شاهنامۀ ابومنصوری
شاهنامۀ ابو منصوری به فرمان ابو منصور عبدالرزاق فرمانروای توس در سال سیصد و چهل و شش ه(957م) یعنی زمانی که فردوسی جوانی شانزده هفده ساله بود تدوین گردید. همین کتاب است که مأخذ فردوسی در سرودن شاهنامه شد. زمینۀ آن از میان رفته ولی پیشگفتاری از آن بر جاست که کُهن ترین نثر پارسی شناخته شده و از سوی دانشمند بزرگوار محمد قزوینی به چاپ رسیده است.
(بیست مقاله)
این ابو منصور عبدالرزاق یکی از همان « ایران گرایان» بنام بوده که نژاد خود را به اسپهبدان ایران می رسانده و به گواهی همان پیشگفتار شاهنامه ( اندیشه یی بلند و نژادی بزرگ داشته). به پیشکار خود «ابومنصور المعمری» فرمان می دهد تا خداوندان کُتُب را از دهقانان و فرزانگان و جهان دیدگان از شهرها بیاورند… و بنشاند به فراز آوردن این نامهای شاهان و کارنامه هاشان و زندگانی هر یک…»
(از پیشگفتار بیست مقاله رویه های ۳۳ -۳۴)
ابو منصور محمد عبدالرزاق پس از افت و خیزهای بسیار سر انجام به سال سیصد و پنجاه و یک ه(962م) به سپهسالاری خراسان می رسد و اندکی پس از آن در می گذرد که گویا او را زهر داده اند.
(گردیزی رویه ۳۳- تقی زاده رویه ۱۶۱-۱۶۴)
ما سپاس این مردِ آزادۀ والامنش را بجا می آوریم که با گرد آوری داستانهای کهن راه را برای فردوسی آماده کرد. گرد آوری این داستان ها کاری بایسته شناخته می شده زیرا ایران که پای به سدۀ چهارم می نهاده و رُخداد ها و کشمکش های بسیار از سر گذرانده بود و زبان برومندی برای خود داشت ، اینک می بایست چکیده و گوهر آزمون های سه سدۀ گذشته را باز تابد و بزرگترین سند اصالت و توانمندی خود را در برابر دشمنانش بگذارد که نخست عربها بودند و سپس ترک ها.
در پیشگفتار شاهنامۀ ابومنصوری سود های این نامه چنین بر شمرده شده اند:
« این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندر این نامه نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیین های نیکو و داد و داوری و رای و راندن کار سپاه و آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستار کردن ، اینهمه را بدین نامه اندر بیابند… و سود این نامه هر کس را هست و رامش جهان است و اندوه گسار اندوه گنانست و چاره ی درماندگان است… اندر او چیزهای نیکو و با دانش هست همچون پاداش نیکی و پاد اَفرّه بدی و تُندی و نرمی و دُرُشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز، و اندر شدن و بیرون شدن و پَند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی کار جهان و مردم…»
( همان کتاب ص ۳۶-۴۱)
عبرت و حکمتی که از کار نامۀ شاهان گذشته می شد گرفت بر محمود غزنوی نیز آشکار بود، ابن اثیر در پیشامدهای سال چهارسد و بیست و چهار و گرفتن ری بدست وی می نویسد:
« چون مجدالدوله به اسارت پادشاه غزنوی در آمد از او پرسید: آیا کتاب شاهنامه را خوانده یی که تاریخ ایران است و تبری که تاریخ مسلمانان است ، گفت خوانده ام، محمود گفت: پس چرا خود را اسیر آنکه نیرومند تر است کردی ؟منظور وی آن بوده است که اگر از این کتابها اندرز گرفته بودی به این روز نمی افتادی!..» ( ابن اثیر ج 16ص86)

