جای پای اساتیر ایران در شاهنامه

28–42 دقیقه

جای پای اساتیر ایران در شاهنامه

«هومر آبرامیان»

با ژرف نگری در «داستان آفرینش» هر ملتی می توان بیخ و بُن فرهنگ، و هستی شناسی آن ملت را شناخت.

داستانهای آفرینش که در روزگاران بسیار کهن بهم تنیده شدند، بر آمده از جهان بینی مردمی بودند که از یک سو پناهگاهی جز سپهر و پدیده های بوم زادی نداشتند، و از سوی دیگر، بزرگترین دشمن شان همان سپهر و پدیده های بوم زادی بودند:

بگیتی نبودش کسی دشمنا

جز اندر نهان ریمن اهریمنا

و از آنجا که خود بخشی از سپهر بودند، با زمین و آب و خاک و گیاه و جانور، و با آتش و ابر و آفتاب و هوا، پیوندی نا گسستنی داشتند. چنین بود که خورشید و ماه و ستاره و آتش و آب و ابرهای باران زا، و دیگر پدیده های سودمند سپهری را می ستودند و دل انگیز ترین ترانه ها را در ستایش آنها می سرودند، ولی، زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و خشکسالیها و بادهای خاک بر افشان و ابرهای باران دزد و یخبندان ها و آتشفشانها و سرما و شبهای تاریک بی مهتاب و بیماریها و مرگ های نابه هنگام را دستاورد اهریمن می شمردند و در پسا پُشت هر یک از آن پدیدها های بد شگون، دیوی بد سرشت و زیانبار می آفریدند!.

C:\Users\Karmina\Desktop\aheiooooooooooooo.jpg

در گسترۀ این جهان نگری، خشکسالی پی آیند تاخت و تاز دیو تبهکاری بنام اَپوش بود که با سپاهی از ابر های باران دزد، به نبرد با ایزدان باران ساز مانند تیشتر و اپام نپات می شتافت و ابرهای باران زا را از بارش باز می داشت و باران را می دزدید!

استوییدات، دیو بد شگونی بود که با داس مرگ جانها را درو می کرد! « همان که در گذرگاه دین باوری «عزراییل» نام گرفت و یکی از فرشتگان بلند پایه در دستگاه یزدان شناسی آیینهای ابراهیمی شد».

اَسروشتی دیوی بود که مردمان را به ناشنودن فرمانِ خرد و سرپیچی از رهنمود خردمندان بر می انگیخت!

اژگهن دیو پریشان روزگاری بود.

بوشاسب تنبلی را بر مردمان چیره می کرد و آنها را از جهش و جنبش و کار و کوشش باز می داشت.

اکومن یا اَکه مَنَه Akamana ( در شاهنامه= اکون دیو) دیو بد اندیشی و زشت کرداری، یکی از بزرگترین سرداران سپاه اهریمن بود و مردمان را به اندیشه و گفتار و کردار زشت وا می داشت!

جَهی ماده دیو تبهکاری بود که مردان را به زنبارگی و هرزگی فرا می خواند تا بُنیاد خانواده را براندازد و آب وهوا و آتش و خاک و گیاه و جانور و مردمان را بیازارد. ( در شاهنامه سودابه نماد اوست)

درُج droj دیو فرومایه یی بود که همه جا تخم دروغ و ناراستی می افشاند و مردم را به دروغگویی و پیمان شکنی و ناراستکاری بر می انگیخت!

زَرمان Zarmaan دیو پیری و پوسیدگی و گندیدگی بود.

ساوول Savool سرداری ستم پیشه در سپاه اهریمن بود که ستم و بیداد و آشوب بر زمین می گسترانید.

از آنسو:

وهومَنَ (بهمن = خرد ناب خداوندی) در برابر اَکومن، دیو بد اندیشی سپاه می آراست.

اشا وهیشتا [اردیبهشت= هنجار هستی، سامان آفرینش، و ریتم کیهانی] به نبرد (ایندرَ Indra) دیو گمراه کننده، می شتافت

خشَترَوییریه xšaθra-vairiia  [شهریور= شهریاریِ نیک، نیروی فرمانروایی بر خویشتن، و در هم شکنندۀ روان فرماینده یا همان نفس اماره] در برابر( سئورو Saoro ) دیو آشوب می ایستاد.

سپنتا آرمئیتی [اسفند= پاکدامنی و خرد رسای خداوندی] به نبرد با (نا اُنگ هَئی ثیا Naa ong haeithia ) دیو سرکشی می رفت.

هئوروتات[خرداد= نماد رسایی گوهر هستی بخش]، به نبرد با تَئوروی Taurvi دیو تباهی و پوسیدگی می شتافت و رویش و بالِش گیاهان و پیشرفت و فراپویی آفرینش را از گزند او باز می داشت.

اَمِرتات [اَمُرداد= فروزه بی مرگی و جاودانگی اهوره مزدا] به هماوردی (زَئی ریش Zaeirish ) دیو تباهی می رفت تا او را از تاخت و تاز باز دارد و نگذارد که همه چیز را بپوساند و بمیراند.

سروش[پیک ایزدی] به نبرد با ( اِشم Eshm = دیوِ خشم خونین درفش) می شتافت تا راهِ هرگونه پتیارگی را بر او ببندد و آوای خجستۀ خویش را به گوش مردم برساند.

