دُمادُم مَردی دیگر می رود؟
۱۲. چنین می اندیشم که همین چند نمونه بس باشد، تا دریابیم که پیروی کورکورانه نویسندگان از یک گوینده بلند بانگ خودپرست چگونه شیوه نوشتن را دگرگون می سازد. کاری که بچین برداران ناآگاه، با چنین واژه ها کرده اند، و اکنون دانشگاه های ما و فرهنگستان ما، سر بر فرمان آنان نهاده اند.
۱۳. دگرگون شدن «دول» به «دلو» در تازی از راههای تازی شدن (= تعریب، معرب گشتن) واژه های بیگانه است که آنرا «قلب» نامیده اند. برای آگاهی بیشتر بنگرید به: کتاب الالفاظ الفارسیه المعربه، السید ادی شیر، مطبعه الکاثولیکیه للاباء الیسوعیین فی بیروت، سنه ۱۹۰۸، و قلب در زبان عربی، دکتر صادق کیا، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۰.
۱۴. شگفتا که در این زمان، کسی که او را استاد می خوانند و خود، خویش را سردمدار فرهنگ و زبان فارسی میشناسد، در سروده ای در ستایش فردوسی چند بار پاژنام سترگ را درباره ی او بکار برده بود و چون یادآورش شدم که «سترگ» را در خور گرگ و نهنگ و مردان دژکام بکار میبرند، بمن پاسخ داد. «آخر سترگ بار معنایی بس بزرگتر و گسترده تر از بزرگ را دارد و شایسته فردوسی است! باز من در این سخن پای فشردم که از بکار بردن چنین واژه ننگ آلود درباره بزرگان ایران دوری جوید!… چند سال پس از آن شنیدم که نامبرده همان سروده را در تاجیکستان نیز خوانده است، و آن واژه را نیز از گفتار خویش نزدوده است!!
درد و ننگ و نفرین بر آنکس باد؛ که با بیدانشی، از درفش برافراشته فرهنگ ایران، فردوسی جاودان چنین یاد میکند!
۱۵. این رج از داستان مهمانی بهرام گور در خانه ماهیار گوهر فروش برگرفته شده است،آنجا که دختر او «آرزو»در ستایش پدر میخواند:
زبـــــــــــــــــــــــــــان گــــــــــــــــــــــرمـــــــــــــــــــگوی و دل آزرمــــــــجوی
چــــــــــــــــــــــــــو کافــــــــــــــــــــــــــــور گــــــــــــــــــردِ گل سرخ، روی
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــویی چون فـــــــــــــــــــــــــــــریدون آزاده خــــــــــــــــوی
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم چــــــــــــــــــــــــــــــــــون پـــــــــــــــــــــرستار و نام آرزوی