ما نشانه های پر رنگ این جهان بینی را در سراسر شاهنامه می بینیم:

دیو سیاه به نبرد سیامک می رود:

بزد چنگِ واژونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال، کردش کمرگاه چاک

دیو سیاه خاک دیگری خاک افشان به نبرد هوشنگ می رود:

بیامد سیه دیو بی ترس و باک

همی به آسمان بَر، پراکند خاک

بیازید هوشنگِ چون شیر، چنگ

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

کشیدش سراپای یَک سر دوال

سپهبَد بُرید آن سرِ بی همال

جمشیدِ هورچهر، در پرتو فَرّ کیانی که دارد، جهان را به والاترین ارزشها می آراید، ولی بدست ضحاک ماردوش با ارّه به دو نیم می شود:

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یَکایَک ندادش زمانی درنگ

به ارّه مَر او را به دو نیم کرد

جهان را از او پاک و بی بیم کرد

نهان بود چند از دَم اَژدَها

نیامد به فرجام هم زو رها

شدآن تختِ شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

فریدون ضحاک را می کوبد:

ز بالا چو پَی بر زمین بر، نهاد

بیامد فریدون به کردارِ باد

بدان گُرزه ی گاو سر دست بُرد

بزد بر سرش ، ترگ را کرد خُرد

ایرج بدست تور که برادر تنی اوست کشته می شود:

یکی خنچر از موزه بیرون کشید

همی کرد چاک آن کیانی برش

فرود آمد از پای سرو سَهی

گُسَست آن کمرگاهِ شاهنشهی

دوان خون برآن چهره ی ارغوان

شد آن نام وَر شهریار جوان

سر تاج وَر از تن پیل وار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

منوچهر نوۀ ایرج، تور بد گنش را می کشد

لگام را بپیچید و برگاشت روی

بر آمد ز لشکر یَکی های و هوی

دمان از پس اندر منوچهر شاه

رَسید اندر آن نام وَر کینه خواه

به تورِ دل آور چو اندر رسید

درفش و سر و ترگ او را بدید

یکی بانگ بر زد به بی دادگر

که باش ای ستم گار پرخاش خَر

ببُرّی سر بی گناهان چنین؟

ندانی که جوید جهان از تو کین؟

یَکی نیزه انداخت بر پشست اوی

نگون سار شد خنجر از مُشت اوی

ز زین بر گرفتش به کردار باد

بزد بر زمین ، دادِ مردی بداد

سرش را هم آنگه ز تن دور کرد

دَد و دام را از تنَ ش سور کرد

این رشته کشتارهای پایان ناپذیر در شاهنامه، در گسترۀ همان نبرد کیهانی نیک و بد است که سر آغاز آن را در داستان آفرینش ایرانی داریم

ولی رستم از جنس دیگری است، او مردی است در میان ایزدان، و ایزدی است در میان مردمان، کار او نبرد با هرگونه زشتی و ناراستی و پتیارگی است:

« نه هرگز مرد شش سد ساله یی در جهان بود، و نه رویین تنی، و نه سیمرغی تا کسی را یاری کند. اما آرزوی عمر دراز و بیمرگی همیشه بوده است و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است.

نه عمر رستم واقعیت دارد نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است، و این تبلور اغراق آمیز آرمان های بشر است در وجود پهلوانان «خیالی».

زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر بشری است. اما در عین حال آدمی حقیقی تر از رستم، و زندگی و مرگی بشری تر از آنِ او نیست. او تجسم روحیات و آرزوهای ملتی است . این پهلوان، تاریخ – آنچنانکه رُخ داد- نیست، ولی تاریخ است آنچنانکه آرزو می شد. و این «تاریخ» برای شناختن اندیشه های ملتی که سالهای سال چنین جامه یی بر تصورات خود پوشاند بسی گواراتر از شرح جنگها و کُشتارهاست. از این نظرگاه افسانۀ رستم از اسناد تاریخ نه تنها حقیقی تر، بلکه حتی واقعی تر است، زیرا این یکی نشانه یی است از تلاطم امواج، و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق .

با اینهمه افسانۀ رستم تنها ساختۀ آروز نیست. واقعیت زندگی در کار است. این نیرومندترین مردان هم در جنک با سهراب طعم تلخ شکست را می چشد، و در نبرد با اسفندیار در می ماند، و سرانجام مرگ که چون زندگی واقعی است او را در کام خود می کشد. حتی اسفندیارِ بی مرگ نیز شکار مرگ است. واقعیت، ریشه ی این یلان را در دل خود دارد.

پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت بسر می برند. چنان سربلندند که دست نیافتی می نمایند، درختهایی راست و سر بآسمان ، ولی ریشه ها درخاک، و بسبب همین ریشه ها دریافتنی و پذیرفتنی . از جنبۀ زمینی، در زمین و بر زمین بودن چون مایند و از جنبۀ آسمانی تجسم آرزوهای ما، و از هر دو جهت تبلور زندگی . واقعیت آدمی در آنهاست و از این دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بیواسطۀ واقعیت نیست.

( شاهرخ مسکوب- مقدمه یی بر ستم و اسفندیار- رویه های ۹ و ۱۰)

در داستان آفرینش ایرانی می خوانیم: «در ازل، هُرمَزد بود و اهریمن، هُرمَزد در روشنایی بیکران برفراز، با همه آگاهی و بهی، و زمانی بیکرانه در روشنایی بود، و اهریمن در تاریکی، به پس دانشی و زدارکامگی[= خواستِ ویرانگری] در فرود.

هُرمَزد دارندۀ دانش بیکران، از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را که ابزار جدایی فرجامین است به مینویی بیافرید.[تنها با آفرینش است که هرمزد می تواند در برابر اهریمن بایستد]

سه هزار سال از آفرینش مَینُویی هرمزد گذشت که تازش اهریمن سرگرفت. در آغازِ تازش، اهریمن دیوان را ساخت و به جهان روشنان برتاخت. هُرمَزد زمانِ کارزار را به نُه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اهونور» او را باز به تاریکی مدهوش افکند، به سه هزار سال.

راندن اهریمن جز به روایی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان رواج نیابد، و با آفریدن زمان، نا گزیر هر دو آفرینش پدید می آیند: آفریدگان هرمزد و آفریدگان اهریمن، پس هُرمَزد زمان بیکران را کرانمندی بخشید و تن آفریدگان خویش را از روشنایی خویش پدید آورد و نیز وای درنگ خدای، خدای جنگ و مکان را که ابزار آفرینش است. اهریمن به هماوردی، تن خاکستریِ تباهِ آفریدگان خویش را بساخت و در برابر هر آفریدۀ نیکِ هُرمَزد به آفرینش زشتِ و پلید دست یازید. هرمزد جهان را از نیرو به کردار در آورد و به بهری از آفرینش مینویی خویش پیکری مادی و گیتی داد. هنگامی که آفریدگان را به مینویی آفرید، چون مادر بود و هنگام آفرینش گیتی چون پدر.» (مهرداد بهار – پژوهشی دراساطیر ایران – رویۀ ۳۱)

«… در آن سه هزار سال که اهریمن به مدهوشی افتاده بود، هُرمَزد آفرینش مَینُویی خود را ریختار مادی و گیتی بخشید. گوهر نخستین آفرینش هُرمَزدی روشنی بیکران است که از آن، به ترتیب، آتش و باد و آب و زمین، یکی را از دیگری پدیدآورد و از زمین وجود مادی را: نخستین آفریده چون چکۀ آبی بود و به یکسال، هُرمَزد آسمان و آب و زمین و گیاه و گوسپند و مردم را آفرید و زمان آفرینش هر یک دوریِ چرخه های گاهنبارهای ششگانه است. آفریدگان گیتی چنان آرایش یافته اند که اهریمن را پس از تازش وی رها نسازند و نگذارند که بگریزد و به فرجام، مرد پرهیزگار[سوشیانت] است که اهریمن را شکست خواهد داد و در این نبرد یکایک آفریدگان او را و یکدیگر را یاری می دهند و گذر زمان، که نام سی ایزد بر روزهای هر ماه آن و نیز بر دوازده ماه نهاده دارد، آفریدن و نبرد را شدنی می سازد.» (رویه43 همان)

نام آن سی روز که بر ماهها نهاده شده است چنین است: هُرمَزد – بهمن – اردیبهشت – شهریور – سپندارمذ – خرداد – امُرداد- دی – آذر – آبان – خور – ماه – تیر – گوش – دی – مهر – سروش – رشن – فروردین – بهرام – رام – باد – دی – دین – اَرد – اشتاد – آسمان – زامیاد – ماراسپند – انیران.

«دی» به چم آفریننده، و فروزه یی است برای دادار آفریدگار، در این سی روز یک بار در آغاز، نام هُرمَزد می آید و سپس هشتمین، پانزدهمین، و بیست و سومین روز ماه به نام «دی» خوانده می شود که هر یک از این چهار روز نشان دهندۀ آغاز هفته یی نو در ماه است، برای اینکه «دی» ها از یکدگر باز شناخته شوند، هر یک از آنها را با نام روز پس از آن همراه می کنند و بدین گونه: «دی به آذر» – «دی به مهر» – و «دی به دین» نشان دهندۀ آغاز سه هفته دوم تا چهارم هر ماه است.

«…هُرمَزد در میان آسمان و زمین روشنان و توده های آسمانی را آفرید: ستارگان اختری یا ایستادگان[ثوابت] و تن ستارگان نا اختری[= سیارات] را ، و سپس ماه و خورشید را ، هستیِ مَینُویِ ستارگان نا اختری[=سیارات] از اهریمن است.

هُرمَزد سپهر را چون سالی آفرید و بر آن دوازده اختر را ، چون دوازده ماه گمارد و بیست و هفت خرده یا منازل قمر را پدید آورد. آرایش آسمان مانند آرایش سپاه است در نبرد با اهریمن: چهار سپهبد در چهار سوی آسمان با سپهبدان سپهبد. ستارگان خرد، ستارگان بزرگ را یاری می دهند، و در برابر اختران هُرمَزدی، اباختران اهریمنی[سیارات] در جنبش و گردش اند و آرایش آنان نیکی و بدی به جهانیان می بخشد. سالاری اختران با ماه و خورشید است. آسمان پس از ابر پایه، شش پایه یا اشکوبه دارد که برترین آنها جایگاه امشاسپندان و بر فراز آن روشنایی بیکران، بارگاه هُرمَزد است. باد و ابر و «آتشِ وازِشت» که ابر است، میان این سپهر است. خورشید به اندازه ایرانویچ است و ماه به اندازۀ میدان اسب دوانی و کوچکترین ستاره ها برابر با سر گاو. (رویه ۵۳ – همان)

در اوستا از چندگونه آتش برده شده است:

1 – آتش بِرزی سونگه Berezisavangha که به چم آتش بسیار سودمند است. این آتشی است بسیار ستودنی که جاودانه در برابر اهورا مزدا می سوزد. آتش آتشکده ها پرتوی از این آتش است.

2- آتش وهوفریان Vohu Fryana این همان آتش سرشتی[غریزی] است که در بدن آدمی و جانوران زبانه می کشد. جَهِش و جُنبِش زندگان از این آتش است.

3 – آتش اوروازیشتَ Urvazishta این آتشی است که در گیاهان هست، رویش و بالش گیاهان و درختان از این آتش است.

4 – آتش وازیشتَ Vazishta یا آتش آسمانی. تندر جهنده یی که در پهنه گاه آسمان دامن می گستراند و دیوان را میرماند.

5 – آتش سپنیشتَ Spenishta و آن آتشی است که در (گردمان Garo demana) یا سرای درخشان مینو در برابر اهورا مزدا می سوزد. میان این آتش و آتش «بِرزی سونگه» همانندی بسیار هست.

هرمزد بر زمان نام ایزدان و امشاسپندان نهاد و با یورش اهریمن زمان درنگ خدای را آفرید، از زمان، سپهر را پدید آورد، همچنان که سه رنگ جامۀ گروههای سه گانه مردمان «آسرونان»، «ارتشتاران» «واستریوشان» بازتابی کیهانی دارد، شماره امشاسپندان نیز با هفت پایۀ آسمان و هفت آفرینش مادی برابر است، و هفت امشاسپندان به نبرد با اهریمن گمارده شده اند با مَینُوان یاور برای هر یک. در این جنگ برای هر گروه خویشکاری ویژه یی در نگر گرفته شده است و هر یک از امشاسپندان یکی از آفریدگان گیتی را به خویشی دارد و هر مَینُویی با بهری از آفرینش در پیوستگی نزدیکتر است. هفتمین آفریدۀ گیتی، آتش، در همۀ آفرینش روان است، چونان خانه خدای[صاحب خانه] که در خانه است. فروغ او را مایه از روشنی بیکران است. فروهر مردم به هنگام آفرینش، در سگالش[= رای زنی] با هُرمَزد آگاهانه پذیرفت و به اختیار خود به گیتی آمد تا به تن با پتیاره بجنگد. او دانسته با این گزینش، با پذیرش رنجِ زادن و زیستن و مردن، پیروزی هرمزد و آفرینش او را ضمان گشت.» (رویه ۶۹ – همان)

در این بخش از گفتار دانسته می شود که فروهر مردمان پیش از درآمدن به کالبد هستی، می دانست که زاده شدن رنج است، کودکی رنج است، جوانی رنج است، پیری رنج است، بیماری رنج است، جدایی از کسانی که دوست می داریم رنج است، آمیزش با کسانی که دوست نمی داریم رنج است، مرگ رنج است… با اینهمه پذیرفت که به کالبد هستی درآید تا با اهریمن بجنگد و پیروزی هرمزد را بر پتیاره پایندان شود، این درست وارون جهان بینی هندی است که می کوشد با دوری جستن از خوشیهای اینجهانی زندگانی را به گونه یی بگذراند که بار دیگر به کالبد هستی در نیاید.

« اهریمن با آگاهی یافتن از شکست فرجامینِ خویش از مرد پرهیزگار سه هزار سال به مدهوشی افتاد، در آن سُستی دیوانِ کماله جدا جدا گفتند که برخیز ای پدر ما، زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هُرمَزد و امشاسپندان را از آن تنگی و بدی رسد، ولی اهریمنِ تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم از مرد پرهیزگار از آن سُستی برنخاست تا آنکه دخترش جَهیِ تبهکار او را دل داد و گفت: « برخیز پدر ما، زیرا من درآن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاوِ ورزا هِلَم که به سبب کردار من زندگی نباید، فره ایشان را بدزدم، آب را بیازارم، زمین را بیازارم، گیاه را بیازارم، آتش را بیازارم، همۀ آفرینش مزدا را بیازارم» او آن بدکرداری را چنان به گستردگی برشمرد که اهریمن آرامش یافت و از آن سُستی فراز جَست. پس با همۀ دیوان خویش، از ژرفای تاریکی بیکران به آفرینش زیبا و برترینِ هُرمَزد تاخت بُرد، چون ماری به آسمان زیرین جَست، به روز هُرمَزد از ماه فروردین، چونان مگسی درتازش بر آسمان و زمین و آب و آتش و گیاه و گاو وکیومرس[نخستین مَرد] آنگاه سیاهی و گزندگی و بد مزگی و دود و زهر و مرگ آورد و بر آنان درد نهاد. هر یک با همۀ رنجوری خود برای پاسخگویی پتیاره آماده شدند. هُرمَزد رنج گاو و مرد را به هنگام تاختن دروج سَبُکی داد و کیومرس را به خواب بُرد و یک هزار دیو به هنایشِ اختران نیک، تا سی سال از کشتن او باز ماندند و کیومرس به هنگام بیدار شدن از خوابِ هُرمَزدی جهان را در چرخش و جنبش و سرشار از غوغای دیوان و گزندگان زهر آگین و زیانگر یافت و به شگفت آمد، زیرا که پیش از در آمدن اهریمن همیشه نیمروز بود و آسمان گردش نداشت. روان گاو نخستین گرزش کنان [شکوه کنان] تا به خورشید پایه رفت تا فروهر زرتشت را دید و چون دریافت که او پرهیز گیتی را خواهد داشت خرسندی یافت و به پرورش دام همداستان شد.» (رویۀ ۸۵ – همان)

در این بخش از داستان آفرینش ایرانی همانندی زیادی با سرود بیست و نهم یسنا دیده می شود، درآنجا روان جهان از رنجی که او را فرا گرفته به پیشگاه دادار آفریدگار گله می دارد که برای چه مرا آفریدی؟!. و سر انجام پس از یک گفتگوی شور انگیز میان اهوره مزدا و اشا و وهومن و گئوش تَشَن، اشو زرتشت به سرداری و راهبری جهان برگزیده می شود.

این همانندی میان سرود دوم یسنا و داستان تازش اهریمن بر آفرینش هرمزد نشان می دهد که این داستانها باید پس از یورش اسکندر سروده شده باشند، چرا که تا پیش از یورش اسکندر آیین زرتشت در سراسر ایرانزمین روایی داشت و جایی برای پدیدآمدن اینگونه داستانها نبود.

«آفرینش هُرمَزد و اهریمن در هماوردی و پذیرۀ یکدیگر است، برای ستیز با هر یک از آفریدگانِ روشنِ نیک، پتیاره و همیستار[= ضد] و هماوردی از اهریمنان هست: هم چنان که هفت «کماله دیو» در برابر هفت «امشاسپندان» آفریده شدند، هر مَینُوی هرمزدی هم مبارزی از دیوان دارد و برای هر پدیدۀ نیک جهانی هماوردی زشت و پلید در سپاه اهریمن آفریده شده است، نه تنها جانوران و فروزه های مردم و چم و آرش و زمان و رخداد های سپهری در گیر این هماوردی و همِستاری اند، بلکه توده های آسمانی [اجرام سماوی] و اَبر و تُندَر و باران نیز در این نبرد کیهانی حویشکاریِ پذیرفته اند. گردش و جنبش روشنان بر آسیب ها و هَنایش دیوان و جادوان می افزاید یا از آن می کاهد و این نخشمندی « اَبرِ گِران» است در زندگای مردم و جانور و گیاه و یاری سودمندان به چیرگی بر پتیاره و زیانگران. ( رویه ۹۳ همان)

در اینجا نخشمندی «اَبرِ گران» اشاره به ابرهای سیاه باران زhست که در فرهنگ اساتیری ایران از جایگاه بسیار والایی برخوردارند، در سرزمین خُشک و کم آبی مانند ایران که رویش و بالش گیاهان در کشتزارها و چراگاهها بسته به ریزش باران هاست جای شگفتی نیست که چرا «ابر گران» از چنین جایگاه والایی در زندگی مردم برخوردار می شود.

«هنگام تازش اهریمن در روز هُرمَزد از ماه فروردین، اباختران یعنی سیارات که اهریمنی اند، به آسمان درآمدند و به هماوردی با اختران که هُرمَزدی اند گردش را آغاز نهادند. ماه و خورشید شهریار روشنان اند و به هماوردی آنان ماه و خورشیدی هست که هنگام ماه گرفتگی[خسوف] و خورشید گرفتگی [کسوف] پدیدار می شوند. اینان و نیز ستارۀ دنباله دار «موش پری» را به گردونۀ ماه و خورشید بسته اند که کمتر بدی کنند. هر اباختری[= سیاره یی] دشمن اختری[=ستاره یی] است. اباختران نیز، چون اختران، سپهبد دارند و در دوازده کدۀ اختران، در نا به هنجاری گردش می کنند و با رفتن به فراز و فرود، ناخجستگی[نحوست] و خجستگی[سعادت] می آورند. خورشید و ماه و ستارگان از روزنهای خاوری و باختری البرز که جهان را در برگرفته است می روند و می آیند و به سبب کوه «تیرگ» در میان زمین، شب و روز در هفت کشور[اقلیم] پدید می شود. خورشید در یکسال، باز به همان جای می رسد که از آن سرزده بود و در این زمانه، که زمان آمیزش اهریمن با آفرینش است، سال نیمی تاریک است و نیمی روشن. هر یک از دوازه هزار زمانِ کرانه مند و دوران گمیزش[=آمیختگی] از آنِ یکی از دوازده اختر یا ستارۀ ثابت و به نام آن است. (رویه ۹۹ همان)

«…در تازش اهریمن، آفرینش هُرمَزد به نبرد با او ایستاد و اهریمن پایان کار خویش بدید و آرزوی بازگشت کرد. اما ده آفریدۀ روشن به پایداری در چیرگی بر او برخاستند: آسمان، آب، زمین، گیاه، گاوِ نخستین، کیومرس[=آدم نخستین]، آتش، اختران، ایزدان و ستارگان نا آمیزنده.

آسمان راه بازگشت را بر پتیاره بست، تیشتر باران سازی کرد، و آبِ شویاننده و رویاننده را برای شستن زهرِ تازندگان تاریک، و رویش زندگانیِ نیک بارانید، بر زمین کوههای آسانی بخش و پر برکت بَر رُست، گیاه، نخستین تخمۀ نبات را به جهان داد، از اندام گاوِ نخستین گیاه سبز شد به یاری گاوان، و نیز تخمۀ جانوران سودمند از او بود، کیومرس به فرمان اختر سرنوشت، سی سال بزیست و چون در گذشت، از تن او فلز پدید آمد و از تخمۀ او مشی و مشیانه روییدند، آتش به چهرۀ سه آذر بزرگ به پاسداری جهان در آمد و نیز در گیاه و مردم و جانوران، اختران با اباختران و ایزدان با دیوان پیکار را آغاز نهادند. ستارگان نیامیزنده تاریکی و بزه را نگذاشتند که فراتر، به گاه مینوان و هرمزد رسد. فٌرهِ دین مزدیسنی چون کُشتی، کمر بندِ دینیِ ستاره نشان، برگردِ آسمان جای گرفت. (رویه ۱۰۹ – همان)

«…در پیکار با اهریمن، هر آفریدۀ روشن به رنج و ستم افتاد، اما در آن سختی، به هماوردی و ستیز برخاست: چون برآسمان آمد، آسمان چون بارویی سترگ پتیاره را به زندان افکند تا نگریزد، چون برآب برآمد، تیشتر [=ستاره باران] با مَینُوانِ باران کردار، باران بزرگ و دریا و چشمه و رود ساخت. کوههای زمین با چراگاه و سود بزرگ و هفت بوم پدیدار گشتند. تخمۀ گیاهان بر زمین پراکنده شدند و جانوران به پنج گونه و رده های بسیار پدیدآمدند. مرد نخستین[=کیومرس] با گرویدن به داداریِ هُرمَزد و با سخنِ پاک و اندیشۀ گزیدارِ [=چاره ساز] خویش، واپسین پیکار را بیاراست. اینها نبرد آسمان و زمین و گیاه و گاو نخستین و کیومرس است. هفتمین نبرد را آتش کرد که از تازش اهریمن دود و سوزندگی بر او در آمیخته بود. آتش گونه گونه در جهان پدیدار شد تا یاوری آفرینش کند. بُن او در پیشگاه هُرمَزد فروزان است و بر زمین و اَبر و آب و گیاه و تن جانداران و مردم برای جنگ با پتیاره می آید. (رویه ۱۱۹ – همان)

نکته یی که در اینجا شایان ژرف نگری است این که آتش یک باشندۀ اهورایی است و دود و سوزشش پدیدۀ اهریمنی.

ابزار و نیرویی چون اخگر آتش بود که هُرمَزد آن را از روشنی بیکران آفرید و آن است گوهر آغازینِ آفرینش. پس آن را به چهر «تن» در آورد. پس سه هزار سال، آفریدگان را از بخش های گوناگون آن بساخت، با گرته یی[= طرحی] سزاوار و دارای رده ها. آسمان را چون خایه یی آفرید که مرغکی در آن است و زمین را در نیمۀ آسمان، در ستاره پایه بیافرید که در تازش اهریمن فروکشیده شد. البرز را بر زمین برکشید تا آسمان و پایه های آسمان را با همۀ کوهها و دریاها و خشکی و گیاهان برساخت. در ایرانویچ گاو نخستین و گیاه نخستین را به چهر تخمه[=نطفه] بیافرید. در گیاه آتش نهاد و از آن است که هیزم به آتش می سوزد. تا آتش از آلودگی و رنج گیتی آسانی یابد، آن را به آتشکده ها نشانید که آتشِ خدمتگزار و رنجور را پالایش دهند و به آن فروغ پاکیزه برند. مردم را از همان گِل آفرید که کیومرس را، کیومرس را چون تخمه یی در سپندارمذ، امشاسپند نگهبان زمین نهاد. (رویه ۱۳۳ – همان)

نسخه برداریها ی ناشیانۀ دینهای ابراهیمی، بویژه قران از داستان آفرینش ایرانی بسیار شایان ژرف نگری است. به آفرینش مردم از گل خوب بنگرید.

«گاه هرمزد، با شش امشاسپندان، در روشنیِ بیکران است و خداوند آفریدگان مینو و گیتی را پاس می دارد. هر امشاسپندی را ایزدانی و مینوانی همکاری می کنند و او را در خویشکاری خود یاری می دهند. ایزدان گیتی در جهان پدیدار می گردند و هُرمَزد، که خود مُینُوی ترین مَینُوان است، به گیتی چنان نزدیک است که به مَینُو. هرمزد و امشاسپندان و ایزدان هریک نمادی در گیتی دارند که به پاس هستی مَینُوی، مردم باید آن نماد گیتی را ارج بگذارند و نیز هر یک را فروزه یی بر تر است که بویژه از آن نیکویی، آفرینش را پشتیبانی می کند و آفریدگان را در نبرد هُرمَزدی یاوری می بخشد. مَینُوان گاه مثال روحانی معنی و فروزه یی نیکو و یا پدیده های سپهری و اجتماعی اند. از بهی و نیکی مردمان و نیایش آنان نیرو می گیرند و پیروزی و شادی می دهند و نیز در تن نیکان و جایگاه و زمان سزاوار پایدار می شوند و هُرمَزد به به یارمندی فٌره، که فروغ و نیروی معنوی و خجستگی است، آفرینش را با پیروزی و دانایی فرهمندان، بر جای نگاه می دارد و می آراید. (رویه ۱۴۵ همان)

«هُرمَزد به گیتی چنان نزدیک است که به مینو…»

این با شکوهترین اندیشۀ ایرانی در گسترۀ هستی شناسی است. در دینهای ابراهیمی، یهوه و پدر آسمانی و یا الله را در فراز هستی و در ناکجا آبادی جاداه و برای او عرشی و فرشی و بارگاه کبریایی هم فراهم آورده اند ، ولی در داستان آفرینش ایرانی، هرمزد همان گیتی و گیتی همان هرمزدِ پیکر یافته است، از این روست که در این فراز می گوید:«هُرمَزد به گیتی چنان نزدیک است که به مینو» به سخن دیگر می خواهد بگوید که هرمزد همان اندازه مُینُوست که گیتی است، پس گیتی همان هرمزدِ پیکر یافته است.

پی آیند چنین باوری است که منصور حلاج و بایزید بستامی بانگ برداشته بودند که: من خدایم!! به راستی مگر خدا نبودند؟ اگر این اندیشه را بپذیریم که گیتی همان هُرمَزد پیکر یافته است، باید این را نیز بپذیریم که هر تکه یی از هستی با خود هستی بخش این همانی دارد، از این دیدگاه، نه تنها منصور حلاج و بایزید بستامی خدا بودند! من و شما و آب و خاک و گیاه و جانور و هر آنچه در زمین و آسمان است پاره هایی از تن خدایند!مگر اینکه بگوییم که من و شما آفریده خدا نیستیم!.

آفرینش اهریمنی از تن وزغ گونه و خاکستری و پَست خلقت یافته اند و نیکی هُرمَزد و رامش آفریدگان او را نمی پسندند و نمی خواهند و دینِ جادویی دارند. اهریمن همراه با دیوانِ خود می کوشد و می ستیزد تا آفرینش هُرمَزد را به خود بگرواند و از آنِ خویش کند. وی به مقابله با هُرمَزد، سرکردگان دیوان را به ستیزگی با امشاسپندان و نیز دیوان را پدید آورده است. جز نماد آفات طبیعی و رنج و ستم، دیوان بسیاری خُلق و خوی بدِ مردم اند و درد و آزاری که بر مردم می رسد: بدی در طبیعت و طبایع آدمیان از دیوان است. آنان که به دیوان می گرایند و می گروند، به خطۀ تاریک و گندیده دوزخ،جایگاه اهریمن و دروج می افتند. اباختران[سیارات] در آسمان از خیل اهریمن اند. و خرفستران، یعنی جانوران زیانگر و آسیب رسان بر زمین. اما دیوان و دروجان و سپاه اهریمن بیشتر مَینُویِ بدی اند، و جسم مادی و گیتی اگر داشته باشند، از جهان هُرمَزدی است. [ مانند آدمی که پیکرش ایزدی است ولی اگر به اهریمن گرویده باشد اندیشه و گفتار و کردارش اهریمنی می شود، یا مانند آتش که گوهرش ایزدی و سوزش و دودش اهریمنی است، و یا مانند گردونه ها «اباختران» که مُینُویشان اهریمنی و پیکرشان ایزدی است تا همواره دیده شوند و نتوانند خود را از چشم هُرمَزد دور بدارند!!] آنان از بدی و بدکاری و رنج مردم زور می گیرند و بیشتر زور آوری در ستم می یابند و سِتَنبَه تر[= تنومند تر – زشت تر] می شوند. نیکوییِ هماهنگ و همازوریِ نیکان در پیروی از آیین و داد یزدان، قدرت دیو و دروج و اهریمن را می کاهد و آنان را به تاریکی دوزخ می گریزاند. (رویه ۱۶۵ – همان)

اینها چکیده هایی بودند از دریای اساتیر ایران که از ذهن خوش پرداز داستان پردازان ایرانی تراویدند و بالیدند.

زیبایی این افسانه ها زمانی بهتر دیده و شناخته می شود که در کنار افسانه های «خلقت» در دینهای ابراهیمی به سنجه گذاشته شوند. از این رو، پیش از اینکه به درونمایۀ سخنان اشو زرتشت در این زمینه بپردازیم بد نیست که نگاهی گذرا هم به داستان «خلقت» در دینهای ابراهیمی بیندازیم و آنگاه این پرسش را پیش در کیان خواهیم گذاشت که چرا اینها را «افسانه!» می نامند و آنها را «کلام خد؟!.»

سفر پیدایش در تورات با دو داستان در کنار هم، «خلقت» جهان را گزارش می کند. نخستین داستان که از آیه یکم فرگرد یکم تا نخستین آیه های فرگرد دوم را فراگرفته سرشار از نادرستی ها و نسخه برداری های ناشیانه از افسانه های ایرانی است:

« در ابتدا الوهیم الوهیم ها آسمانها و زمین را آفرید و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لُجَه [= دریا] و روح الوهیم ، سطح آبها را فرا گرفت… (آیه های ۱ و ۲ فرگرد یکم)

الوهیم گفت روشنایی بشود و روشنایی شد . و الوهیم روشنایی را دید که نیکوست و الوهیم روشنایی را از تاریکی جدا ساخت. و الوهیم روشنایی را روز و تاریکی را شب نامید و شام بود و صبج بود روز اول . (آیه های ۳ تا ۵ فرگرد یکم)

پرتویی که زمین را می پیماید برآیند واکنشهای گوناگون خورشید و دیگر روشنان آسمانی است، در این گامه هنوز خورشید و ماه واختران آفریده نشده اند، از این رو، جدا سازی روشنایی از تاریکی و جدا کردن روز و شب و در پی آمدن یک شامگه و بامداد در پی یکدیگر تنها زمانی می توانستند پذیرفتنی باشند که خورشیدی در میان باشد، ولی می دانیم که در این گامه هنوز اندیشۀ خورشید به مغز الوهیم راه نیافته است!.

الوهیم گفت: فلکی باشد در میان آبها – و آبها را از آبها جدا کند، و چنین شد، و الوهیم فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد و الوهیم فلک را آسمان نامید. و شام بود و صبح بود روز دوم. (آیه های ۹ تا ۱۳)

جدا کردن آبها و جا دادن آنها در دو تودۀ زمینی و آسمانی برای این است که در داستان نوح بتوانند آبهای آسمانی را بر زمین فرو ریزند و زمین را تا بالاترین چکاد کوهها بزیر آب فرو برند به گونه یی که تنها الوهیم برجای بماند و نوح و خانواده اش!!

الوهیم گفت آبهای زیر آسمان در یک جا جمع

شود و خشکی ظاهر گردد، و چنین شد و الوهیم خشکی را «زمین» نامید و اجتماع آبها را «دریا» نامید و الوهیم دید که نیکوست .

الوهیم گفت: زمین نباتات برویاند و علفی که تخم بیاورد و درخت میوه یی که موافق جنس خود میوه بیاورد که تُخمَش در آن باشد بر روی زمین و الوهیم دید که نیکوست. شام بود و صبح بود، روز سیم. (آیه های ۱۴ تا ۱۹)

اینکه در زمانی از سرگذشتِ زمین، آب همه جا را فراگرفته و خشکی ها اندک اندک از زیر آب سر برون آورده باشند پذیرفتنی است، ولی اینکه گیاهان پیش از اینکه خورشیدی در کار بوده باشد از تخم خود سر برون کرده باشند ناپذیرفتنی است.

الوهیم گفت: نیر ها در فلک باشند تا روز را از شب جدا کنند و برای آیات و زمانها و روزها و سالها باشند و نیر ها در فلک آسمان باشند تا

برزمین روشنایی دهند و چنین شد .

الوهیم دو نیر بزرگ ساخت، نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را برای سلطنت شب، و ستارگان را، و الوهیم آنها را در فلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنایی دهند و تا سلطنت نمایند بر روز و بر شب، و روشنایی را از تاریکی جدا کنند ، و الوهیم دید که نیکوست و شام بود و صبح بود روز چهارم. (آیه های ۲۰ تا ۳۰)

دانش امروز می گوید که زمین و ماه در یک ترکش بزرگ از خورشید جدا شده و پس از میلیونها سال آرام آرام به سردی گراییده اند، از این رو، آفرینش خورشید و ماه پس از آفرینش زمین تنها در میدان افسانه می گنجد نه در گسترۀ دانش.

الوهیم گفت آبها به انبوه جانوران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فلک آسمان پرواز کنند، و چنین شد. الوهیم نهنگان بزرگ آفرید و همۀ جانوران خزنده را که آبها از آنها موافق اجناس آنها پر شد و همۀ پرندگان بالدار را به اجناس آنها و الوهیم دید که نیکوست و الوهیم آنها را برکت داده گفت: بارور و کثیر شوید و آبهای دریا را پُر سازید و پرندگان در زمین کثیر شوند. و شام بود و صبح بود روز پنجم(آیه های ۲۴ تا ۳۱ )

الوهیم گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد، بهایم و حشرات و حیوانات زمین به اجناس آنها و چنین شد، پس الوهیم حیوانات زمین را به اجناس آنها بساخت و بهایم را به اجناس آنها و همۀ حشرات زمین را به اجناس آنها و الوهیم دید که نیکوست .

الوهیم گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی حیوانات و همۀ حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید، پس الوهیم آدم را به صورت خود آفرید به صورت الوهیم آفرید، ایشان را نر و ماده آفرید… و الوهیم هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود روز ششم .

این بخش از داستان آفرینش تورات با سه آیه نخستین از باب دوم چنین به پایان می رسد: آسمانها و زمین و همه لشگر آنها تمام شد. در روز هفتم الوهیم از همۀ کار خود که ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم پس از همه کار خود که ساخته بود بیکار ماند، پس الوهیم روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیس نمود.

نگاهی هم به داستان آفرینش قران بیاندازیم:

آیۀ ۷ سورۀ هود:… او پروردگاری است که آسمان و زمین را در فاصلۀ شش روز بیافرید و عرش با عظمت او بر آب قرار یافت.

بنگرید به آیه یکم از باب یکم تورات که می گوید:

در ابتدا الوهیم آسمانها و زمین را آفرید. و روح

خدا سطح آبها را فرا گرفت!!

آیۀ ۳۰ سوره انبیاء:

آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین بسته بود و ما آنها را بشکافتیم و از آب هر چیزی را زنده گردانیدیم؟ چرا باز به الله ایمان نمی آورند؟ (31) و در روی زمین کوههای استوار قرار دادیم تا خلق را از اضطراب حفظ کنند و نیز راهها در کوه و جاده ها در زمین برای هدایت مردم مقرر فرمودیم.(32) و آسمان را سقفی محفوظ و طاقی محکم آفریدیم و این کافران از مشاهده ی آیات آن اعراض می کنند.

آیه ۱۹ سورۀ عنکبوت:

آیا مردم ندیده اند که الله چگونه ابتدا خلقی را ایجاد می کند و باز به اصل خود بر می گرداند؟ این کار بر الله بسیار آسان است. (20) ای رسول بگو به مردم که در زمین سیر کنید و ببینید که الله چگونه خلق را ایجاد کرده و سپس نشان آخرت را ایجاد خواهد کرد!. (44) الله آسمانها و زمین را بحق آفریده و در این خلقت آسمان و زمین آیت و نشانۀ ربوبیت کاملا برای اهل ایمان پدیدار است.

آیه ۱۰ سورۀ لقمان:

آسمانها را بی ستون که به حس مشاهده کنید خلق کرده و کوههای بزرگ را بر زمین بنهاد تا از حیرت و اظطراب برهید.

آیه ۱۰ سورۀ فصلت:

و او روی زمین کوه ها برافراشت و انواع برکات و منابع بسیار در آن قرار داد و قوت و ارزاق اهل زمین را در چهار روز مقدر و معین فرمود. (11) و آنگاه به خلقت آسمانها توجه کامل فرمود که آسمانها دودی بود. « برابر بگذارید با افسانۀ آفرینش ایرانی که می گوید آسمان در آغاز مَینُوی بود و سپس به پیکر گیتی در آورده شد.» او فرمود که ای آسمان و زمین همه بسوی الله به شوق و رغبت یا به جبر وکراهت بشتابید.

« باز برابر بگذارید با داستان آفرینش ایرانی که : جهانی که اهوره مزدا آفریده بود بی جان بود: ستارگان بی فروغ، ماه و خورشید بیراه، و آبها مانده و گیاهان نروییده … آنگاه اهورا مزدا دست نیایش برداشت که ای فروهر نیکان، به یاری من آیید، و آنها پذیرفتند و آمدند. فروهر مردم به هنگام خلقت، در سگالش[= رای زنی] با هُرمَزد آگاهانه پذیرفت و به خواست و آهنگ خود به گیتی آمد تا به تن با پتیاره بجنگد. او دانسته با این گزینش، با پذیرش رنجِ زادن و زیستن و مردن، پیروزی هرمزد و آفرینش او را ضمان گشت.

آنها عرضه داشتند با کمال شوق و رغبت بسوی تو می شتابیم…

آیه ۱۰ سورۀ فصلت:

آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود و در هر آسمانی به نظم امرش وحی فرمود و آسمان دنیا را به چراغهای رخشنده زیب و زیور داد این تقدیر اللهِ مقتدر داناست.

آیه ۴ سورۀ حدید:

اوست پرودگاری که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید آنگاه به تدبیر عرش پرداخت…

آیه ۱۲ سورۀ طلاق:

الله آن کسی است که هفت آسمان را آفرید و مانند آسمانها از هفت طبقه خلق فرمود و امر نافذ خود را در بین هفت آسمان و زمین نازل کند تا بدانید که الله بر هر چیز تواناست و با احاطۀ علمی بر همۀ امور عالم و آگاه است.

آیه ۶ سورۀ نماء:

آیا ما زمین را مهد آسایش خلق نگردانیدیم و(7) کوهها را عماد و نگهبان آن نساختیم؟

آیه ۳۸ سورۀ ق:

و ما زمین و آسمانها را و آنچه بین آنهاست همه را در شش روز آفریدیم و هیچ رنج و خستگی بما نرسید!..

واینهمه را برابر بگذارید با ستایش فَر کیانی در زامیاد یشت که می گوید:

فَرّ کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم،

آن فَرّ بسیار ستوده،

زبر دست، پرهیز کار، کار آمد و چالاک را،

که برتر از دیگر آفریدگان است،

فَرّی که از آن اهورامزداست،

که اهورا مزدا بدان آ فریدگان را پدید آورد،

فراوان و خوب،

فراوان و زیبا،

فراوان و دلپذیر،

فراوان و کار آمد،

فراوان و درخشان .

تا آنان گیتی را نو کنند، گیتی پیر ناشدنی، نا میرا، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا،

در آن هنگام که مردان دگر باره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، سوشیانت پدیدار شود و جهان را بخواست خویش نو کند.

پس جهانی که فرمانبردار راستی است،

نیستی ناپذیر شود،

دروغ، دگر باره بدان جایی رانده شود،

که از آنجا از برای گزند راستی پرست و نژاد و هستی وی آمده است،

تباهکار نابود خواهد گردید،

و فریفتار رانده خواهد شد.

در داستان آفرینش تورات و قران در هیچ کجا نشانی از دو خدایی دیده نمی شود، در همه جا این الله یا یهوه است که آسمانها و زمین و پُری آنها را «خلق» می کند و این پرسش را در پی می آورد که «خالق» اینهمه بدی و پتیارگی کیست؟ مگر نه این است که بدی جز از گوهر بدی پدید نمی آید «از کوزه همان تراود که در اوست»

مگر اینکه بباوریم که الله خالق خوبی ها، و

شیطان خالق بدی هاست. این همان نکته یی که دینهای ابراهیمی خود را گرفتار آن کرده و راه رهایی نمی یابند.